كوچه پشتی |
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
|
|
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
پیوند
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: Powered By BLOGFA.COM |
نکنه من جا بمونم...
الحمدلله کارای سایت خوب داره پیش می ره. فقط تو بحث زمانی مشکل داریم.
آخه قرار بود سایت شب ولادت امام رضا علیه آلاف التهیة والثناء کارشو شروع کنه ولی این اواخر یه سری تغییرات تو کار دادیم که باعث شد چند وقتی کار عقب بیفته. به نظرم ارزششو داره که کار بهتری بشه ولی چند وقت دیرتر شروع بشه. به هر حال امیدوارم که تا حدود دو هفته دیگه همه چی رو به راه بشه. بعضی از رفقا می گن از اون پست قبلی درست نفهمیدیم چی به چیه؟ تهش اینه که به خواست خدا قراره یه سایت دینی راه بیفته که توش مطالب مختلفی از خبر گرفته تا تحلیل و نقد موضوعات گوناگون فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و... از منظر و دیدگاه دینی باشه، تا سبک زندگی دینی، تا مجموعه صوت و تصویر دینی، تا ارزشگذاری مطالب دینی وبلاگ ها، تا کلی چیزای دیگه... البته ظاهر کار با سایتای دیگه تو این حوزه کاملن فرق داره. خلاصه این که اگه اجازشو بهمون بدن و کارا همینطور خوب پیش بره به یه سایتی می رسیم که شاید نمونشو ندیده باشیم. اینم بگم که من تو این سایت هیچ کار خاصی نمی کنم و قرارم نیست که کاری بکنم. یه سری از دوستان و رفقا هستن که دارن زحمت می کشن و با همت اوناست که قراره یه اتفاق خوب بیفته... من از جانب خودم، شما و همه اونایی که باهامون دغدغه مشترک دارن از همه این رفقا -که بعدن اسماشونم می گم- تشکر می کنم و از همین جا رسمن می گم: خدا قوت! [] بعدالتحریر ۱. اگه دوست داشتین گوشه ای از کارو بگیرین همیشه امکانش هست. فقط کافیه یه کامنت خصوصی بذارین. همین. ۲. یاد گلریزان منطقه یازده افتادم. شور و هیجان بچه ها و پیگیریای کارا برای این که تو محله یه اتفاق بیفته. همه می دویدن و زحمت می کشیدن. یادش به خیر... شعارش این بود: یه اتفاق مهم... نکنه من جا بمونم |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 17 آبان1388 | موضوع: روزمره گی ها فوت و فن عشق به شعرم ببخش (قیصر امین پور)
این روزا ایام ولادت امام مهربونه علیه آلاف التهیة و الثناء.
داشتم به این فکر می کردم که ماها خیلی دوست داریم که یکی باهامون مهربون باشه، مهربونی کنه، دوستمون داشته باشه و اینو حس کنیم. اگه یه وقتی دلمون می گیره و می خوایم با خدامون خلوت کنیم ارحم الراحمین صداش می زنیم. خود خدا هم اینو دوست داره که با صفت مهربونیش صداش بزنیم. اصلن دقت کردین؟ خدا اول همه سوره های قرآن بجز یه سوره همش بهمون یاد می ده که بگیم به نام خدای بخشنده مهربون... اول هر کاری هم سفارش کرده که بگیم بسم الله الرحمن الرحیم. یعنی دوست داره مدام بین بنده ها صفت مهربونیش تکرار بشه. واقعن چرا؟ برای این که بنده هاش بفهمن خدا خیلی مهربونه؟ یا شایدم برای این که انقدر این صفت بین آدما تکرار بشه که تو ذهن و قلبشون جا بگیره! بیاین یه کاری کنیم. این ایام که داریم به روز ولادت آقای مهربون و رئوف علیه السلام نزدیک می شیم، ازشون بخوایم یه ذره از اون مهربونیاشونم کنار چیزای دیگه ای که بهمون عیدی می دن نصیبمون کنن. سعی کنیم خودمونو شبیه مهربونا کنیم. سعی کنیم همدیگه رو دوست داشته باشیم. می دونی که؟ اگه یکیو دوست داشته باشی و مهرتو نصیبش کنی، دلت براش می تپه، دوست نداری زمین بخوره، هواشو داری، مراقبشی، دستشو می گیری و... حتی ممکنه اون طرف نفهمه یا حتی در ظاهر خوشش نیاد، یا حتی تیپش بهت نخوره، ولی دوستش داری... همونطور که من ظاهرم به خدا و اولیاش شبیه نیست و کارایی می کنم که دوست ندارن. ولی جوری بهم، بهمون، محبت می کنن که نمی فهمیم اصلن... مگه نه؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 6 آبان1388 | موضوع: روزمره گی ها مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم / آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
بالاخره بعد از مدت ها دارم به آرزوم می رسم.
همیشه فکر می کردم که چرا ما یه رسانه درست و حسابی دینی که برای عموم مردم قابل فهم باشه، حرفایی توش زده بشه که مردمم بتونن باهاش ارتباط برقرار کنن، از اونطرف بومم نیفتاده باشه که هر مطلب سبکی رو به اسم دین و مذهب به خورد مخاطب بده و هزار تا چیز دیگه نداریم؟ چند سالی بود که بهش فکر می کردم. نه تواناییشو داشتم که خودم کاری بکنم، نه کسیو پیدا می کردم که بتونه پای این کار وایسه. از طرفی هم اصلن معتقد به رسانه دولتی تو این حوزه نیستم. فکر می کنم این رسانه باید خصوصی باشه و بدون دلنگرونیای دولتی بتونه کارشو بکنه. اونایی که منو می شناسن می دونن که همیشه کارایی که تو جوزه دین می کنمو می زنم پای وظیفم و معتقدم که این کارا همون منبر و محراب منه که به صورت امروزی تر دراومده. نمی گم که کارم خوبه همونطور که نمی گم منبر و محراب رفتنم خوب بوده. قضییشم برمی گرده به همون اوایل ملبس شدنم یعنی سالای ۷۶ - ۷۷. از همون موقع معتقد بودم وظیفه من تبلیغه این تبلیغم با زبون روزی که به اندازه خودم بلدم باید انجام بدم. به همین خاطر یه دفتر تبلیغاتی کوچولو و جمع و جور واسه خودم راه انداختم و بعد سر از همشهری در آوردم و بعد همشهری جمعه (ویژه محافل مذهبی) و بعد کارای دیگه و یهو سر از عوالم مالتی مدیا در آوردم و اینجور کارا. اون وقتی که مالتی مدیای راهیان نور و آموزش استفاده از توانایی های رسانه ای مسجد تولید می شد می گفتم این منبر منه... یادمه کنار حرم حضرت عباس علیه السلام ازشون خواهش کردم اجازه بدن یه کاری بکنم. بعد هم رفتم سراغ امام رضا علیه آلاف التهیة و الثناء و اونجا هم خواهشمو تکرار کردم که اجازه بهم بدن تو دم و دستگاهشون یه کاری بکنم. از اینطرفم سعی کردم هرکاری می تونم بکنم تا بشه... حالام هرچی دارم و ندارمو جمع کردم و یه دم و دستگاه کوچیکی راه انداختم تا سامانه جامع اطلاع رسانی دینی رو بشه توش راه انداخت. هیچ ادعایی تو این زمینه ندارم. هیچ حرفیم ندارم که بگم. جز این که یه خیمه و بارگاهی داره راه میفته تو ایام ولادت امام رئوف و مهربون، امام رضا علیه السلام، قراره اونایی که می تونن بیان و این خیمه و بارگاهو رونق بدن و ما هم اگه هنوز اجازه داشته باشیم کفشی جفت کنیم و بساط چایی راه بندازیم و... همین. این پست وبلاگو بذارین به حساب دعوت به هیات. هرکی دوست داره بیاد تو این دم و دستگاه... یاعلی! درباره این که کی و کجا و چطور قراره راه بیفته رو بعدن تو همین وبلاگ یا از طریق تماس و ... بهتون می گم. فقط این که اگه دوست داشتین تا در خدمتتون باشیم، اگه شمارمو دارین که هیچ! اگرم ندارین زحمتش یه کامنت خصوصیه درباره خودتون و نوع زحمتی که می تونین بکشین و سابقه و هرچیز دیگه ای که دلتون می خواد. منتظرم. همین. یاعلی مدد. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 30 مهر1388 | موضوع: روزمره گی ها گویی ولی شناسان...
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای رییس جمهور سلام. مدتیه که قراره این نامه رو بنویسم ولی به دلایلی دست دست کردم تا امروز. جناب رییس جمهور! با حال و روزی دارم برات می نویسم که نمی شه تشخیص داد قدم بعدیت چیه و امروز و فردا قراره چه کار جدیدی بکنی و چجوری "موجب اختلاف و سرخوردگی میان علاقمندان" بشی. این ادبیات برات آشناست؟ همون جملاتیه که "آقا" برات نوشتن. همون نامه ای که جوابشو قانونی دادی و بر اساس بند فلان قانون اساسی سر و ته نامه رو هم آوردی و... تموم. جناب رییس جمهور! باور کن که باورم نمی شد جواب نامه آقا رو بعد از یه هفته و اینجوری بدی. باور کن همش منتظر بودم یه توضیحی چیزی بدی که منظورم این نبود... که ندادی، که همین بود که بود. جناب رییس جمهور! اشتباه کردی برادر. اینحوریام که تو فکر کردی نیست. اگه واقعن نظرت این چیزیه که معلومه، اگه به همین راهت ادامه بدی، شک نکن که مصداق خسر الدنیا و الاخره شدی. "ويقول الذين آمنوا أهؤلاء الذين أقسموا بالله جهد أيمانهم إنهم لمعكم حبطت أعمالهم فأصبحوا خاسرين" سوره مبارکه مائده - آیه شریفه ۵۳ جناب رییس جمهور! مقام ولایت چیزی نیست که بشه با تاسی به قانون دست نوشته بشر باهاش مواجه شد. انگار یادت رفته طرف مقابلت کیه! جناب رییس جمهور! الان که دارم اینا رو برات می نویسم، فقط چند روز مونده تا مراسم تنفیذ ریاست جمهوریت برگزار بشه. فقط چند روز مونده تا ریاستت بر جمهور مردم "مشروعیت" پیدا کنه. اینو یادت نره که "تنفیذ" یعنی این که مقام ولایت گوشه ای از حق خودشو برای مدیریت بر امور مردم در اختیار تو می ذاره. افتاد؟ اگه ولی زمانت بهت اجازه نده، حتی با رای میلیاردی هم "مشروعیت" نداری، این که بیست و چهار میلیونه... این حق رو براساس هیچ ماده قانونی نمی تونی بهش برسی برادر. این حقیه که خدا به ولی و حجت خودش علیهم صلوات الله اجمعین داده و طبق فرمایش همون بزرگوارا هم به ولی فقیه زمانت رسیده و تا زمان ظهور بقیة الله ارواحنا و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء ادامه داره. مثل این که باید برای تو هم فرمایش حضرت صاحب الامر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رو بیارم که: أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواةِ احاديثنا فإنَّهم حجتى عليكم جناب رییس جمهور! حرف من الان این نیست که چرا مشایی رو آوردی؟ الان حرفم اینه که چرا تمرد از حرف ولی زمانت کردی؟ واقعن چه مصلحتی رو می دونی که از مصلحت رهبر و راهنمات بالاتره؟ فرض بر این می گیریم که اصلن جناب مشایی با وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ارتباط داره. "فرض محال که محال نیست! فرض هم می گیریم که شما -بر خلاف همه دستورات دینیمون که می فرمایند اگه کسی ادعا کرد با اون حضرت ارتباط داره تکذبیش کنین- از این رابطه خبر دارین و بهش ارادات دارین. از این فرض که بالاتر نمی شه. باز هم به نظرت وظیفه شیعه توی این وضعیت چیه؟ اطاعت از نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف یا پی روی از آدم خوبی که با اون حضرت ارتباط داره؟ جناب رییس جمهور! شما رییس جمهور یه کشور اسلامی و شیعی هستی. حتمن اطلاعات دینیت بیشتر از این حرفاست که ندونی. به عنوان یه برادر دینی بهت سفارش می کنم دوباره برو کتابای اعتقادی شیعه رو بخون. شاید فشار کار این سال ها باعث شده که ذهنت درگیر چیزای دیگه بشه و یادت رفته. یادت میاد ماجرای اون قفل ساز کربلایی رو که هر روز حضرت به دیدنش می اومدن ولی اون بنده خدا اصلن نمی دونست با کی دمخور و هم صحبته؟ به نظرت اون کلید ساز کربلایی می تونه صرف دیدار چند باره و مدام با اون حضرت فرد مناسبی برای راهنمایی و راه بری باشه؟ جناب رییس جمهور! اشتباه کردی برادر. توبه کن. این وظیفه منه که به عنوان یه برادر دینیت بهت تذکر بدم که: فذکر ان نفعت الذکری کاش کسی پیدا می شد و بیدارت می کرد. کاش خودت یه بار وایسی جلوی خودت و با خودت دعوا کنی، بیا و خودت حساب کتاب کن قبل از این که برات محاسبه کنن، ببین بردی یا باختی؟ شک نکن که هممون به "توفیق من الله و واعظ من نفسه و قبول ممن ینصحه" نیاز داریم... جناب رییس جمهور! بد کردی برادر. مطمئن باش این راهی که داری می ری راه جدیدی نیست. قبل از تو بودن کسایی که تو همین مسیر رفتن و از ناکجاآباد سر درآوردن. مطمئن باش این مسیر با راهی که دیگرانی که باهاشون مخالفت کردی فرقی نداره. جناب رییس جمهور! من با تمام شک و شبهه هایی که درموردت داشتم، اگه برای موفقیتت کاری کردم و قدمی برداشتم و با هزار نفر جر و بحث و دعوا کردم و چیزای دیگه فقط برای این بود که باور داشتم و دارم که اون جریان مقابلت، اصلن اعتقادی به ولایت فقیه ندارن و نشون دادن که ندارن. حالا چی؟ جناب رییس جمهور! بیا و مرد و مردونه پای همه این دلایی که توی این مدت داره می لرزه وایسا و به هممون بگو که اشتباه کردیم. بیا و "ثابت کن" که سرباز خط ولایت فقیه و مطیع نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هستی و خواهی بود. بیا و بگو که اشتباه کردی. بیا و بیشتر از این دشمن شادمون نکن. بیا و توبه کن برادر. [] بعد التحریر: می دونم که یه سریا خوششون نمیاد از این ادبیات و این لحن. خوب نیاد. به نظرم خوش اومدن اونا اصلن قابل مقایسه با این روایت نیست که: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اذا ظهرت البدع فی امتی فلیظهر العالم علمه فمن لم یفعل فعلیه لعنة الله |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 8 مرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها درد بی دردی علاجش آتش است...
برای آقا رضای زائری که این روزها مدام فریاد می زند.
این روزا مدام دارم با همه بحث می کنم. البته فقط من اینطور نیستم. هر کیو می بینم داره همین کارو می کنه... این وسط یکیو دیدم که داره داد می زنه. خوشم اومد. می دونی داد زدن همیشه بد نیست. یه وقتایی که کارد به استخون آدم برسه دیگه نمی تونه داد نزنه. یه وقتایی به قیافه اون طرفی که داره داد می زنه نگاه کنی می فهمی که دردش اومده و داره فریاد می کشه. تو این روزگار بی دردی و بی درمونی واقعن شنیدن صدای گرفته از فریاد یکی مثل آقا رضا دوست داشتنی می شه. آقای زائری! ممنونم که همه چیو گذاشتی کنار و اومدی وسط میدون. ممنونم که از آبروت برای آبروی نظام و انقلاب پیش دوستای روشنفکرمون گذشتی. ممنونم که با صدای بلند گفتی ولایت فقیه استخون نظام ماست و وقتی کارد به استخون برسه دیگه جای مصلحت اندیشی نیست. ممنونم که داد می زنی. آقای زائری! کاش بودی و این روزا جلساتت رو دوباره راه مینداختی و این بار به جای "فرصت دوستی" از "فرصت شناسی دشمن" دم می زدی. این روزا به خیلی از بچه حزب اللهیا که می رسم می گن روزگار فتنه است و باید کابن اللبون شد. یکی هم نیست بگه که تو فتنه بودن این روزگار شکی نیست اما مگه قراره برای همه فتنه ها بچه شتر شد؟ اگه اینطوره خیلی از اون کسایی که بعد از پیامبر -صلی الله علیه و آله و سلم- مرتد شدن که بهشون حرجی نیست، چون توی روزگار فتنه سکوت کردن و به تکلیفشون عمل کردن... کاش این روزا یکی مثل شما پیدا می شد تا "و شایعت و بایعت و تابعت" رو ترجمه کنه. این روزا دل آدم می سوزه -کاش می سوخت، آتیش می گیره- وقتی یه برادر دینی و درس خونده و حزب اللهی رو می بینه که داره می گه مگه آقا معصومه؟ مگه ممکن نیست اشتباه کنه؟ اصلن جایگاه ولایت فقیه این نیست و هزار تا چیز دیگه. می دونی آقا رضا! درد داره که هنوز باید بعد از ۳۰ سال بیای برای مردم بگی که ولایت فقیه یه قانون من درآوردی امام راحل -قدس الله نفسه الزکیه- نیست. یه اصل مهم اسلامیه که پایه گذارش شخص شخیص امام جعفر صادق -علیه الصوات الله- بوده و همیشه توی این قرن های بعد از غیبت بهش عمل شده. درد داره که هنوز باید بگی که بابا به پیر به پیغمبر فقیه از خودش حرف در نمیاره. یه سری قاعده قانون داره که طبق اون بر اساس قرآن و سیره و گفتار اهل بیت و عقل و... به یه حکمی می رسه. اون حکم هر چی که باشه به دستور خود آل الله -علیهم صلوات الله اجمعین- بر دیگران واجبه که اطاعت کنن. درسته، فقیه معصوم نیست و ممکنه اشتباه کنه. همونجور که دو فقیه بزرگوار ممکنه توی یه روز، توی یه شهر حکم به وجوب و حرمت روزه بدن. یکیشون اون روز رو عید فطر بدونه و دیگری نه. شکی نیست که یکی از اون بزرگوارا اشتباه کردن. خوب؟ حالا من مقلد باید بزنم زیر کاسه کوزه فقاهت و مرجعیت و همه چیزای دیگم؟ آدم گریش می گیره وقتی می بینه یه طلبه درس خونده این روزا وایساده کنار یه آدم لاابالی -مثل من- و همون حرفی رو داره می زنه که اون یکی می گه. جفتشون هم خونه شدن و دارن پایه و اساس دینشونو می زنن. هر دو شون یه چیزو می گن و می خوان. اگه دعوا سر موسوی و احمدی نژاد بود درد نداشت... که نیست. دعوا سر همون عمامه اون طلبه محترمه. ته دعوا سر اینه که دین یه مساله کاملن فردیه نه اجتماعی. دعوا سر اینه که دینداری اون آقای طلبه فقط به درد این می خوره که خدا تو بهشت بیشتر بهش حوری بده. دعوا همون دعواست که یه روز یه کسی اومد پیش امام راحلمون -اعظم الله اجوره فی هذه المصیبة- و گفت آقا دنیا و سیاست کثیفه بسپریدش به ماهایی که کثیفیم. شما به آخرتتون برسین... آقا رضای زائری! تو رو خدا داد بزن. تو رو به حرمت خون رفقات داد بزن. بگو که توی این روزگار بلا و ابتلا هممون داریم امتحان پس می دیم. بگو که اگه جرات و جسارت نداشته باشیم که امروز پشت سر نایب امام زمانمون -عجل الله تعالی فرجه الشریف- وایسیم حتمن نمی تونیم جلوی روی مبارک حضرتش مدافع و حامیش باشیم و می ترسیم که بدنمون رو سپر تیرهای دشمنانش -لعنت الله علیهم اجمعین- قرار بدیم. داد بزن برادر. بگو که توی این روزگار بلا و ابتلا دستور رجوع به عالم دین و روایات (فقیه) از جانب خود حضرت صاحب الامر و الزمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- به ما داده شده که: أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواةِ احاديثنا فإنَّهم حجتى عليكم حالا که حادثه واقع شده وقت مراجعه به ولایت فقیهه، حالا چرا داریم از این دستور سرپیچی می کنیم؟ چرا الان که وقت امتحان شده تصمیم به ترک تحصیل گرفتیم؟ یه روز و روزگاری رو یادم میاد که آقا حکم به حرمت قمه زنی دادن، اون روزگار -که اتفاقن دور هم نیست- جماعتی احمق می گفتن که ما مقلد امام زمانیم -ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- و این آقا حالا یه حرفی زده... چی شده که حکم صاحبمون رو هم نا دیده می گیریم؟ نکنه واقعن داریم به زمانی می رسیم که حتی وجود مبارک حضرت رو هم انکار می کنن؟ حاج آقا! کاش زودتر بیای. این روزا سخت می شه کسیو پیدا کرد تا بشه باهاش درد دل کرد، گریه کرد، داد زد... کاش زودتر بیای. نه! کاش صاحب این مملکت و این زمان و مکان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- زودتر بیاد. فکر می کنی اون روز نایب حضرتش، چی به اون حضرت می گه؟ این روزا و این شبا چطور؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 6 تیر1388 | موضوع: روزمره گی ها تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور محترم جناب آقای هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام رییس مجلس خبرگان رهبری سردار سازندگی ذخیره انقلاب و دوست، همراه، و هم سنگر ديروز، امروز و فرداي ولی امر مسلمین جهان مقام عظمای ولایت رهبر معظم انقلاب اسلامی نایب بر حق حضرت صاحب الامر و الزمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- حضرت آیت الله العظمی خامنه ای -حفظه الله تعالی- سلام علیکم اما بعد، غرض از تصدیع اوقات شریفتان عرض تشکر و ادای احترام به حضور شریف حضرتعالی است که در این وانفسای آخرالزمانی حضورتان کمک شایانی برای امثال این کمترین، در راستای شناخت صحیح اسلام و ولایت است. حقیقت این است که نمی توانم شعف و شادی خود را از همراه بودن دوران زندگیم با ایام زندگانی سراسر خیر و برکت حضرتعالی پنهان کنم و خداوند تبارک و تعالی را به واسطه این نعمت بزرگ شاکر و سپاسگذارم. جناب هاشمی رفسنجانی! این کمترین توفیق این را داشته ام که مدتی از عمر بی فایده ام را در مسیر تحصیل علوم و معارف اسلامی و شاگردی در مکتب حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بگذرانم. روزی حضرت استاد آیت الله مجتهدی از نزدیکان حضرت آیت الله العظمی اراکی رحمت الله علیهما نقل می کردند که زمانی که آن مرجع عالیقدر برای اولین بار در زمان مرجعیتشان به حج مشرف شدند درخواست راهنما برای توضیح درباره اعمال و مناسک حج کردند که موجب سوال اطرافیان ایشان شده و در جواب فرموده بودند که مسایلی که من در رساله آورده ام نظری و فقهی است ولی اینجا نیاز به راهنمایی عملی دارم. لذا لازم است تا کسی که در این مورد آشنایی دارد مرا کمک کند. غرض از عرض این ماجرا این بود که ما پیروان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم آلاف التهیه و الثناء همیشه از ماوقع صدر اسلام خصوصا دوران مظلومیت امیرالمونین علیه افضل الصلوات المصلین آشنایی مطالعاتی و علمی داریم و بسیاری از بزرگان سعی در بازگویی و بازگشایی ماجراها و اتفاقات آن دوران داشته و دارند. ضمن عرض احترام به بزرگانی که عمر شریفشان را در راستای ترویج علوم آل الله قرار داده اند باید این مختصر تعریض را خدمتشان داشته باشم که: شنیدن کی بود مانند دیدن؟ رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام جمهوری اسلامی ایران! واقعا از این که قبول زحمت فرمودید و با این خستگی مفرط از پشت سرگذاشتن عمری در مسیر انقلاب و امام -رحمت الله علیه- هنوز نقشی مهم و جدی در عرصه دین و انقلاب دارید منت دار شما هستم. حقیقت این است که همیشه برای این کمترین این سوال بود که چگونه با وجود حجتی چون امام معصوم ممکن است افراد دچار انحطاط و گمراهی شوند و البته چگونه ممکن است کسانی که از سرچشمه برکات همنشینی و همراهی با امام معصوم نوشیده اند دل از این زلال برکنند و خود را از این نعمت گوارا محروم کنند؟ اما دیروز عصر با همت بزرگوارانه شما گویی بخش اعظمی از جواب خود را یافتم. نامه حضرتعالی پاسخ مناسبی برای این سوال چند ساله بود و من امروز مانده ام حیران که چگونه قدردان بزرگواری شما باشم؟ رییس مجلس خبرگان رهبری! اقدام تحسین برانگیز دیروز شما برای خروج از ولایت را قدر دانسته و زحمت حضرتعالی برای تبیین جریان خروج از ولایت را محترم می دانم. شما در نامه بدون سلام و احترامتان قدم بزرگی برای آشنایی این کمترین غرقه در فتنه های آخرالزمان از روند نشناختن قدر و قامت و جایگاه ولایت برداشتید. حضرتعالی لطف بزرگی در حق این کمترین کردید که در نامه تان جایگاه عظمای ولایت را در قد و قواره یک مقام رسمی به عنوان "رهبری" پایین آوردید و در ضمن این حرکت یادآور شدید که شما هم دست کمی از این مقام ندارید و همیشه همراه این عنوان بوده اید. شما کسی بودید که در طول تاریخ انقلاب دوشادوش این مقام رسمی در صحنه حاضر بوده و هستید. بابت این نکته که در هیچ جایی از نامه شما نامی از ولایت برده نشده و البته در هیچ جایی از نامه تان هم اشاره ای به ولایت پذیریتان نشده، سپاس فراوان این کمترین را بپذیرید. سپاسگذارم که در نامه تان ولایت را مختص امام راحل -قدس سره الشریف- دانسته اید و مقام معظم رهبری -حفظه الله تعالی من کل الفتن- را هادی و راهنمای دولت ها دانسته اید. جناب هاشمی رفسنجانی! در بخشی از نامه شما کنایه ای ابلغ از تصریح دارید که: "اينجانب و بسياري از بزرگان تأثيرگذار انقلاب و حتي خود جنابعالي" بابت این نکته هم بسیار ممنونم که معنای درستی از کسانی که جلوتر از ولایتند را هم ارایه کردید. در همین راستا در بخش دیگری از نامه تان ضمن فراموشی بیانات گذشته تان مبنی بر خواسته مقام معظم رهبری از جنابعالی برای سکوت در برابر دولت، جایگاه رسمی و عنوانتان را دلیل سکوتتان دانسته اید. جناب ذخیره انقلاب! با توجه به سبقت حضرتعالی از مقام رهبری از این که در بخش های مختلفی از نامه تان برای ولی امر مسلمین هم تعیین تکلیف کرده اید و بدون اشاره به صلاحدید آن جایگاه معظم، خود را بیش از مقام معظم رهبری آگاه به امور و زمان دانسته اید، سپاسگذارم. "بجاست كه به اين حقيقت هم توجه شود كه احتمالاً عوامل دولت از نظر اينجانب مطلعند كه من ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و كشور نميدانم و خود جنابعالي هم از اين نظر من مطلعيد و دلايل آن را هم ميدانيد." سردار سازندگی! بسیار ممنمونم که با صراحت تمام فرموده اید "اگر نظام نخواهد یا نتواند" ... "چگونه ميتوانيم خود را از پيروان نظام مقدس اسلامي بدانيم؟" یعنی اگر مقام معظم رهبری به عنوان ولی نظام نخواهد، یا مقام معظم رهبری چنان جایگاه متزلزلی در نظام داشته باشد که نتواند، پیرو نظام مقدس اسلامی نیست. فتأمل! ضمنا از تلاش شما برای تهدید هم تشکر می کنم. جناب هاشمی رفسنجانی! بخش های دیگری هم از نامه شما جای تشکر دارد که باید در مقال و مقام دیگری به آن ها پرداخت. در پایان از بزرگواری حضرتعالی برای موارد زیر خالصانه تشکر می کنم: ۱. آشنایی با ماجراهای صدر اسلام خصوصا افرادی مانند طلحه و زبیر ۲. تفسیر المتقدم لهم مارق ۳. تعریف ماجرای همراهی و یار غار بودن بزرگانی در صدر اسلام با پیامبر و اتفاقات بعد از رحلت آن حضرت -صلوات الله و سلامه علیه- ۴. ارتد الناس بعد النبی الا الثلاث او خمس. چرا؟ ۵. واقعا تعریف ولایت مطلقه فقیه چیست؟ ۶. مجمع تشخیص مصلحت نظام کجاست؟ در پایان با تاسی از حضرتعالی برای اتمام عرایضم یک بیت شعر عرضه می دارم که: ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما یک مو ز سر علی اگر کم گردد |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 20 خرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها شعار یا شعور؟
این چند روز و چند شب زیاد رفتم توی خیابونا که ببینم چه خبره.
شبای اول خیلی خوشم اومد. می دیدم که میزان تحمل مخالف توی مردم خیلی بالا رفته و به جای این که بیفتن به جون هم و همدیگه رو تیکه پاره کنن، فقط شعار می دادن و نهایتش این بود که بر علیه کاندیدای مقابل شعر می گفتن و تیکه بار طرفداراش می کردن. جالب اینجا بود که یه نفر تک و تنها می رفت وسط جمعیت مقابل و شعار می داد کسی هم کاریش نداشت. بازار بحث هم داغ داغ بود. یه چیزی تو مایه های شبای کوی دانشگاه ولی بدون درگیری و فقط تو حوزه مربوط به انتخابات. شب اول بذرپاشو دیدم که توی یه پراید اومده بود میدون ولیعصر ببینه چه خبره. هیچ کسی هم نمی شناختش. خیلی از رفقای اصلاح طلب و اصولگرا رو هم دیدم. اوضاع خیلی خوب بود. همه با هم دوستانه حرف می زدن و شاید جر و بحت می کردن. بعد هم دوستانه تمومش می کردن. به نظرم این اتفاق مهمیه که توی این دوره افتاده و باید قدرشو دونست. اما ضمن این که باید همه حواسشون باشه که این فرصتو از دست ندن و بذارن این تجربه کامل شکل بگیره از طرفی هم باید مواظب باشن این فضا استادیومی نشه. یعنی همین چیزی که داره الان پیش میاد. یعنی فضای شعر و و شعور و مکالمه داره می ره به سمت شور و شعار و مجادله. بدون منطق و برهان. بعضیا رو این شبا می شه دید -تو هر جناحی- که فرق بین میتینگ و استادیومو نمی دونن. انگار که اومدن تماشای فوتبال. همون جور سر و صدا و آشوب می کنن. اگه اینجور پیش بره بعید نیست کار به تخریب اتوبوس و فشفشه و اینجور قضایا بکشه. اینجا رو به نظرم طرفین دعوا -کاندیداها- باید مراقبت کنن. درسته که توی مناظره ها همه چی بار هم می کنن ولی باید به مردم اجازه بدن طعم آزادی بیان بدون خشونتو تجربه کنن. مردم باید تجربه کنن که یه نفر ممکنه همه چی درباره نامزد مورد علاقه شون بگه اونا هم در مقابل جواب بدن ولی دست به خشونت و درگیری نزنن. (می دونم که الان کامنت می ذارین که وقتی فلانی بهمان می گه همین می شه دیگه -که برای اونم شاید بشه جوابی داد- من اصلن کاری به کار نامزدای ریاست جمهموری ندارم. می گم مردم باید بتونن مخالفو تحمل کنن) ماها یه جایی باید برای خودمون خط قرمزامونو روشن کنیم. کاندیداهای ریاست جمهوری جزو مقدسات نظام نیستن که اگه یه نفر مقابل من فرد مورد نظرمو قبول نداشت بخواد به رگ غیرتم بر بخوره و... همون اندازه که اون فرد مورد نظر منو قبول نداره منم ممکنه طرف مقابلمو قبول نداشته باشم. مهم اینه که همه مون زیر بیرق اسلام و نظام سینه برنیم... ولی اگه فرهنگ استادیومی توی این جریان باب بشه، خراب می شه. می شه تعصب بدون دلیل از آبی یا قرمز یا هر رنگ دیگه ای. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 17 خرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها مردی از خویش برون آید و کاری بکند
به نظرم دوستان اصلاح طلب این روزا خیلی بیشتر از رفقای اصولگرا دوست دارن که انتخابات دو قطبی باشه. ظاهرا دارن تمام سعیشونم می کنن تا به این هدف برسن.
البته از روز اول معلوم بود که این انتخابات ادامه همون دعوای قدیمیه و بی شک میدون عرض اندام دو قطب مقابل همه. این روزا با شعار "دوم خردادی دیگر" قشنگ صف بندی اصلاح طلبا مشخصه. این وسط می مونه کروبی و محسن رضایی. محسن رضایی که به نظر می رسه اومدن و نیومدنش برای خودشم معلوم نیست. اما کروبی رو واقعن نمی شه فهمید چیکار می کنه. اگه دنبال قدرت باشه که حتمن گیرش نمیاد. اما اگه دنبال احیاء اصلاح طلباست که معلوم نیست جلوی میرحسین چیکار می کنه؟ به نظرم بهتره محسن رضایی و کروبی از این بازی برن کنار تا واقعن خط کشی این وسط معلوم بشه. اون وقت یه دور انتخابات داغ جلوی رومون داریم که دقیقن همون محل دعوای قدیمی خودمونه... دلم می خواد بدونم اون وقت شیوخ اصولگرا چه تصمیمی می گیرن؟ شاید بشه گفت بازنده اصلی این دور از انتخابات شیوخ اصولگرا هستند، هر کی هم رای بیاره فرقی نمی کنه. آقایان حضرات! کم آوردین... بازی رو باختین. اما کاش اینجوری کم نمی آوردین. نمی دونم بعد از انتخابات چی می خواین بگین؟ امروز دیگه دعوای "یون" و "یت" نیست. امروز دعوای اصولگرایی و اصلاح طلبی به سبک دوم خرداد هم نیست. امروز دعوا سر ارزش هائیه که سی سال زیر بیرق انقلاب براشون سینه زدیم... ببینین سینه تونو کجا می زنین، چاییتونو کجا می خورین؟ [] حرف آخر: کاش بیست و دوم خرداد همه چیزای خوبی رو که از جامعه روحانیت مبارز توی دل و ذهن داشتیم دفن نشده باشه...! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 2 خرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها قسم به قلم و آنچه می نگارند (به بهانه روز معلم - با تاخیر)
به احترام حضرت سید مهدی شجاعی و حاج آقای زائری
سال هاست که متاسفانه به هیچ معلمی هدیه ندادم و هیچ روز معلمی نیست که معلمیم رو بتونم ببینم و لااقل به این بهونه ازش حالی بپرسم. یادش به خیر سادگی و بی آلایشی روزگاری که با ذوق و شوق هدیه ای برای معلمامون آماده می کردیم و مثلن روزشونو بهشون تبریک می گفتیم... امسال بعد از چند سال وقتی خواستم برای معلمای زهرا هدیه بخرم، حس کردم یه چیزی توی دلم سنگینی می کنه. فکر می کردم زهرای من الان چه می دونه معلم کیه و اصلن برای چی باید بهش هدیه بده؟ فقط چون همه این کارو می کنن لابد اونم باید همین کارو بکنه... اما من چی؟ منم نمی دونم؟ حتمن نمی دونم. اگه می دونستم الان بعد از اینهمه روز نمی اومدم اینجا تا بخوام توی این دنیای مجازی از معلم بنویسم... اگه می دونستم باید یه کاری می کردم. حالا کاریه که شده. الان اینجا توی این دنیای مجازی، حقیقتن دست بزرگان زندگیمو می بوسم. حضرت سید مهدی شجاعی! ممنونم که هستین. دستتون که با نوشته هاش زندگی کردم و وارد دنیای جدیدی شدم رو می بوسم. ممنونم که هنوز می نویسین. اینو خودم خوب می دونم که اگه روزی دست به قلم بردم فقط از شوق نوشته های شما بود. اینو خودم خوب می دونم که توی کلاس نوشته های شما شاگردیتونو کردم و کلی ذوق می کردم وقتی می فهمیدم کلاس دیگه ای چاپ کردین. به احترام همون کلاسهاتون، وقتی می خواستم برای معلم زهرا هدیه ای بخرم، مجموعه آثار شما رو برداشتم... اما، حاج آقای زائری! فروتنانه دست مهربونتونو می بوسم که قلم رو با دستام آشنا کردین... هرچند بارها این دست نمک نشناسی کرده و جز خوبی شما نوشته، اما هنوزم که هنوزه مدیون خوبی های شماست که جرات می کنه این دکمه های کیبورد رو فشار بده. آقا رضا! ازتون ممنونم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 | موضوع: روزمره گی ها که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت...
برای آخرین بار نشستم پشت این میز و دارم می نویسم.
تقریبن اتاق خالیه و فقط میز من مونده که باید جمعش کنم. همون اتاقی که گفته بودم منظره بیرونش قشنگه... همون اتاقی که برای جناب رییس نوشته بودم کارگرای ساختمون روبرو (اون موقع داشتن می ساختنش) از تو بهتر کارشونو بلدن... همون اتاقی که دو ساله توش منتظر یه اتفاقم... بالاخره اتفاق افتاد... همون اتفاقی که... ولش کن! تموم شد. همین. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 | موضوع: روزمره گی ها مرگت را باور کن تنها و بی تکیه گاه، ای همصدا
امشب بعد از حدود سه هفته که مدام آستان جانان شجریانو گوش می دادم که می گفت:
دلا از دست تنهایی به جونم بالاخره قرعه به نام اصفهانی افتاد تا برای معصومیت از دست رفته بخونه: باور کن باور کن تنها ماندی دلا [] نمی دونم چرا همه باید از تنهایی بنالن؟ الان هرکیو ببینی یه جوری احساس تنهایی می کنه. همه. فرقی هم نمی کنه کی باشه و کجا و چیکاره. همه تنهان. همه تنها شدن. همه مون تنها شدیم. فکر می کنم این یکی از علایم آخرالزمان باشه که خلق الله هیچ جا و پیش هیچ کس آروم نباشن و همش احساس کنن که باید یه اتفاقی بیفته تا از این حالت در بیان. باید یکی بیاد تا بتونه درد همه رو دوا کنه. امروز بشریت تنهاست... امروزه روز، تنهایی بزرگترین درد بشره. بشری که توی دنیای مادی شناوره، از این همه دست و پا زدن و به هیچ جا نرسیدن خسته شده. هر چی بیشتر دست و پا می زنه به هیچ چوب خشکی هم نمی رسه که بخواد آویزونش بشه و لااقل یه ذره خستگی در کنه. قهرمان شنا هم که باشه کم میاره. خوب دور و ورتو نیگاه کن. بی رودرواسی، کم آوردیم. هیچ راهی هم نداریم. داریم غرق می شیم ولی دوست نداریم. هی به خودمون می گیم یه ذره دیگه شنا می کنم. حتمن یه اتفاقی میفته. حتمن به جایی می رسم. حتمن نجات پیدا می کنم. نباید خسته بشم. بعد هم خنده های عصبی و... که به خودمون ثابت کنیم خسته نشدیم. هنوز جون داریم. اما، خدا وکیلی خسته شدیم... دیگه رمقی برامون نمونده. تموم. شاید، شاید به همین خاطره که امام صادق وقتی درباره آخرالزمان توضیح می دن به عبدالله بن سنان می فرمایند که اگه اون روزگارو درک کردی دعای کسی رو بخون که داره غرق می شه... دعای غریق بخون: یا الله و یا رحمان و یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک [] پی نوشت: اصلن افسرده نیستم. اتفاقن حالمم خوب خوبه... همین. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 | موضوع: روزمره گی ها ایام خوش آن بود که با دوست به سر شد
فردا سومین سال بعد از سومین دهه زندگیم تموم می شه و من هنوزم این واقعیتو باور نکردم.
نمی دونم تا کی قراره این روز و شبا که می گذره رو به حساب عمر بذاریم؟ من که نمی تونم. واقعن نمی تونم الکی هر چی موهام و ریشام سفید می شه، هر چی دور و وریام سعی می کنن بهم بفهمونن که بابا دیگه بزرگ شدی، هر چی بقیه به چشم یه آدم بزرگ بهم نیگا کنن و... باور کنم که واقعن بزرگ شدم. کی گفته هر کی سه سال از سومین دهه زندگیش گذشته یعنی سی و سه سالشه؟ باور کنین من هنوزم که هنوزه هیجده سالمه. با همون غرور و شور و هیجان و سادگی و بی حساب کتابی و با همون بی کله بودنا و... هنوزم پایم که با بچه ها کل بندازم و از دکل صدا و سیمای شهرکرد بالا برم. باور کن! من هیجده سالمه. اینو پارسالم گفتم. پیارسالم گفتم. تا الان که اینطور بوده. مگه این که یهو پیر شم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 18 فروردین1388 | موضوع: روزمره گی ها امامزاده داود علیه السلام
امروز برای یه جلسه کاری رفته بودیم امامزاده داود علیه السلام.
جاتون خالی حسابی خوش گذشت. مدیریت آستان وسط جلسه گفت پاشین بریم یه دوری تو مجموعه بزنیم تا شما هم بیشتر با اینجا آشنا بشین. خلاصه کنم می شه این که همه جای آستان رو بهمون نشون داد. حتی بردمون بهمنی رو که زمستون اومده بودو نشونمون داد. چند متر برف! (دوستایی که منو می شناسن می دونن یعنی چی؟) از همه بهترش این بود که بردمون سرداب برای زیارت قبر شریف امامزاده... [] به نظرم یه دنیا کار می شه اونجا کرد. یه فضای منحصر به فرد با مخاطب منحصر به فرد. خلاصه قراره که اگه بهمون اجازه بدن یه کاری بکنیم. کاری که از دست یه نفر و دو نفر بر نمیاد. هر کی پایه همکاریه... بسم الله. اگه طرحی چیزی دارین یا خودتون دوست دارین که با هم کاری برای امامزاده داود علیه السلام بکنیم، یاعلی. فقط زودتر خبر بدین. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 10 فروردین1388 | موضوع: روزمره گی ها می نویسم...
خیلی بده که هر روز از صبح تا شب پای اینترنت باشی و وبلاگتم دم دستت باشه و هیچی ننویسی؟
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 12 اسفند1387 | موضوع: روزمره گی ها معرفت در گرانی است، به هرکس ندهند...
چند روزه که یاد سید هادی موسوی فرد افتادم.
دلم براش تنگ شده... زیاد. خدا رحمتش کنه. یه پوستر ازش درست کرده بودم که به خونوادش داده بودم. یه نسخه کوچیکشو تو دفترم دارم. توش یه دستخط از سید هادی کار کرده بودم که یه بار برام نوشته بود: برادر عزیزم! سعی کن بسوی حق و معرفت الهی و کسب معارف هجرت کنی نه مسافرت، که هجرت دائمی است و مسافرت لحظه ای. اگه دلتون خواست برای شادی خودش و خواهر و برادرش، یه صلوات بفرستین. اگرم دوست داشتین یه فاتحه... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 26 دی1387 | موضوع: روزمره گی ها ما همه با هم همشهری محله را ساخته ایم...
دیروز رفتم همشهری محله که آقای زائری رو ببینم.
توی دفتر نشسته بودیم و با حاجی و مهندس حرف می زدیم. چشمم افتاد به بنر "ما همه با هم همشهری محله را ساخته ایم". بیشتر اونایی که عکسشون توی بنر بود، از محله رفتن. مهندس می گفت تقریبن ۷۰ درصد بچه ها عوض شدن. چقدر یهو دلم برای خیلیا تنگ شد. یادش به خیر! اون زمانی که داشتن این بنرو درست می کردن، چه حال و هوای قشنگی بود... دلم برای همشهری محله سالای ۸۳ و ۸۴ تنگ شده... آدماش، حال و هواش، رفاقتاش، دعواهاش، صفحه بندیاش، دیرشدنا و زودشدناش، غر زدنای صفحه بند و عکاس و اتاق فرمان و...، سرمقاله ننوشتنا، شب تا صب بیدار موندن و با حامد یعقوبی سر و کله زدن برای مطلب شبانه، اعصاب خوردی از آدم برفی ساختن عباس، دعوا سر این که همشهری جمعه پاتوق استراحت ستاد نیست، آقا در آسانسورو ببند، این میزو اونوری بذار، اون کمدو اینوری، زنگ بزن آقای شهریاری بیاد اینجا رو یه دستی بکشه، کی می ره از صادق ساندویچ بگیره، عباس امروز لواشک گرفته پس مطلبش تایید می شه، کلن لواشک چرکش خوبه. و همه خاطرات ریز و درشت همشهری محله یازده، دوازده و جمعه... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 8 دی1387 | موضوع: روزمره گی ها از چه حرف می زنم؟ (قیصر امین پور)
جمعه رفته بودم حوالی دانشگاه تهران. از سمت خیابون بزرگمهر رد می شدم که دستفروشای بعد! از نماز جمعه توجهمو جلب کردن. وایسادم به تماشا کردن...
جالب بود. جلوی ساختمون "وزارت تعاون" غلغله بود. نمی دونم چند نفر بودن، ولی همه چی می فروختن... چندتاییشون داشتن cd فیلمای روز دنیا و ایرانو می فروختن. اونم درست کنار نماز جمعه! نمی دونم این جمعه بازار چرا باید صاف کنار دانشگاه برگزار بشه؟ چاهار تا خیابون اونورترم می شه این بساطو علم کرد. چون نه فروشنده ها، نه خریدارا و نه چیزایی که برای فروش گذاشتن، هیچ ربطی به نماز و نمازجمعه و... نداشت. یاد گزارشایی که توی همشهری جمعه زده بودیم افتادم. چقدر آرمانگرا به آیات مربوط به منع کسب و کار کنار نمازجمعه نگاه می کردیم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 28 مهر1387 | موضوع: روزمره گی ها احساس می کنم که کمی دیر است (قیصر امین پور)
چند روزه که همشهری محله زیاد می رم. دیروز دکتر توکلی رو دیدم که اومده بود پیش آقای صدیقی. یاد محمد توکلی افتادم و اون دوران صفحه بندیا و مطلب دادنا و سرمقاله ننوشتنا و... چه زود می گذره این دنیا... توی برنامه افطاری محله یازده هم ایمان شمسایی مرام گذاشتو یاد گلریزونو زنده کرد. یادش به خیر... اتفاقن پریشب هم با اسدزاده نشسته بودیم توی حروفچینی ستاد، صحبتمون کشیده شد به گلریزون و تقدیر!ی که ازش شد... این روزا نمی دونم چرا همش دارم توی گذشته ها و آدماش و جریاناتش و اتفاقایی که توی این چند سال برام افتاده می چرخم؟ اتفاقن این چند وقته به چند دلیل که عمدش کاری بوده خیلی دلم می خواست برم سراغ خیلی از اونایی که توی این چند سال باهاشون کار کردم. اما نرفتم. نرفتم چون احساس می کنم که خیلیاشون شاید چندان مایل به همکاری با من نیستن. از پیچوندناشون و سرکار گذاشتنای یه سریشون این نتیجه کلیو گرفتم و سراغ هیچ کدومشون نرفتم... ولش کن...! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 23 مهر1387 | موضوع: روزمره گی ها چرا از دهن / حرفهای من / افتاد (قیصر امین پور)
۱. عجب دوره زمونه ای شده ها! در بدر داریم دنبال دو نفر آدم به درد بخور با وقت مکفی می گردیم که بتونه از پس کار دفتر و سایت یه بنده خدایی بر بیان. گیر نمیاد. ۲. شنبه شب که رفته بودم محله یازده چشمم خورد به لیوان حامد یعقوبی. کلی با عباس بهش خندیدیم. الان دیگه باید لیوان حامد جزو آثار باستانی و میراث فرهنگی منطقه یازده به حساب بیاد. هرچند خودشم دست کمی از لیوانش نداره... ۳. این اول مهر نمی خواد دست از سر ما ورداره؟ چند سال بود که از اون شور و حال و بوی ماه مدرسه و این حرفا خلاص شده بودم... امروز روز اول مهر زهراست... ۴. خداییش اگه خودتون وقت دارین یا یه آدم حسابی می شناسین که به درد بخوره یه زنگی بزنین، کامنت خصوصی ای بذارین، خلاصه یه کاری کنین که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم... ۵. جدیدا انقدر تو نوشتن بی حال و حوصله شدم که همین روزمره گی های شماره دار برام بسه. نمی دونم چرا اینجوری شدم. خودم که اصلا از این حالت خوشم نمیاد. دعام کنین زودتر سر حال شم و بنویسم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 9 مهر1387 | موضوع: روزمره گی ها زیرا / هزار نام خدا / زیباست! (قیصر امین پور)
1. بالاخره امشب بچه های منطقه یازده قراره بساط افطاریشونو راه بندازن.
قابل توجه آقا داماد شیرینی نداده که جلو جلو خودشو دعوت کرده... بیا ببینمت. 2. پریشب شبکه سه کار قشنگی کرده بود. دعای کمیل با صدای سید علی آقای میرهادی. فکرشو بکن! شب جمعه آخر ماه مبارک، دعایی رو بشنوی که سی و چهار سال پیش آسد علی آقای میرهادی اونو خونده بوده. 3. توی هفته گذشته شاید هر روز خواستم بنویسم اما نشد که نشد. می خواستم بگم که خیلی حال می ده آدم یه ساعت، دو ساعت بشینه جلوی یکی که دوسش داره و مدام صداش کنه و ازش تعریف کنه و قربون صدقش بره که تو قشنگی، مهربونی، یه دونه ای، دوست منی، رفیق منی، وقتی که یه جا گیر کنم تو دستمو می گیری، خیلی بزرگی، اگه هزار بارم باهات قهر کنم بازم باهام آشتی می کنی و... اصلن این که آدم بشینه و توی یکی دو ساعت هزار تا اسم یکی رو صدا کنه خیلی حال می ده. اصلن جوشن کبیر تو دعاها یه چیز دیگس که گفتن شب قدر بخونینش. ماها نه می دونیم شب قدر چیه، نه می فهمیم جوشن کبیر یعنی چی... ۴. گوشیم پکید... لطف کنین شماره هاتونو برام بذارین. ممنونم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 6 مهر1387 | موضوع: روزمره گی ها با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم (قیصر امین پور)
پی نوشت: 1. این چند وقته اصلن حال و حوصله نوشتن ندارم. اتفاقن چند بار اومدم بنویسم، این صفحه که باز شد، بستمش. بعضی وقتا هم که مدتها این صفحه باز بود و موند و من ننوشتم... 2. حال آدم بد می شه از بس که این دنیای لعنتی کوچیکه... 3. همینجور الکی الکی رسیدیم به نیمه ماه مبارک... 4. چند شب پیش توی میدون آرژانتین هم صحبت چند تا کارگر شهرداری شده بودم. یاد اون گزارش شبانه ای افتادم که با حامد یعقوبی از سطح منطقه یازده گرفتیم. یادش به خیر... 5. الان یاد افطاریایی افتادم که توی منطقه یازده می خوردیم. کسی از "صادق" خبر داره؟ 6. امسال ایمان شمسایی نمی خواد بساط افطاری راه بندازه؟ 7. این مطلب فقط پی نوشت بود. الکی دنبال چیز دیگه ای نگردین... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 26 شهریور1387 | موضوع: روزمره گی ها بیایید از عشق صحبت کنیم (قیصر امین پور)
طرف اومده بود برای جابجایی اثاث، نباتی ترسید و شروع کرد اینور اونور پریدن. بنده خدا برای این که یه چیزی بگه لبخندی زد و گفت: کبوترن؟
منم در حالی که چشام داشت از پس کلم می زد بیرون گفتم: نخیر، مرغ عشقن...! وقتی رفت به خودم گفتم این بنده خدا، صادقانه اومد و بهم فهموند که مرغ عشقو نمی شناسه. اما خیلیامون جوری دم از عشق می زنیم که انگار ایل و تبارمون همه عاشق بودن، اما دریغ از یه ذره مهر و محبت... راستی این همه آدمیزاد عاشق و معشوق توی این دنیا اومده و رفته و هنوزم هست و خواهد بود. اما چرا جز چند نفر هیچ یاد و نامی از هیچ بنی بشر دیگه ای نیست؟ ولو برای یه مدت کوتاه هم خبری از این نیست که یه نفر، یه نفرو خیلی دوست داره... فکر می کنم برای ماها عشق و عاشقی سری دوزی شده. کاری هم نداریم که عاشقیم یا معشوق، کلا سری دوزی می کنیم می ره پی کارش. هیچ کسی نمیاد دقت کنه، وقت بذاره، دل بسوزونه، خون دل بخوره و خلاصه یه هنری به خرج بده بابت اینکه عشقش، به ثمر بشینه. همون اول کار میندازیمش زیر چرخ و یا علی گفتیم و عشق آغاز شد... ولش کن! یه شعری دیدم مال کاظم بهمنی، به نظرم قشنگه: خندهات طـرح لـطیـفیست که دیدن دارد نـاز مـعـشوق دل آزار خـریـدن دارد فــارغ از گله و گـرگ است شبانی عـاشق چـشـم سبز تـو چه دشتیست! دویدن دارد شاخهای از سر دیـوار بـه بـیرون جسته بوسهات میوهی سرخیست که چیدن دارد عـشق بـودی وَ بـه اندیـشـه سرایت کردی قـلـب بــا دیدن تــو شور تـپـیـدن دارد وصل تـو خواب و خیال است ولی بـاور کن عـاشقی بـی سـر و پـا عـزم رسیدن دارد عـمـق تو درهی ژرفـیـست مرا میخواند کـسی از بـیـن خودم قصد پـریدن دارد اول قصهی هر عشق کمی تـکراریست آخر قـصهی فـرهاد شـنیدن دارد... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 16 شهریور1387 | موضوع: روزمره گی ها حال گل در چنگ چنگیز مغول! (قیصر امین پور)
زان یار دلنوازم شکری است با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت این چند روزه مدام شجریان داره "فریاد" می زنه... هی داد می زنه که خانه ام آتش گرفته و از این حرفا...: بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی ... گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو شرح غم تو را نکته به نکته مو به مو ... تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند ... فکر می کنم این چند وقته درصد توکلم به خدا خیلی بالا رفته. شایدم کار دیگه ای نمی تونم بکنم و نشستم تا ببینم خدا چیکار می خواد بکنه... هر چیزی که هست من اینجا نشستم و دارم فقط نگاه می کنم. همه چیو سپردم دستش و خیال خودمو راحت کردم. این جور وقتا خیلی یاد مصطفی عرب می افتم. این آقا مصطفی یکی از لوتیای محل ما بود که روی من خیلی تاثیر گذاشته. یه جورایی می خواستم ازش معرفت یاد بگیرم. یعنی چیزی که این روزگار از خیلیا نمی شه دید چه برسه این که بخوای ازشون یاد بگیری... این آقا مصطفی همیشه می گفت خدایا اینجوری دوست داری؟ باشه! اینم قشنگه... حالا منم وایسادم جلوی خدا و دارم می گم که اینجوری دوست داری؟ باشه... [] چند روزه خیلی نه حال نوشتن دارم، نه وقتشو. دیروز بالاخره کار "ابو حمزه" تموم شد. دعا کنین بتونم بقیه کاراشم بکنم ببینم چیز خوبی می شه یا نه؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 6 شهریور1387 | موضوع: روزمره گی ها جنگل هجوم طوفان را / تکذیب می کند! (قیصر امین پور)
من هنوز زنده ام. هنوز هم می تونم زندگی کنم. اینو امروز به خودم ثابت کردم. امروز به لطف و کرم آقای بزرگوارمون، بهم ثابت شد که هنوز هم می شه بلند شد و دوید. امروز صبح رفتم توی یه جلسه که هر دو طرف آماده بودیم برای دعوا و بد و بیراه گفتن به همدیگه. یعنی بالاخره بعد از یکسال کشمکش امروز قرار شد که همه چی تموم بشه و بالاخره بازیو یکی از طرفین واگذار کنه... امروز قرار بود واقعن بازی کنیم. که کردیم. هر دومون. انصافن هم که جفتمون خوب بازی کردیم. به نظرم اون بزرگواری که توی اون جلسه بود باید نظر بده که کدوم بهتر بازی کردیم. نتیجه بازی اصلا برام مهم نیست. با اینکه دو سه تا گل قشنگ و درست و حسابی خوردم. (گلی که اگه دو ماه پیش می خوردم کارم تموم بود) اما خوشحالم که تونستم باهاش روبرو شم و منم یه جورایی بازی کنم. الان حال خوبی دارم. احساس می کنم هنوز زنده ام. هنوز می تونم با حریف قدر بازی کنم. مطمئنم که یه روزی هم بازیو از حریفی قدرتر از اونم می برم. مطمئنم... شاید باورش برای خیلیا سخت باشه. اما این بازی ای که دارم ازش دم می زنم تاثیر خیلی زیادی توی آینده ام داره. یعنی یه جورایی می تونه مسیر زندگیمو عوض کنه. یعنی حالا که می گم گل خوردم واقعن گل خوردم... گلی که خیلیا نتونستن تحملش کنن. من هم نمی تونستم! شک ندارم که این اتفاق به برکت صاحب این ایام و صاحب این زمانه... آقا جون ممنونتم... *** این دنیا همش بازیه. همه مونم داریم بازی می کنیم. همه مون بی رودرواسی یا داریم می بازیم یا می بریم. حالا ممکنه یه سریا بقیه این بازیو موکول کنن به اون دنیا و بگن این دنیا تو بازی کردی، اون دنیا نوبت منه، شاید هم بعضیا معتقد باشن که این بازی ای که من می گم یعنی بازی دادن بقیه... اما خود خدا فرموده که: زندگی دنیا بازی و سرکاریه... همه مون بی برو برگرد داریم بازی می کنیم. می گیری چی می گم؟ همه مون برای بازیامون یارکشی می کنیم. همه مونم برای بازیامون رقیب و حریف داریم. من همه اون کسایی که پاشون توی بازی زندگی من باز شده باشه رو دوست دارم و همه شون برام محترمن. حتی اگه یه جایی توی بازی تکل ناجور کرده باشن یا بعد از بازی برن پشت سرم صفحه بذارن که فلانی... حتی اونی که امروز کاملا دوستانه بهم گل زد! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 26 مرداد1387 | موضوع: روزمره گی ها صدایی به رنگ صدای تو نیست (قیصر امین پور)
با این که خیلی وارد بازیای وبلاگی نمی شم ولی این بار به خاطر روی گل محی الدین هم که شده مرتکب می شم. هرچند فکر می کنم این بازی قدیمی و تکراری شده...
۱- چند روزه که مدام دارم "آهنگ وفا"ی شجریانو گوش می دم و دیگه صدای همه در اومده از بس که شحریان تکرار کرده که: بیار باده و اول به دست حافظ ده به شرط آن که ز مجلس سخن بدر نرود ۲- نوارای قدیمی افتخاریو خیلی دوست دارم. مخصوصا سرمستان، یاد استاد، نیلوفرانه و زیباترینش رو. و البته معمولا خیلی کم اونا رو گوش می دم. ۳- آینه آه سراج خیلی حالمو عوض می کنه به همین خاطر با این که دوستش دارم، به جاش رویای وصل یا بوی بهشتشو گوش می دم. ۴- از شجریان هم نمی تونم بگم که کدوم رو بیشتر دوست دارم یا بیشتر گوش می دم چون معمولا انقدر یکیشونو گوش می دم که احتمالا خودشم برای یه مدت خسته می شه. ۵- یه سری از کارای خواجه امیریو هم به فراخور حال دوست دارم که بعضی وقتا اونا رو هم می شه به این لیست اضافه کرد. *- آخرشم این که دلم نیومد صدای خسرو شکیبایی و حسین پناهیو توی این لیست بیارم... منم برای ادامه این بازی -اگه ادامه پیدا کنه- این دوستانو دعوت می کنم: حرمت سرا، ترنج، هفت آسمان،بیا و داد بزن هرچقدر دلتنگی و اردیبهشت |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 20 مرداد1387 | موضوع: روزمره گی ها احساس می کنم که کمی بی تفاوتی / بد نیست (قیصر امین پور)
ماها عادت داریم که اسم بچه مونو بذاریم رستم، بعدم بترسیم که صداش کنیم...
بابا! این حسین آقای رضا زاده، آخر همه پهلوونا و قهرماناس، قبول! کشتین همه رو از بس داد و قال راه انداختین که دکتر "کی کیک" بهش گفتن که نرو المپیک. یه بار اومدن هی به این بنده خدا گفتن، قهرمان قهرمانا، بس نبود؟ بلند شد رفت تبلیغ املاک دوبیو کرد. بعد مجبور شدن بیان بخشنامه بدن که الا و لابد هیچ چهره ای نباید تبلیغ کنه... حالام دوباره دارن... این همه ورزشکار که نتونستن به ورزششون ادامه بدن، یا از اون خداحافظی کردن! کدومشونو اینجوری توی بوق کرنا کردن؟ اصلا کسی تا حالا از اون بنده خداهایی که صدمه دیدن و یه عمر خونه نشین شدن، خبری گرفته؟ چرا کسی برای اونا جار نمی زنه؟ بنده خدا آقا هم که برای رضا زاده پیام فرستاد، گفت از این که دل مردمو خوشحال کردی ازت ممنونم... همین! الکی چرا یکیو بزرگ می کنیم تا بعد نتونیم جمعش کنیم؟ هم اون بنده خدا رو خراب می کنیم، هم توقع دیگرانو ازش بالا می بریم، هم هزار تا بازی دیگه کنارش در میاریم... یه دوره ای مهندس اینانلو یه حدیثی روی تابلوی اتاقش نوشته بود توی این مایه ها که خدا رحمت کنه اون کسیو که حد و اندازه شو می شناسه و از حدش تجاوز نمی کنه. شاید بشه یه چیزی هم پیدا کرد برای این که خدا بیامرزه پدر و مادر اون کسیو که خلق الله رو الکی بزرگ نمی کنه تا باعث از حد خارج شدنش بشه، یا بقیه دچار توهم بشن و بیشتر از اونی که هست براش نوشابه باز کنن... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 5 مرداد1387 | موضوع: روزمره گی ها امشب / تکلیف پنجره / بی چشمهای باز تو روشن نیست! (قیصر امین پور)
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود صبوری میکنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه، تا سراغِ همسايه ... صبوری میکنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ... تا مرگ، خسته از دقالبابِ نوبتم آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت! هِه! مرا نمیشناسد مرگ يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند! حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم سادهی آشنا تا تو دوباره بازآيی من هم دوباره عاشق خواهم شد! سید علی صالحی - شعرای سید علی صالحیو فقط باید با صدای خسرو شکیبایی شنید... - زنگ اس ام اس موبایلم یه چیزیه تو مایه های سوت خمپاره. وقتی پیش از ظهر جمعه مهندس اس ام اس زد، انگار واقعا... - حدود دو سه ساله که مدام داره جای دوست داشتنیام خالی می شه. دو سه ساله که همش دل تنگ می شم و با هرچی هم که می خوام دلتنگیامو پر کنم، بدتر می شه... - گريه نکن ریرا |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 30 تیر1387 | موضوع: روزمره گی ها صدای تو مرا دوباره برد / به کوچه های تنگ پابرهنگی (قیصر امین پور)
امروز سید خلیل طباطبایی اس ام اس زده بود برای تبریک عید. بهش زنگ زدم و حال و احوال و...
می گفت آقای ستاری رفته ستاد مرکزی کمیته امداد. به مهدی بیگلری ماجرای گلریزون منطقه یازده رو گفتم و بعد هم یه سر به عکسای اون برنامه زدم. بعد هم سر از عکسای قدیمیم درآوردم و برنامه های سال های دور مسجد میثم. یهو دیدم توی خاطرات ستاد همشهری محله و بعد منطقه یازده و جمعه و... خبرگزاری شهر شناورم. کلی دلم تنگ شد لااقل برای خودم... مخصوصا وقتی که عکسا و فیلمای قدیمیمو دیدم... یادش به خیر! راستی رضا اسدزاده هم وبلاگ راه انداخته و توش داره با تموم سرعت درباره آدمای دور و ورش می نویسه... برام جالب بود. تنها بازی ای که دوست داشتم توش شرکت کنم، بازی ای بود که خلق الله درباره صاحب لینکای وبلاگشون می نوشتن. اما من هیچ لینکی توی وبلاگم ندارم... شاید یه روزی -که احتمال نزدیک بودنش زیاده- منم درباره آدمای زندگیم نوشتم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 4 تیر1387 | موضوع: روزمره گی ها واحه های دور دست دل کجاست / تا بیاساییم در خود یک نفس؟ (قیصر امین پور)
این روزا حال و هوای عجیبی دارم. احساس آدمیو دارم که داره خواب می بینه و می دونه که خوابه! همش منتظرم که همه چی تموم شه... بیدار شم... این چند روزه هم که "کوچه پشتی" شده بود اتوبان. دوست دارم اینجا همینجوری بمونه. عین یه کوچه پشتی که آدم دور از همه هیاهو ها و دردسرای روزمره زندگیش، با خیال راحت بیاد لب باغچه ای بشینه، گلی بو کنه و صدای آبی بشنوه و راحت باشه. دوست دارم اینجا راحت باشم... ولو مجازیش... دلمم تنگه. برای خیلیا دلم تنگ شده. به بعضیا زنگ زدم حال و احوال کردم. به خیلیا هم نزدم. [] نمی دونم کی قراره بیدار شم؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 | موضوع: روزمره گی ها گیرم به فال نیک بگیرم بهار را / چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ (قیصر امین پور)
الان از همشهری محله اومدم. اونجا یه بنده خدایی رو دیدم.
- حالا که آقای آقا غفار نیست، دیگه با کی درد دل می کنی؟ (اون بنده خدا گفت) - پس تاریخ مصرف آقا غفار هم تموم شد! (اینو من به خودم گفتم) - من کلا با کسی درد دل نمی کنم (اینو به اون بنده خدا گفتم) - به همین خاطره که ریشت سفید می شه (اون بنده خدا به من گفت) - اگه درد دل کنم، بقیه ریششون سفید می شه (من بهش گفتم) ... از در همشهری محله که اومدم بیرون، بوی یاس کل کوچه رو برداشته بود... چه بوی خوبی داره بهارای کوچه پشتی همشهری محله. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 | موضوع: روزمره گی ها دیشب برای اولین بار/دیدم که نام کوچکم دیگر/چندان بزرگ وهیبت آورنیست(قیصرامین پور)
فکر می کنم ما ایرانیا دچار توهم "خود کم بزرگ بینی مزمن" شدیم و مدام داریم می دویم تا راه علاجی پیدا کنیم و این درد بی درمونمون رو دوا کنیم.
به عبارت دیگه همش دنبال اینیم که خودمونو نشون بدیم و لااقل به خودمون بفهمونیم که هستیم. کوچیک که نیستیم هیچ، اتفاقا خیلی هم بزرگیم... از اون مسابقه خودنمایی "قویترین مردان" گرفته تا انواع وبلاگایی که با یه گردش کوچیک تو این دنیای مجازی می شه فهمید که نویسنده اش هیچی نداره بگه جز عرض اندام و ابراز وجود. نمونه بارزشو دارین می خونین... انگار یکی اومده پا رو خرخره ما گذاشته تا درباره همه چی اظهار نظر کنیم. چند وقت پیش تو یه جمعی نشسته بودم. یه بابایی کنارم بود و داشت با این و اون حرف می زد. منم بیکار، برای این که بهش بر نخوره به حرفاش گوش می کردم. این بنده خدا از بحث اقتصاد و بازار شروع کرد تا رسید به سیاست و انرژی هسته ای و... گذشت تا حدود دو ساعت بعد که دیدم هنوز داره ادامه می ده و حرفاش رسیده به نوع فلزی که توی ماهواره امید استفاده می شه. البته برای تمام این موارد هم نظر کارشناسی می داد. یکی نیست بیاد بهمون بگه بابا جون! شما فهیم و دانشمند و غیره... قبول. توی همه چی که دیگه نباید خودشیرینی کنی! ولش کن... خودت چطوری؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 29 فروردین1387 | موضوع: روزمره گی ها این روزها که می گذرد / شادم / که می گذرد / این روزها (قیصر امین پور)
[] بالاخره سال ۸۶ هم تموم شد.
[] زنگ زدم به ده نمکی، بهش گفتم پریشب تو فرودگاه اهواز حمید داودآبادی رو دیدم و صحبتامون کشیده شد به اخراجیها... الان هم که داره نشونش می ده. یعنی سال ۸۶ رو با اخراجیهات تموم کردم و سال ۸۷ رو هم با اون شروع کردم... خدا به خیر بگذرونه... [] روزای آخر سال یاد خیلیا افتادم: محمد، داود، عبدالله، حسن، آقا مرتضی، محمد زمان، محمد زمانی،... (همه شون شهید شدن) تو فکه چقدر به محمد زمانی خندیدیم... خوش به حالش... [] از قبل از سال تحویل تا حالا می خوام پست جدیدمو بذارم... حالشو ندارم. [] امسال به کمک خیلیاتون نیاز دارم، ولی نمی گم بیاین... اگه دلتون خواست خودتون بیاین... [] الان تو دفتر تنها نشستم و افتخاری هم زده زیر آواز که: ای ساقی ما سرمستان جامی بده جانم بستان ز همه گریزان ناله خیزان بر تو رو کردم ای شاهد بزم آرایم با دیده خون پالایم همه شب به یادت باده غم در سبو کردم [] سال ۸۷ هم شروع شد... [] خدا خودش به خیر کنه... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 8 فروردین1387 | موضوع: روزمره گی ها تمام عبادات ما عادت است / به بی عادتی کاش عادت کنیم (قیصر امین پور)
شب و روز اربعین امسالمون با صدا و تصویر نزار القطری گذشت.
مداحی که فامیلیش قطریه، خودش عراقیه، تو کویت زندگی می کنه، برای تلویزیون لبنان کار می کنه و نوحه فارسی می خونه! کاری با صدای گرمش و ظاهر دوست داشتنیش ندارم. اصلا کاری با این بنده خدا ندارم که اتفاقا خود منم خیلی باهاش حال کردم. دلم می خواد گیر بدم به اصحاب رسانه ملی خودمون. اول این که یه دهه محرم تصاویر این بنده خدا رو به عنوان نوحه داغ داغ به خوردمون دادن و بعد حضرت آقا فرمودن که این نوحه رو تو ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها خونده بوده... دوم این که حضرات رسانه ملی چه فکری کردن که یه مداح عرب رو دعوت کردن تا برای یکی مثل من که فارسی هم به زور حالیم می شه، بخونه؟ لابد می خواستن به صورت زنده برای این بنده خدا زیرنویس فارسی بذارن! سوم این که خیلی دلم می خواست بدونم اون بنده خدا وقتی دید که یه همچین استقبالی ازش شده ولی هیچ کس بلد نیست به سبکش سینه زنی کنه، چه فکری داشت می کرد؟ چهارم جناب ضرغامی رو هم مثل این که خیلی جو گرفته بود... پنجم هم این که خداییش تا حالا چند بار خوندنای علی انسانی و حاج ماشاالله و ... اینجوری از تلویزیون و بخشای مختلف خبری پخش شده؟ *** هیچکی پیدا نشد بگه: خوب بزن یه کانال دیگه، انقد هم غر نزن... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 12 اسفند1386 | موضوع: روزمره گی ها رفتار من عادی است (قیصر امین پور)
یه اخلاق بدی دارم که هر وقت به این نتیجه برسم که یکی داره بازیم می ده -هر کی که باشه- بدجور قاطی می کنم و همه چی رو به هم می زنم.
تا قبلش اتفاقا آروم آرومم. یه جورایی که خلق الله فکر می کنن همینم دیگه... اما وقتی که مطمئن شم دارن بازیم می دن...! شاید چون عکس العملم کاملا غیر قابل پیش بینیه، بدهکار همه هم می شم که تو دیوونه ای؟ این کارا چیه می کنی؟ آخرش هم بهم می گن: چرا بازی در میاری...؟ جالبه ها! من فقط نسبت به بازی دیگران عکس العمل نشون می دم... همین! البته شاید بشه بهشون حق داد. چون خداییش اینجور وقتا بد جور همه چی رو به هم می ریزم. درست مثل کاری که الان می خوام با آقای رییس بکنم... *** کنجکاوی نکن. صداش صبح در میاد...! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 6 اسفند1386 | موضوع: روزمره گی ها دور از همه مردم شده ام در خودم امشب (قیصر امین پور)
راننده تاکسی داشت با آقای بغل دستش درباره روزگار قدیم صحبت می کرد.
آقای بغل دستی راننده مدام داشت از این ور و اون ور تعریف می کرد که آره تو خیابون پهلوی یه مغازه بود که چی شد و اون گاراژه ... بعد هم با یه حسی گفت که آره اون موقع ها اینطوری نبود که هر کی از هرجایی بیاد تهران. تهرونی، تهرونی بود... تهرونی بودن حساب و کتاب داشت، معلوم بود، اصلا تهرونیا لهجه خودشونو داشتن... راننده ازش پرسید واقعا بچه تهرانی؟ گفت نه اما بچه که بودم اومدم تهران...! راننده گفت حالا چیکار می کنی؟ گفت بیست و پنج - شیش سالی می شه که از تهران رفتم...! *** نمی دونم چرا نمی تونم این حس و حال خلق الله رو بفهمم. هیچ دلیلی براشون پیدا نمی کنم. تو می دونی چرا دروغ می گن...؟ چرا خودشونو یه جور دیگه نشون می دن...؟ چرا بقیه رو بازی می دن...؟ چرا...؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 30 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها مردمی که نامهایشان/ جلد کهنه شناسنامه هایشان/ درد می کند (قیصر امین پور)
دیشب تو فرودگاه به یه نتیجه جالب رسیدم. این که فرقی نمی کنه کی باشیم و چه وسیله ای سوار می شیم. مهم اینه که همیشه سعی می کنیم فرهنگ خاص خودمونو داشته باشیم و حفظش کنیم.
وسیله نقلیه از هر نوعش که می خواد باشه برامون فرقی نداره. موتور، ماشین، اتوبوس، BRT، مترو، هواپیما و خلاصه هرچی که باشه ما باید به سبک و سیاق خودمون سوار شیم... احتمالا اگه تا چند سال دیگه به همت دانشمندای محترممون خلق الله مریخ هم برن، باز هم حکایت همینه که هست... دلم برای حاج آقای زائری تنگ شده که بیاد و بگه همه چیمون به هم میاد! گفتم حاج آقای زائری، یادم افتاد که چند وقته می خوام یه پست جدید براش بذارم. شاید به زودی. دعاش کنید و دعام کنین... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 17 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها یک لحظه هم نمی شود اینجا / نفس کشید! (قیصر امین پور)
توی این اتاقی که من می شینم، بغل دستم یه پنجره است که پشتش یه درخت کاج بزرگ و پر از برفه...
تو این چند روزه هربار که این کاج بیچاره، شونه هاشو می تکونه و برفاشو می ریزه، دوباره یه برف دیگه میاد و ... چند روزی هم هست که همایون شجریان تو کامپیوتر ما جا خوش کرده و مدام داره برای خودش می خونه که به کسی دل نبسته و کسی هم به اون دل نبسته و از این حرفا... همش هم می گه: به من که سوختم از داغ مهربانی خویش فراغ و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد شما بودین تو این حال و هوا چیکار می کردین؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 14 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها مرا/به جشن تولد/فرا خوانده بودند/ چرا/ سر از مجلس ختم/ در آورده ام؟ (قیصر امین پور)
امشب با زور رفتم مجلس ختم یه بنده خدایی
یه سالن بود که همه مثل چلوکبابی روبروی هم نشسته بودن و در حین خوردن میوه به صحبتای واعظ خوش تیپ و کت شلواری مراسم که پشت سرشون روی سن داشت حرف می زد گوش می دادن... بعد هم که آقای مداح خوش تیپ رفت روی سن و مدام از کرامات و بزرگواری های مرحوم خوند و هی از همه -مخصوصا پسر بزرگ مرحوم- تشکر کرد و یه شعر هم به قول خودش از مرحوم حافظ خوند و ... تموم. جالبش اینجا بود که آخر خوندش به جای ذکر مصیبت و روضه دهه دوم محرم از امیرالمونین علیه السلام خوند (اون هم شعری که معمولا باید تو مولودی خوند). دست آخر هم پسر جناب مرحوم رفت بالای سن و شعری رو که در رثای پدر سروده بود خوند و از حضار مخصوصا آقای فلانی به خاطر دسته گلش که از همه قشنگ تر بود تشکر کرد. یه کم بعد هم خلق الله عزادار رو دعوت کرد که هجوم ببرن برای صرف شام... راستی یادم رفت بگم که موقع ورود به چلوکبابی- ببخشید، سالن ختم!- یه عده آدم عزادار عین مادر مرده ها، وایساده بودن جلوی راه پله... اون دوستی که ما رو کشونده بود اونجا می گفت به اینا تسلیت نگی! اینا کارگرای اینجان... *** خدا همه مونو رحمت کنه...
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 9 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است (قیصر امین پور)
دو سه روزه هرچی زنگ می زنم به موبایل پیام ابراهیم پور، خاموشه.
می خوام ازش به خاطر برنامه ای که برای آقای مجتهدی ساخت تشکر کنم. به نظرم خیلی قشنگ بود. دل سنگ منم لرزوند... اون صحنه ای که از آقا پرسید دلت برای طلبه ها تنگ نشده، همش جلوی چشمه. آقا مجتهدی گفت نه! من دیگه از همه چی دل بریدم...
*** دستت درد نکنه، پیام ابراهیم پور. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 1 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها از رفتنت دهان همه باز... (قیصر امین پور)
دیدی بالاخره سرما اومد؟
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 23 دی1386 | موضوع: روزمره گی ها وضع هوا خراب است/ گفتند آسمان همه جا ابری است (قیصر امین پور)
دیشب هوا ناجوانمردانه سرد بود.
انگار آدما هم یخ زده بودن. *** از عصر دیروز تا ساعت دوازده دیشب و حتی همین الان، مدام دارم یا زنگ می زنم این ور و اون ور و از حال آقا مجتهدی خبر می گیرم، یا دارم جواب اس ام اس ها و تلفنای خلق الله رو می دم که الحمد لله هنوز آقا مجتهدی دارن نفس می کشن... دیروز که اولین اس ام اس اومد یخ زدم... فکر کنم تهران هم به همین خاطر یخ زده... *** خدایا! این گرما رو از ما نگیر، هرچند که ما قدرشو نمی دونیم... *** برای سلامتیش دعا کنیم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 17 دی1386 | موضوع: روزمره گی ها رفتار من عادی است... (قیصر امین پور)
- تو خودتو گم کردی!
*** راست می گی؛ کسی منو ندیده؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 30 آذر1386 | موضوع: روزمره گی ها حرف های ما هنوز ناتمام... (قیصر امین پور)
۱- بازم مثل همیشه:
یار بی دستیم امام رضاست همه هستیم امام رضاست واقعا که آقامون امام الرئوفه... شب میلاد حضرتش یه اس ام اس برام اومد که خیلی حال کردم: هرچند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است ۲- چند روز پیش جناب داداشی یه کامنت خصوصی برام گذاشت که کلی حالمو جا آورد. دستش درد نکنه، خیلی به موقع بود.... ۳- چند وقته که کمتر به این دنیای مجازی سر می زنم. هم شارژ اکانتمون تموم شده و نشده که شارژش کنیم، هم گرفتاریای ریز درشت وقت برام نمی ذاره که بیام و برم. ۴- خیلی جالبه. ظاهرا بدون اطلاع آقای واثقی- رییس سابق- حکم رییس جدید فرهنگسرای رسانه صادر شد و این بنده خدا فقط در جریان تودیع و معارفه قرار گرفته... ۵- امروز از صبح تا حالا داری تو مخم رژه می ری... می فهمی؟ نمی دونم ... ولش کن! ۶- حال ندارم بنویسم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 3 آذر1386 | موضوع: روزمره گی ها هنوز هم که هنوز است/ درد/ دامنه دارد (قیصر امین پور)
می خواستم بنویسم که من اشتباه کردم.
اشتباه کردم که خواستم به جای بازی (یلدا بازی)، یاد و نام قیصر رو برای یه مدت توی این فضای مجازی زنده نگه دارم. اشتباه کردم که فکر کردم واقعا یه وقتایی این دنیا می تونه واقعی بشه و باشه. من اشتباه کردم... اما الان که دارم می نویسم، پیش خودم می گم که نه! اشتباه نکردم... وقتی مرور می کنم، می بینم که خیلیا خیلی بیشتر از اون چیزی که من ازشون خواستم و دعوتشون کردم، در مورد قیصر نوشتن و به یادشن. من اشتباه نکردم... قیصر برای من شاعر نبود. شعر نمی گفت. کتاب شعر نداشت... همش زندگی بود... همه چیش... هنوز هم هست... قیصر نمرد... محاله که قیصر بمیره... زندگی که نمی میره... (نمی دونم چرا یهو الکی یاد دیالوگای آخر فیلم مادر افتادم... اونجایی که اکبر عبدی می گه: مادر مرد... از بس که جون داد...) من اشتباه نکردم... راستی مگه اون موقع که زنده بود... ولش کن... شاید هم اشتباه کردم... چه می دونم؟ *** نمی دونم چرا انقدر پراکنده می گم و می نویسم؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 20 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها "من/ در سوگ خویش مرثیه می خوانم"(قیصر امین پور)
حدودا یه سال از اون حرکتی که توی این دنیای مجازی افتاد می گذره. همون که معروف شد به "یلدا بازی". از همون موقع فکر می کردم از این حرکت می شه بیشتر استفاده کرد. یعنی به جای این که خلق الله بیان و از خاطره هاشون یا شیرین کاریاشون تعریف کنن، می شه یه کاری کرد که بیشتر و بهتر جواب بده. این جریان همینجور بود و موند تا این روزها... این روزهایی که همه در حسرت از دست دادن قیصرند. جالبه که بعد از فوت این جناب شعر و شعور و عشق، هرکسی، با هر اندیشه و جناح و طرز فکر و سلیقه و عقیده ای، داغدار شد. اینجا دیگه همه یه حرف می زنن. پیام های تسلیت از جانب همه گقته می شه، همه به تشییع جنازه رفتن، خیلی از وبلاگ ها سیاهپوش شدن، خلاصه همه در گیر می شن و شدن... حتی کسایی که از این مملکت رفتن... توی این چند روزه مدام دلم می خواست که می شد یه کاری برای قیصر امین پور بکنم. کسی که خیلی از مواقع بهترین لحظاتمو باهاش گذروندم. البته فکر می کنم فقط من نیستم که یه همچین حسی نسبت به قیصر دارم. خلاصه با تمام این حرفا، تصمیم گرفتم، بیام و سه تا کار برای قیصر بکنم. از دیگرانی هم که فکر می کنم دلشون برای قیصر امین پور تنگ شده، دعوت کنم که اگه دلشون خواست بیان و همراه باشن. شاید شد و یه اتفاق به درد بخوری توی این دنیای مجازی افتاد. ضمنا اگه کسی طرحی داره که بهتر می شه ازش استفاده کرد... بسم الله. *** اما اون سه تا کار: ۱- برای شادی روح کسی که شاد کننده دلهامون بود، یه فاتحه بخونیم. ۲- یکی از شعراشو بنویسیم. ۳- یه جمله در موردش بنویسیم. *** ۱- فاتحه یادمون نره... ۲- اینجا همه هر لحظه می پرسند: -«حالت چطور است؟» اما کسی یک بار از من نپرسید: -«بالت... ۳- فکر می کنم بهترین جمله در مورد قیصر رو خودش گفته: "ما همزاد عاشقان جهانیم..." *** برای شروع، من از این دوستان دعوت می کنم که همراهم باشن: ۱- دست نویس ۳- سیمرغ ۵- شب های روشن همین. یاعلی مدد. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 13 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها سلامی صمیمی تر از غم ندیدم/ به اندازه غم تو را دوست دارم (قیصر)
آواز عاشقانهي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست ديگر دلم هواي سرودن نميكند تنها بهانه دل ما در گلو شكست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گريههاي عقدهگشا در گلو شكست اي داد، كس به داغ دل، باغ دل نداد اي واي، هايهاي عزا در گلو شكست آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود خوابم پريد و خاطرهها در گلو شكست "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت "آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شكست قیصر امین پور... *** حتی فکرشم اذیتم می کنه. یعنی تموم شد؟ دیگه نباید برم انقلاب و بپرسم که کتاب جدیدی از قیصر اومده یا نه؟ هر چند با خودم دعوا کرده بودم و توی این حدود دو سال شعراشو نمی خوندم، اما کتاباشو می خریدم. حالا چی؟ جدی جدی تموم شد؟ امروز از صبح حالم گرفته بود. هنوزم به هم ریختم. واقعا قیصر امین پور برام یه شاعر نبود. خیلی فرق داشت. حدود دو سال هر موقع کتاباشو تو قفسه کتابخونم می دیدم، دلم می لرزید. خیلی وقتا هم کتابشو ور می داشتم و بدون اینکه بخونم، ورق می زدم. تو کل این مدت "آینه های ناگهان"ش نرفت تو قفسه و همیشه بغل دستم بود. حالا چی؟ مدام دارم به خودم دری وری می گم که آخه یعنی چی؟ این چه جور دعوا کردنه؟ می خوای حال خودتو بگیری، خوب یه بلای دیگه سر خودت بیار. آخه با قیصر چیکار داشتی؟ حالا هم که دیگه همه چی تموم شد. امروز هزار بار خواستم توی تشییع جنازه اش شرکت کنم، اما نتونستم. یعنی واقعا باید با کسی که هزار بار باهاش گریه کردم و هر بار که یه شعرشو خوندم، انگار دفعه اولم بوده، خداحافظی کنم؟ نمی تونم... بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 9 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها و قاف/ حرف آخر عشق است/ آنجا که نام کوچک من/ آغاز می شود!
۱- امروز صبح جایی بودم و خیلی اتفاقی دیدم تلویزیونشون داره خانه سبز رو نشون می ده. هنوز برام جذابه این سریال. حیف که نمی تونم ببینمش...
یه جاییش علی به جد بزرگ می گفت مگه خاطره ها هم آشغال دارن؟ اونم در جواب گفت آره خیلی از خاطره ها آشغالین... باید دور ریختشون... ۲- تو راه بودم که محی الدین زنگ زد و گفت قیصر امین پور فوت کرد... خبر بدی بود. کلی خاطره داشتم ازش. هرچند حدود دو سالی می شه که نخواستم برم سراغ شعراش. ۳- تصمیم گرفتم یه سری خاطره هامو دور بریزم. ۴- می خوام برم سراغ شعرای قیصر... ۵- این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است! (آینه های ناگهان - قیصر امین پور) |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 8 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها نه...! نه...! نه...! این قرارمون نبود... (به سبک "پول کثیف" بخون)
دیدی بعضی وقتا که حساب و کتاب آدم جور در نمیاد، دلمون می خواد دق دلمونو سر ماشین حساب و چرتکه و اینجور چیزا در بیاریم. الان هم من دقیقا همینجورم. هر کاری می کنم دو دو تام، چهارتا نمی شه. یعنی نمی خوام اینجوری چهارتا بشه... یه اخلاق بدی دارم که برای هر چیزی و هرکسی تو ذهنم یه پازل می سازم. بعد هم می شینم حساب می کنم که اتفاقاتی که می افته کجای این پازل جا داره. اگر شکل پازل درست بود که هیچ. اگرنه یه جای کار می لنگه... الان هم دقیقا همینجورم. هر کاری می کنم این شکل لعنتی درست نمی شه. یعنی اون شکلی که می خوام در نمیاد. درست ترش اینه که دوست ندارم این پازل این شکلی باشه. نمی خوام... می فهمی...؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 30 مهر1386 | موضوع: روزمره گی ها تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
دیروز یکی از بچه های قدیمی مسجد میثم بهم زنگ زد. چند سالی هست که رفته هلند و می گفت تازه تونسته اقامت بگیره و احتمالا برای محرم میاد ایران.
برام جالب بود. اون وقتی که تو ایران بود پدر همه رو در می آورد. حالا بعد از اینهمه سال دلش هوای محرم کرده بود و ماه مبارک... یه کمی که با خودم فکر کردم، دلم گرفت. به خودم گفتم ببین وسط تهران، چند روز مونده به ماه مبارک، انگار نه انگار که خبریه... هیچ! اصلا به روی خودمم نمیارم که: بدبخت! ماه شعبان هم تموم شد و هیچ! اللهم ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفر لنا فیما بقی منه خدایا اگه توی این مدتی که از شعبان گذشت ما رو نبخشیدی، پس توی این زمان باقی مونده ازمون بگذر. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 18 شهریور1386 | موضوع: روزمره گی ها ...................................................................................تیتر داشت!
یه چیزی نوشته بودم تو این مایه ها که چند وقت پیش توی یه جمعی نشسته بودم و کسی که بغل دستم بود، کارخونه دار بود و تازه از خارج اومده بود. اصلا خارج زندگی می کنه این بنده خدا.
یه بنده خدای دیگه ای هم گیر داده بود بهش که فلانی سلام رسوند و شروع کرد به نشونی دادن... این یکی بنده خدا هم می گفت نمی شناسم. بعد از کلی آمار گرفتن هم گفت هونی رو می گی که یه "پونتیاک" داره؟ طرف گفت نه و دوباره آمار و نشونی دادنا شروع شد. بعد یه مدت این آقای کارخونه دار تازه گرفت که اون طرف کیو می گه! گفت تازه فهمیدم همونی رو می گی که یه "بنز" شیک و ... داره. بعد هم نتیجه گیری کرده بودم «خوبه هر جوری که هستم -خوب یا بد- باز هم منو به خاطر خودم می شناسن... ولو اینکه بهم بد وبیراه بگن. هر چی باشه خیلی بهتر از اینه که آدمو از مرکبش بشناسن...» امروز اومدم سر زدم دیدم از اون مطلب فقط تیترش مونده: "ببخشید، شما؟". خودم زحمت همون یه ذره رو هم کشیدم و پاکش کردم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 11 شهریور1386 | موضوع: روزمره گی ها |
|
منوی اصلی
غريبانه
![]() سلام.
کوچه پشتی برای هر کس معنای خاصی دارد. برای بعضی جای قرار و ملاقات و برای بعضی دیگر محل دعواست. بعضی ها از کوچه پشتی خاطرات شیرین دارند و عده ای دیگر خاطرات تلخ... بعضی هم کوچه پشتی را راه فرار می دانند. به هر حال، اینجا هم برای من کوچه پشتی است، جایی که بنا دارم در آن یکسری حرفهایم را بنویسم. ... و من و تو خوب می دانیم کوچه پشتی کجاست... ...........همین. یاعلی مدد. ......کمترین. مهدی خداجویان |
|
|