تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
و اما بنعمة ربک فحدث 
حالا دیگه هیجده سال از هیجده سالگیم می گذره. داشتم به این جمله کلیشه ای فکر می کردم که سی و شیش تا بهار دیدم، پیش خودم گفتم اینم نعمتیه ها! آدم تو بهار به دنیا بیاد. بهار همیشه برام فصل عاشقی بوده، هرچند این عشق ممکنه هیچ معشوقی با خودش نداشته باشه و یا حتی ممکنه به اندازه تمام خلقت و نه تمام آدما، معشوق داشته باشه.

حالا که دیگه هیجده سال از هیجده سالگیم می گذره، قرار بوده عاقل بشم و حساب کتاب زندگیم دستم باشه. اما چیکارش می شه کرد؟ نیست. نمی شه. نمی شم. شاید اون شور و جنون آخر نیمه اول زندگیمو الان نداشته باشم اما عاقلم نشدم. می دونی؟ نمی تونم اهل حساب و کتاب بشم. سر در نمیارم از این جریانات. یه قاعده برای خودم گذاشتم و سعی می کنم طبق همون عمل کنم. همین.

حالا که هیجده سال از دوران دوست داشتنی زندگیم گذشته، این روزای زندگیمو خیلی دوست دارم. این روزا هرچند که شاید زود خسته می شم و حال و حوصله زیادی برام نمونده ولی با همه ویژگی های خاص همین روزایی که دارم، دوستشون دارم. حتی اگه حال و روزم جوری باشه که وقتی چند روز پیش رفتم خون بدم ازم نگرفتن و گفتن باید حتمن پیش یه متخصص قلب بری و...

این روزامو دوست دارم. نمی دونم اثر کجای زندگیمه. نمی دونم بخاطر چیه. می دونم اصلن نتیجه هیچ کار خودم نیست که اگه باشه باید اوضاع داغون و خرابی داشته باشم. هر چی هست خیلی خوبه. فکرشو بکن. این روزا با هرکی حرف می زنیم حرفامون رنگ و بوی اربابمونو می ده. حرف از کار می زنیم و مطلب و تیتر و طرح و چاپ و توزیع و حتی آگهی، ربط داره به دم و دستگاه حضرت ارباب. حرف غیر مجله هم که می زنیم می رسیم به روضه و مجلس حضرت. دیروز که نوبر بود. سر از برج میلاد در آورده بودم، فکر می کنی به چه دلیل؟ خیمه و بارگاه حضرت سیدالشهدا.

شیرینی این عنایت انقدر هست که همه زندگیتو بریزی به پای فقط یه روز این روزا.

این روزایی که حتی از هیجده سالگیم هیجده سال گذشته رو اندازه یه عمر دوست دارم... کاش که ادامه داشته باشه. چند روزش و چند وقتش مهم نیست. فقط تا آخرین دم ادامه داشته باشه. دوست داشتنی باشه. راست و حسینی باشه. باشه.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 19 فروردین1391 | موضوع: روزمره گی ها
هزار نکته در این کار و بار دلداریست 
یک سال با همه بدیا و خوبیاش که همه بدیاش مال من بود و همه خوبیاش از کرم پدر فضل و فضایل، گذشت. دیشب همینطور که نشسته بودم داشتم خجالت می کشیدم از کوچیکی خودم و بزرگی بزرگان. فکر این که توی این یه سال با من چه کردن و من چیکار کردم دیوونم می کنه. من و کجا و اینجا کجا؟

از دو سه روز پیش تا حالا که چیزی درباره یه بنده خدا فهمیدم که نباید، پشتم داره می لرزه. از خودم بدجور ترسیدم. از همین امروز و فردام می ترسم. می ترسم. کاش می فهمیدی یعنی چی؟

امروز با آقا مهدی امین فروغی حرف می زدیم. حال خوبی داشت. دو سه تا حرف زد رفت رو مخم. یکیش این بود که می گفت طرف تکیه داده بود به سیاهی هیئت یکی اومد بهش گفت آقا این سیاهیا حرمت داره، بهش تکیه نده. اون بنده خدا هم گفت من اگه به سیاهیای هیئت تکیه نزنم به چی تکیه بزنم؟ یکیشم این بود که وایساده بودیم دم باغچه حسینیه، از بهزادپور تعریف می کرد که یه روز صداش زده بوده که مهدی بیا بگو این باغچه رو چیکارش کنیم. اونم یه سری نظر داده بوده. بهزادپور گفته نه. نمی خوام هیچی تو باغچه بکارم. می خوام دونه چمن بگیرم، باهاش وسط باغچه بنویسم عطش. هر روز بیام آبش بدم. این بشه روضه من...

دلم آروم نیست این روزا. نمی فهمم خودمو. تو جریان نیستم. کاش یکی پیدا می شد یه سطل آب می پاشید تو صورتم تا نفسم بالا بیاد. نفس کم میارم تو همین روزایی که دارم می گذرونم. اینه که وقتی گوشه حسینیه نشستم دلم می جوشه. همینه که نمی ذاره آروم بگیرم. وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم که ای بابا! قد و قواره من که به این حرفا نمی خوره. وقتی دور و ورمو می بینم، از خودم خجالت می کشم.

ته تهش اینه که اون جمله امین فروغی بدجور داره دور سرم می چرخه که اگه به این سیاهیا تکیه نزنم چیکار کنم. کجا برم آخه؟ کاش بیرونم نکنن...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 25 اسفند1390 | موضوع: روزمره گی ها
کهنه دلقی کاتش دران توان زد 
امروز ساعت حدود هفت صبح بود که مخم ترکید. توی تاکسی نشسته بودم. من جلو نشسته بودم یه خانمی هم عقب بود. ماشین هم از این پیکانای درب و داغون. خانمه می خواست کرایشو حساب کنه که دید کیف پولشو جا گذاشته. به راننده گفت و راننده هم نگه داشت و خیلی راحت گفت عیبی نداره حالا می خوای چیکار کنی؟ خانمه هم گفت بر می گردم خونه. راننده پیکان درب و داغون ما که انگار مسافرای دیگه خیلی هم حال نمی کردن سوار ماشینش بشن و خلاصه کاسبی رو به راهی نداشت لابد، نه تنها خیالیش نبود که یه کرایه رو از دست داده، بلکه دست کرد بین پولایی که احتمالن از کله سحر تا حالا کار کرده بود و یه مقدار در آورد و به خانم مسافر داد که بتونه ماشین بگیره و برگرده...

همین. یه همین سادگی مخم ترکید.

باور نمی کنی؟ ببین! وقتی یه مدتیه که درگیری و نمی فهمی دور و ورت چه خبره یا خودتو می زنی به هزار راه رفته و نرفته که نفهمی کی به کیه، تا بلکه بتونی دو روز دیگه بازی بخوری و تو بازی باشی، یهو می بینی که ای بابا! یه بنده خدایی هم پیدا می شه تو همین شهر شلوغ که جنس چرتکش با ماشین حسابای دیجیتال تو و بقیه فرق می کنه و اصلن جریان حساب و کتابش یه جور دیگس، کم میاری دیگه. نمیاری؟ وجدانی، کم نمیاری؟ مخت اگه حسابگر باشه نمی ترکه؟

این روزامو نمی فهمم. نه این که نفهمما. نه! نمی فهمم چرا اینجوریاست. قرارامون این چیزا نبوده. قرار نبوده اینطوری بازی کنیم. اصلن قرار نبوده بازی کنیم. اصلش اینه که اینجا زمین بازی نیست. اما یهو حس می کنم وسط زمین و آسمونم چون یکی دوست داشته که روم یه تکل جانانه بزنه.

وقتی با صورت میای زمین، کافیه یاد اون راننده تاکسیه بیفتی که به فکر پول برگشت دختری که نمی شناسه ولی کیفشو تو خونه جا گذاشته هم هست تا قبل از اینکه کف خیابون نقش زمین شی، مخت بترکه.

بی ربط نوشت:

اینجوریا می شه که چند وقته با خودت شعر ابتهاجو تکرار می کنی تا یادت بیاد چی به چی بود. هی می گی وعده دیدار نزدیک است. ربطی هم نداره نظم شعرو درست بگی فقط حواست هست که بگی وعده دیدار نزدیک است. اینجور وقتاست که فکر می کنی خوب نکنه نوبتت شده. نکنه این رختی که یه هفته است یه سره دارن تو سینت می چلونن رو قراره همین روزا پهنش کنن؟ اینجوری که می شی با همه غفلتت. با همه بازیگوشیت. با همه بی خیالیات به خودت می گی که ولش کن. هرچی هم بشه بازی نمی کنم. بذار تو این زمین بازی نکنم. درسته همه چیم شده بازی، اما اینجا رو دیگه بی خیال.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 17 اسفند1390 | موضوع: روزمره گی ها
اونجا چراغی روشن است! 
دیروز رفته بودم مدرسه آقا مجتهدی. خدا رحمتش کنه. صداش هنوز تو مدرسه هست انگار.

رفتم پیش آقای حبیبی و درباره مجله و هیئت سه شنبه شبا که برای اهالی فرهنگ و هنر و رسانه راه افتاده حرف زدم. کلی حرف داشت آقای حبیبی. کلی کمکم کرد. خوب بود. ظهرم رفتم مسجد آقای جاودان و جیگرم حال اومد از سبحان ربی العظیییم و بحمده رکوعاش...

تقریبن برنامه دیشب تموم شده بود که آقای جاودان اومد. خیلی خوب بود. خیلی...

اونایی که نموندن واقعن از دستشون رفت.

حرفاش خیلی حرف بود. صبحم داشتم به آقای حبیبی همینا رو می گفتم که ماهایی که خودمونو درگیر این بازیای رسانه و فرهنگ و امثالهم کردیم نیاز داریم یکی یه وقتایی یه چیزی در گوشمون بگه، یه وقتایی گوشمونو بکشه، یه وقتایی یه دعا دم گوشمون بخونه. نیاز داریم. نیاز داریم. نیاز داریم. انقدر که نیاز داریم یکی بزنه تو گوشمون تا این خواب مسخره از سرمون بپره. خوابای رسانه ای مسخرمون کرده، تسخیرمون کرده، گرفتارمون کرده.

فکرشو بکن. یه روزایی بود صبحمون با کلاس عمومی آقای مجتهدی شروع می شد و تا ظهر پای درس آقای حبیبی و خدا رحمت کنه آقای رئوفی و آقای جاودان و آقای میرسجادی و امثال این حضرات می چرخیدیم. حالا اما زندگیمونو گذاشتیم پای گرافیک همون محتواست و طرح جلد و آگهی و تیراژ و تیتر و سوتیتر و این خوشش اومد و اون بدش اومد و هزار تا مزخرف دیگه.

همه این مزخرفات وقتی توش اندازه یه چوب کبریتی که داره پت پت می کنه تا خاموش شه نور نداشته باشه حتمن ظلماته. سیاهیه. سیاهی یعنی همین که ماها توشیم. یعنی همین شبای ترسناک رسانه های روشنگر این دوره زمونه. خدا خیرش بده آقا رضا رو که تو این برهوت یه فانوس دستم داد. انقدر که بتونم با این فانوسه خودمو دو زانو برسونم پای صحبت آقای جاودان. انقدر که دیشب تو کوچه جلوی حسینیه...

ولش کن.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 28 دی1390 | موضوع: روزمره گی ها
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش 
دیگه کم کم باید رفت. قدیمیا یه چیزایی می دونستن که می گفتن هر اومدنی رفتنی داره.

عیبی نداره. حکایت مام اینجوری داره پیش می ره دیگه.

همیشه وقتی به زندگیم نگاه می کنم حس می کنم دارم یه قصه می خونم یا یه فیلم می بینم. عجیبه برام. یه جورایی مسیرایی که تو زندگی رفتمو خودمم باورم نمی شه. جالبیش اینجاست که شاید هیچ کسی پیدا نشه که بتونه درست بگه من تو زندگیم چه مسیرایی رو رفتم. یعنی در اصل تنها وقتی می شه فهمید چی به چی بوده تو این قصه پریشون که خیلی از آدمای زندگی من دور هم جمع بشن و داشته هاشونو بریزن رو هم و معلوم بشه که ای بابا کی به کیه. این جمع شدنم فکر کنم فقط یه بار و یه جا اتفاق بیفته. اونم وقتیه که دیگه تمام فعلای هست درمورد من، شده بود. جالبترش اینه که با خیلی از همین آدما اگه همین الان حرف بزنی ادعا می کنه که همه چی یا خیلی چیزا از زندگیم می دونه.

ولش کن.

چند وقت پیش مرتضای وافی داشت تعریف می کرد که یه بار وقتی که داشتن صحن حرم حضرت سیدالشهدا رو سقف می زدن من وقتی وارد صحن شدم که یه کارگری از بالای سقف سر خورد و با صورت خورد روی سنگای کف صحن. یعنی فکر کنم یه فاصله حدود بیست متری رو افتاد پایین. می گفت مردم جمع شدن و شلوغ شد و خلاصه به هم ریخت همه چی.

این بنده خدا تعریف می کرد که سال بعد انگار دوباره مشرف شده کربلا و از قضا معمار و بنای صحنو می بینه و سراغ اون کارگره رو می گیره که چی شد؟ معمارم کارگره رو نشون می ده که ایناهاش. داره کار می کنه. اما یه طرف صورتش کبود و سیاه شده بوده دیگه.

بعد معمار تعریف کرده که اون روز من اومدم بالا سر جنازه این پسر، هیچ کاری هم از دستم برنمی اومد. یهو خادمای حرم که انگار کاربلد اونجا بودن ریختن دور جنازه و همونجوری لای یه فرش پیچیدنش و بردنش تو حرم. بعد پسره تعریف کرده بوده که من فقط یادمه زیر پام خالی شد و دستم سر خورد و افتادم و بعد دیدم کنار ضریحم و یه آقایی بهم می گه: نفس بکش، نفس بکش...

پیش خودم گفتم چی می شه یه بار یه آقایی بهم بگه نفس بکش؟ این نفسایی که حتی یه وقتایی تو این روزا می شه شمردشون چه ارزشی دارن وقتی هیچ حسی از زندگی رو تو تن آدم جاری نمی کنن؟ شدم عینهو این دستگاه های تنفس مصنوعی. اون بیچاره ها هم مدام دم و بازدم دارن دیگه. کاش یه آقایی پیدا بشه وایسه بالاسرم، بگه بچه جون! نفس بکش. اینطوری داری خودتو از بین می بریا...

دارم خودمو از بین می برم. اینجوری پیش بره تموم می شم بدون هیچ فایده ای. درست مثل حال و روزی که این روزا اینجا دارم. دارم تموم می شم. دیگه کم کم دارم می رم.

بازم ولش کن.

باید رفت. کاش وقتی رفتم بگن کارگر خوبی بود. چاهار تا آجر برای ما کار گذاشته بود...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 22 دی1390 | موضوع: روزمره گی ها