تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
با خود چه کرده ام؟ من چگونه گم شدم؟ (قیصر امین پور) 
یکی از اسمای روز قیامت "یوم الحسره" است. فکر می کنم اون روز برای من روز بدی باشه. یعنی واقعا روز حسرتمه...

فکرشو بکن یه روز قرار باشه همه همه زندگیتو ببینی و حسرت بخوری! خیلی بده ها. ببینی همه اونایی که براشون وعظ کردی، یه جورایی به حرفات گوش دادن اما تو فقط گفتی و رفتی! ببینی که همه لحظه های زندگیتو که می تونستی یه کاری بکنیو گذاشتی پای هیچ و پوچ! ببینی که تمام زندگیتو که می تونستی به دوست داشتن و محبت بگذرونی، برای دشمنیاتو کینه هات هدر دادی! ببینی که به جای این که بری در خونه دوستای خدا، پاشنه در خونه دیگرانو درآوردی!

ببینی که خراب کردی رفته پی کارش...

الان که فکرشو می کنم حسرت می خورم. وای به روزی که اسمش روز حسرته.

این چند روزه هر موقع وقت می کنم و بهم اجازه می دن یه سری به ابوحمزه می زنم و یه نگاهی بهش میندازم. یه کارایی هم دارم می کنم اگه خدا بخواد.

یه جاهایی از ابوحمزه بدجور توی مغز آدم می پیچه:

آقای من! با زبانی تو را می خوانم که گناهانش لالش کرده اند.

پروردگار من! با دلی با تو زمزمه می کنم که خطاهایش خرابش کرده اند.

پروردگار من! در حالی صدایت می زنم که

می ترسم،

مشتاقم،

امیدوارم،

هراسانم

آقای من! وقتی گناهانم را می بینم،

به وحشت می افتم.

اما وقتی بزرگواریت را می بینم،

به طمع می افتم.

 

اَدْعوُكَ يا سَيِّدى بِلِسانٍ قَدْ اَخْرَسَهُ ذَنْبُهُ

رَبِّ اُناجيكَ بِقَلْبٍ قَدْ اَوْبَقَهُ جُرْمُهُ

اَدْعوُكَ يا رَبِّ

راهِباً

راغِباً

راجِياً

خآئِفاً

اِذا رَاَيْتُ مَوْلاىَ ذُنوُبى

فَزِعْتُ

وَ اِذا رَاَيْتُ كَرَمَكَ

طَمِعْتُ

***

خداجون نذار حسرت بخوریم...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 28 مرداد1387 | موضوع: مردن چقدر حوصله می خواهد
ما / همزاد عاشقان جهانیم... (قیصر امین پور) 
یه روزگاری اینو تو وبلاگ نوشته بودم که همیشه دوست دارم گه اگه قراره مرگم به خاطر سکته باشه، سکته قلبی کنم نه مغزی.

دوست دارم به خاطر از کار افتادن قلبم، بقیه اعضای بدنمم کارشون تموم شه و...

اینو هیچ وقت و هیچ جا نگفتم که نتونستم بقیه رو دوست نداشته باشم. اون وقتا که بچه تر بودم با خودم قرار گذاشتم که جلوی دروازه دلم وایسم و صاحابش باشم و نذارم برای کسی بتپه. هیچ کسی رو نمی خواستم توش راه بدم...

الان که نگاه می کنم می بینم این بی صاحب مونده نمی تونه برای کسی نتپه. نمی تونه کسیو دوست نداشته باشه. اصلا نمی شه کسیو توش راه نداد...

هرکاری کردم نشد که نشد. نشد که حتی از اونایی که بهم بدی کردن، بدم بیاد. شاید دیگه هیچ وقت نرم سراغشون و کاری به کارشون نداشته باشم، اما ازشون بدم نیومده. نمی تونم، می فهمی؟

اینو دارم اینجا می گم که همه آدمای زندگیم! همیشه توی این "قفس"ه سینم، موندگار شدن.

اینو دارم الان می گم که اگه بگم خیلی وقتا دلم برای کیا و کجاها تنگ شده و می شه، خلق الله بهم می خندن. بذار بخندن. بذار هرکی هرجور و هرچی که می خواد فکر کنه. دل من برای همه آدمای زندگیم، برای همه آدمای زندگیم، برای همه آدمای زندگیم می تپه و تنگ می شه...

من نمی تونم دیگرانو دوست نداشته باشم.

من فقط از اونایی بدم میاد که دل آقامونو شیکوندن. همین.

بقیه - هر کی می خواد باشه - اگه از اون دایره بیرون باشه، من دوستش دارم...

"وَلِىُّ لِمَنْ والاكُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداكُمْ"، برای من یعنی این.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 6 مرداد1387 | موضوع: مردن چقدر حوصله می خواهد
زهی خیال خام! / تمام! (قیصر امین پور) 

کامنتی برای حضرت مولود قدر گذاشتم که در راستای خودشیفتگی مفرطم، بدم نیومد که این پستو بنویسم.

همه ماها توی زندگیمون دم از مرگ می زنیم. بعضیامون ازش می ترسیم و بعضیامونم وانمود می کنیم که عین خیالمون نیست.

اما من همیشه احساس کردم که مرگ بیخ گوشم وایساده و داره صدام می کنه. البته این احساس باعث نشده که گناه نکنم و حواسم به خودم باشه و... -متاسفانه-

توی بهترین لحظاتم، توی بدترین مواقع زندگیم، حتی وقتی که حواسم جمع می شه که دارم گناه می کنم، به این فکر می کنم اگه الان بمیرم، چی می شه؟ واقعا چی می شه؟ اگه همین الان که این دکمه های کیبورد دارن از زیر انگشتام در می رن، یهو همه چی تموم شه، شاید بهتره بگم همه چی شروع شه...

قبلا گفته بودم که اگه مردم حلال کنین، یه بنده خدایی کامنت گذاشته بود که حلالت نمی کنم، این دنیا تو بازی کردی، اون دنیا نوبت منه...

قبول! حتی شمایی که داری اینا رو می خونی می تونی بابت هجویاتم ازم شاکی باشی و بگی وقتمو هدر دادی، ازت نمی گذرم. اما این حقو به منم بده که از خودم دفاع کنم. لا اقل یه ذره منصفانه نگاه کن. ببین من توی این هدر دادن وقتت چقدر مقصرم، خودت چی؟

ولش کن!

الان دارم واقعا به این فکر می کنم که اگه تموم شد، چیکار کنم؟

فکر کنین یه بازی وبلاگیه، همه تونم دعوتین تو این بازی. بیاین کمکم کنین بلکه لااقل توی این دنیای مجازی حلالیت بگیرم...

اعتراف می کنم که توی زندگیم با خیلیا هم بازی شدم. چه از لحاظ اقتصادی، چه بازیای فرهنگی، چه روابط اجتماعی، چه دوستیای طولانی مدت و زودگذر، چه کارای اداری، چه هرجای دیگه و با هر نقش دیگه ای...

اما خداییش همه اونایی که منو می شناسین، چقدر به عمد اذیتتون کردم و باهاتون بازی کردم و بازیتون دادم؟ چقدر؟ اگه کاری با هم کردیم، با هم سود بردیم و با هم ضرر، اگه دغدغه فرهنگ داشتیم با هم ساختیم و با هم خراب کردیم، اگه توی روابطم باهاتون مشکل برخوردم، بازم متقابل بوده، اگه دوستی بلد نبودم، یادمم ندادین، اگه توی کارای اداری اذیت کردم، بلد نبودم باید چیکار کنم و...

خداییش، می خواستم بازیتون بدم؟

حرف آخرم. اگه بازیم تموم شد، آبرو داری کنین. هرچند که بی آبرو بودم...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 21 خرداد1387 | موضوع: مردن چقدر حوصله می خواهد
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر (قیصر امین پور) 

وقتی که کوچه پشتی می شه دنیای مجازیم و توش زندگی می کنم و از "دل نوشته ها" گرفته تا "حرف اضافه" و " طلبگی به سبک خودم" و غیره توش می نویسم، حتما از چیزای دیگه زندگی! هم باید توش بنویسم...

به همین خاطر گروه جدیدی به کوچه پشتی اضافه شده که بعضی وقتا یه چیزایی قراره توش نوشته بشه. شما می تونین اسمشو هرچی بذارین. شاید وصیت نامه مجازی باشه، شاید هم یاد مرگ، شاید هم هرچیز دیگه ای... مهم اینه که این بخش از امشب اضافه شد. همین.

دوست نداشتین، می تونین نخونین. اما...

[]

سال هاست که فکر می کنم فرصت چندانی برای زندگی ندارم. خیلی وقتا احساس می کنم که فرصتم خیلی کمه. به همین خاطره که شاید بعضی وقتا خیلی چیزایی که برای بقیه مهمه، چندان اهمیتی برام نداره یا برعکس.

به هر حال می دونم که با سرعتی سرسام آور دارم به آخر می رسم. شاید هم همین حالا که دارم می نویسم و قلبم هم بازیشو شروع کرده...!

از زندگیم ناراضی نیستم. از هیچیش. حتی تلخیای بی حد و حسابش. از نامروتیای خودم و دیگران. از بی معرفتیای خودم و بقیه...!

نمی گم که مردونه زندگی کردم ولی هیچ وقت از قصد و عمدی نخواستم نامردی کنم. نخواستم دل بشکنم، نخواستم کسیو ناراحت کنم. اما اعتراف می کنم که خیلی وقتا در حقتون نامردی کردم، دلتونو شکستم، ناراحتتون کردم و...

حالا هم از همه تون می خوام که بی خیال گذشته شین. شاید فرصت دیگه ای برای حلالیت طلبی پیدا نکردم...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 1 خرداد1387 | موضوع: مردن چقدر حوصله می خواهد