تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
قسم به قلم و آنچه می نگارند (به بهانه روز معلم - با تاخیر) 
به احترام حضرت سید مهدی شجاعی و حاج آقای زائری

سال هاست که متاسفانه به هیچ معلمی هدیه ندادم و هیچ روز معلمی نیست که معلمیم رو بتونم ببینم و لااقل به این بهونه ازش حالی بپرسم.

یادش به خیر سادگی و بی آلایشی روزگاری که با ذوق و شوق هدیه ای برای معلمامون آماده می کردیم و مثلن روزشونو بهشون تبریک می گفتیم...

امسال بعد از چند سال وقتی خواستم برای معلمای زهرا هدیه بخرم، حس کردم یه چیزی توی دلم سنگینی می کنه. فکر می کردم زهرای من الان چه می دونه معلم کیه و اصلن برای چی باید بهش هدیه بده؟ فقط چون همه این کارو می کنن لابد اونم باید همین کارو بکنه...

اما من چی؟

منم نمی دونم؟

حتمن نمی دونم. اگه می دونستم الان بعد از اینهمه روز نمی اومدم اینجا تا بخوام توی این دنیای مجازی از معلم بنویسم...

اگه می دونستم باید یه کاری می کردم.

حالا کاریه که شده.

الان اینجا توی این دنیای مجازی، حقیقتن دست بزرگان زندگیمو می بوسم.

حضرت سید مهدی شجاعی!

ممنونم که هستین.

دستتون که با نوشته هاش زندگی کردم و وارد دنیای جدیدی شدم رو می بوسم.

ممنونم که هنوز می نویسین.

اینو خودم خوب می دونم که اگه روزی دست به قلم بردم فقط از شوق نوشته های شما بود.

اینو خودم خوب می دونم که توی کلاس نوشته های شما شاگردیتونو کردم و کلی ذوق می کردم وقتی می فهمیدم کلاس دیگه ای چاپ کردین.

به احترام همون کلاسهاتون، وقتی می خواستم برای معلم زهرا هدیه ای بخرم، مجموعه آثار شما رو برداشتم...

اما، حاج آقای زائری!

فروتنانه دست مهربونتونو می بوسم که قلم رو با دستام آشنا کردین...

هرچند بارها این دست نمک نشناسی کرده و جز خوبی شما نوشته، اما هنوزم که هنوزه مدیون خوبی های شماست که جرات می کنه این دکمه های کیبورد رو فشار بده.

آقا رضا!

ازتون ممنونم...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 | موضوع: روزمره گی ها
که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت... 
برای آخرین بار نشستم پشت این میز و دارم می نویسم.

تقریبن اتاق خالیه و فقط میز من مونده که باید جمعش کنم.

همون اتاقی که گفته بودم منظره بیرونش قشنگه...

همون اتاقی که برای جناب رییس نوشته بودم کارگرای ساختمون روبرو (اون موقع داشتن می ساختنش) از تو بهتر کارشونو بلدن...

همون اتاقی که دو ساله توش منتظر یه اتفاقم...

بالاخره اتفاق افتاد...

همون اتفاقی که...

ولش کن!

تموم شد.

همین.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 | موضوع: روزمره گی ها
مرگت را باور کن تنها و بی تکیه گاه، ای همصدا 
امشب بعد از حدود سه هفته که مدام آستان جانان شجریانو گوش می دادم که می گفت:

دلا از دست تنهایی به جونم

بالاخره قرعه به نام اصفهانی افتاد تا برای معصومیت از دست رفته بخونه:

باور کن باور کن تنها ماندی دلا

[]

نمی دونم چرا همه باید از تنهایی بنالن؟

الان هرکیو ببینی یه جوری احساس تنهایی می کنه. همه. فرقی هم نمی کنه کی باشه و کجا و چیکاره.

همه تنهان. همه تنها شدن.

همه مون تنها شدیم.

فکر می کنم این یکی از علایم آخرالزمان باشه که خلق الله هیچ جا و پیش هیچ کس آروم نباشن و همش احساس کنن که باید یه اتفاقی بیفته تا از این حالت در بیان.

باید یکی بیاد تا بتونه درد همه رو دوا کنه.

امروز بشریت تنهاست...

امروزه روز، تنهایی بزرگترین درد بشره. بشری که توی دنیای مادی شناوره، از این همه دست و پا زدن و به هیچ جا نرسیدن خسته شده. هر چی بیشتر دست و پا می زنه به هیچ چوب خشکی هم نمی رسه که بخواد آویزونش بشه و لااقل یه ذره خستگی در کنه. قهرمان شنا هم که باشه کم میاره.

خوب دور و ورتو نیگاه کن.

بی رودرواسی، کم آوردیم.

هیچ راهی هم نداریم.

داریم غرق می شیم ولی دوست نداریم. هی به خودمون می گیم یه ذره دیگه شنا می کنم. حتمن یه اتفاقی میفته. حتمن به جایی می رسم. حتمن نجات پیدا می کنم. نباید خسته بشم. بعد هم خنده های عصبی و... که به خودمون ثابت کنیم خسته نشدیم. هنوز جون داریم.

اما، خدا وکیلی خسته شدیم...

دیگه رمقی برامون نمونده. تموم.

شاید،

شاید به همین خاطره که امام صادق وقتی درباره آخرالزمان توضیح می دن به عبدالله بن سنان می فرمایند که اگه اون روزگارو درک کردی دعای کسی رو بخون که داره غرق می شه...

دعای غریق بخون:

یا الله و یا رحمان و یا رحیم

یا مقلب القلوب

ثبت قلبی علی دینک

[]

پی نوشت:

اصلن افسرده نیستم. اتفاقن حالمم خوب خوبه... همین.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 | موضوع: روزمره گی ها