كوچه پشتی |
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
|
|
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
پیوند
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: Powered By BLOGFA.COM |
واحه های دور دست دل کجاست / تا بیاساییم در خود یک نفس؟ (قیصر امین پور)
این روزا حال و هوای عجیبی دارم. احساس آدمیو دارم که داره خواب می بینه و می دونه که خوابه! همش منتظرم که همه چی تموم شه... بیدار شم... این چند روزه هم که "کوچه پشتی" شده بود اتوبان. دوست دارم اینجا همینجوری بمونه. عین یه کوچه پشتی که آدم دور از همه هیاهو ها و دردسرای روزمره زندگیش، با خیال راحت بیاد لب باغچه ای بشینه، گلی بو کنه و صدای آبی بشنوه و راحت باشه. دوست دارم اینجا راحت باشم... ولو مجازیش... دلمم تنگه. برای خیلیا دلم تنگ شده. به بعضیا زنگ زدم حال و احوال کردم. به خیلیا هم نزدم. [] نمی دونم کی قراره بیدار شم؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 17 اردیبهشت1387 | موضوع: روزمره گی ها گیرم به فال نیک بگیرم بهار را / چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ (قیصر امین پور)
الان از همشهری محله اومدم. اونجا یه بنده خدایی رو دیدم.
- حالا که آقای آقا غفار نیست، دیگه با کی درد دل می کنی؟ (اون بنده خدا گفت) - پس تاریخ مصرف آقا غفار هم تموم شد! (اینو من به خودم گفتم) - من کلا با کسی درد دل نمی کنم (اینو به اون بنده خدا گفتم) - به همین خاطره که ریشت سفید می شه (اون بنده خدا به من گفت) - اگه درد دل کنم، بقیه ریششون سفید می شه (من بهش گفتم) ... از در همشهری محله که اومدم بیرون، بوی یاس کل کوچه رو برداشته بود... چه بوی خوبی داره بهارای کوچه پشتی همشهری محله. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 | موضوع: روزمره گی ها دیشب برای اولین بار/دیدم که نام کوچکم دیگر/چندان بزرگ وهیبت آورنیست(قیصرامین پور)
فکر می کنم ما ایرانیا دچار توهم "خود کم بزرگ بینی مزمن" شدیم و مدام داریم می دویم تا راه علاجی پیدا کنیم و این درد بی درمونمون رو دوا کنیم.
به عبارت دیگه همش دنبال اینیم که خودمونو نشون بدیم و لااقل به خودمون بفهمونیم که هستیم. کوچیک که نیستیم هیچ، اتفاقا خیلی هم بزرگیم... از اون مسابقه خودنمایی "قویترین مردان" گرفته تا انواع وبلاگایی که با یه گردش کوچیک تو این دنیای مجازی می شه فهمید که نویسنده اش هیچی نداره بگه جز عرض اندام و ابراز وجود. نمونه بارزشو دارین می خونین... انگار یکی اومده پا رو خرخره ما گذاشته تا درباره همه چی اظهار نظر کنیم. چند وقت پیش تو یه جمعی نشسته بودم. یه بابایی کنارم بود و داشت با این و اون حرف می زد. منم بیکار، برای این که بهش بر نخوره به حرفاش گوش می کردم. این بنده خدا از بحث اقتصاد و بازار شروع کرد تا رسید به سیاست و انرژی هسته ای و... گذشت تا حدود دو ساعت بعد که دیدم هنوز داره ادامه می ده و حرفاش رسیده به نوع فلزی که توی ماهواره امید استفاده می شه. البته برای تمام این موارد هم نظر کارشناسی می داد. یکی نیست بیاد بهمون بگه بابا جون! شما فهیم و دانشمند و غیره... قبول. توی همه چی که دیگه نباید خودشیرینی کنی! ولش کن... خودت چطوری؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 29 فروردین1387 | موضوع: روزمره گی ها این روزها که می گذرد / شادم / که می گذرد / این روزها (قیصر امین پور)
[] بالاخره سال ۸۶ هم تموم شد.
[] زنگ زدم به ده نمکی، بهش گفتم پریشب تو فرودگاه اهواز حمید داودآبادی رو دیدم و صحبتامون کشیده شد به اخراجیها... الان هم که داره نشونش می ده. یعنی سال ۸۶ رو با اخراجیهات تموم کردم و سال ۸۷ رو هم با اون شروع کردم... خدا به خیر بگذرونه... [] روزای آخر سال یاد خیلیا افتادم: محمد، داود، عبدالله، حسن، آقا مرتضی، محمد زمان، محمد زمانی،... (همه شون شهید شدن) تو فکه چقدر به محمد زمانی خندیدیم... خوش به حالش... [] از قبل از سال تحویل تا حالا می خوام پست جدیدمو بذارم... حالشو ندارم. [] امسال به کمک خیلیاتون نیاز دارم، ولی نمی گم بیاین... اگه دلتون خواست خودتون بیاین... [] الان تو دفتر تنها نشستم و افتخاری هم زده زیر آواز که: ای ساقی ما سرمستان جامی بده جانم بستان ز همه گریزان ناله خیزان بر تو رو کردم ای شاهد بزم آرایم با دیده خون پالایم همه شب به یادت باده غم در سبو کردم [] سال ۸۷ هم شروع شد... [] خدا خودش به خیر کنه... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 8 فروردین1387 | موضوع: روزمره گی ها تمام عبادات ما عادت است / به بی عادتی کاش عادت کنیم (قیصر امین پور)
شب و روز اربعین امسالمون با صدا و تصویر نزار القطری گذشت.
مداحی که فامیلیش قطریه، خودش عراقیه، تو کویت زندگی می کنه، برای تلویزیون لبنان کار می کنه و نوحه فارسی می خونه! کاری با صدای گرمش و ظاهر دوست داشتنیش ندارم. اصلا کاری با این بنده خدا ندارم که اتفاقا خود منم خیلی باهاش حال کردم. دلم می خواد گیر بدم به اصحاب رسانه ملی خودمون. اول این که یه دهه محرم تصاویر این بنده خدا رو به عنوان نوحه داغ داغ به خوردمون دادن و بعد حضرت آقا فرمودن که این نوحه رو تو ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها خونده بوده... دوم این که حضرات رسانه ملی چه فکری کردن که یه مداح عرب رو دعوت کردن تا برای یکی مثل من که فارسی هم به زور حالیم می شه، بخونه؟ لابد می خواستن به صورت زنده برای این بنده خدا زیرنویس فارسی بذارن! سوم این که خیلی دلم می خواست بدونم اون بنده خدا وقتی دید که یه همچین استقبالی ازش شده ولی هیچ کس بلد نیست به سبکش سینه زنی کنه، چه فکری داشت می کرد؟ چهارم جناب ضرغامی رو هم مثل این که خیلی جو گرفته بود... پنجم هم این که خداییش تا حالا چند بار خوندنای علی انسانی و حاج ماشاالله و ... اینجوری از تلویزیون و بخشای مختلف خبری پخش شده؟ *** هیچکی پیدا نشد بگه: خوب بزن یه کانال دیگه، انقد هم غر نزن... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 12 اسفند1386 | موضوع: روزمره گی ها رفتار من عادی است (قیصر امین پور)
یه اخلاق بدی دارم که هر وقت به این نتیجه برسم که یکی داره بازیم می ده -هر کی که باشه- بدجور قاطی می کنم و همه چی رو به هم می زنم.
تا قبلش اتفاقا آروم آرومم. یه جورایی که خلق الله فکر می کنن همینم دیگه... اما وقتی که مطمئن شم دارن بازیم می دن...! شاید چون عکس العملم کاملا غیر قابل پیش بینیه، بدهکار همه هم می شم که تو دیوونه ای؟ این کارا چیه می کنی؟ آخرش هم بهم می گن: چرا بازی در میاری...؟ جالبه ها! من فقط نسبت به بازی دیگران عکس العمل نشون می دم... همین! البته شاید بشه بهشون حق داد. چون خداییش اینجور وقتا بد جور همه چی رو به هم می ریزم. درست مثل کاری که الان می خوام با آقای رییس بکنم... *** کنجکاوی نکن. صداش صبح در میاد...! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 6 اسفند1386 | موضوع: روزمره گی ها دور از همه مردم شده ام در خودم امشب (قیصر امین پور)
راننده تاکسی داشت با آقای بغل دستش درباره روزگار قدیم صحبت می کرد.
آقای بغل دستی راننده مدام داشت از این ور و اون ور تعریف می کرد که آره تو خیابون پهلوی یه مغازه بود که چی شد و اون گاراژه ... بعد هم با یه حسی گفت که آره اون موقع ها اینطوری نبود که هر کی از هرجایی بیاد تهران. تهرونی، تهرونی بود... تهرونی بودن حساب و کتاب داشت، معلوم بود، اصلا تهرونیا لهجه خودشونو داشتن... راننده ازش پرسید واقعا بچه تهرانی؟ گفت نه اما بچه که بودم اومدم تهران...! راننده گفت حالا چیکار می کنی؟ گفت بیست و پنج - شیش سالی می شه که از تهران رفتم...! *** نمی دونم چرا نمی تونم این حس و حال خلق الله رو بفهمم. هیچ دلیلی براشون پیدا نمی کنم. تو می دونی چرا دروغ می گن...؟ چرا خودشونو یه جور دیگه نشون می دن...؟ چرا بقیه رو بازی می دن...؟ چرا...؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 30 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها مردمی که نامهایشان/ جلد کهنه شناسنامه هایشان/ درد می کند (قیصر امین پور)
دیشب تو فرودگاه به یه نتیجه جالب رسیدم. این که فرقی نمی کنه کی باشیم و چه وسیله ای سوار می شیم. مهم اینه که همیشه سعی می کنیم فرهنگ خاص خودمونو داشته باشیم و حفظش کنیم.
وسیله نقلیه از هر نوعش که می خواد باشه برامون فرقی نداره. موتور، ماشین، اتوبوس، BRT، مترو، هواپیما و خلاصه هرچی که باشه ما باید به سبک و سیاق خودمون سوار شیم... احتمالا اگه تا چند سال دیگه به همت دانشمندای محترممون خلق الله مریخ هم برن، باز هم حکایت همینه که هست... دلم برای حاج آقای زائری تنگ شده که بیاد و بگه همه چیمون به هم میاد! گفتم حاج آقای زائری، یادم افتاد که چند وقته می خوام یه پست جدید براش بذارم. شاید به زودی. دعاش کنید و دعام کنین... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 17 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها یک لحظه هم نمی شود اینجا / نفس کشید! (قیصر امین پور)
توی این اتاقی که من می شینم، بغل دستم یه پنجره است که پشتش یه درخت کاج بزرگ و پر از برفه...
تو این چند روزه هربار که این کاج بیچاره، شونه هاشو می تکونه و برفاشو می ریزه، دوباره یه برف دیگه میاد و ... چند روزی هم هست که همایون شجریان تو کامپیوتر ما جا خوش کرده و مدام داره برای خودش می خونه که به کسی دل نبسته و کسی هم به اون دل نبسته و از این حرفا... همش هم می گه: به من که سوختم از داغ مهربانی خویش فراغ و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد شما بودین تو این حال و هوا چیکار می کردین؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 14 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها مرا/به جشن تولد/فرا خوانده بودند/ چرا/ سر از مجلس ختم/ در آورده ام؟ (قیصر امین پور)
امشب با زور رفتم مجلس ختم یه بنده خدایی
یه سالن بود که همه مثل چلوکبابی روبروی هم نشسته بودن و در حین خوردن میوه به صحبتای واعظ خوش تیپ و کت شلواری مراسم که پشت سرشون روی سن داشت حرف می زد گوش می دادن... بعد هم که آقای مداح خوش تیپ رفت روی سن و مدام از کرامات و بزرگواری های مرحوم خوند و هی از همه -مخصوصا پسر بزرگ مرحوم- تشکر کرد و یه شعر هم به قول خودش از مرحوم حافظ خوند و ... تموم. جالبش اینجا بود که آخر خوندش به جای ذکر مصیبت و روضه دهه دوم محرم از امیرالمونین علیه السلام خوند (اون هم شعری که معمولا باید تو مولودی خوند). دست آخر هم پسر جناب مرحوم رفت بالای سن و شعری رو که در رثای پدر سروده بود خوند و از حضار مخصوصا آقای فلانی به خاطر دسته گلش که از همه قشنگ تر بود تشکر کرد. یه کم بعد هم خلق الله عزادار رو دعوت کرد که هجوم ببرن برای صرف شام... راستی یادم رفت بگم که موقع ورود به چلوکبابی- ببخشید، سالن ختم!- یه عده آدم عزادار عین مادر مرده ها، وایساده بودن جلوی راه پله... اون دوستی که ما رو کشونده بود اونجا می گفت به اینا تسلیت نگی! اینا کارگرای اینجان... *** خدا همه مونو رحمت کنه...
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 9 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها شنیدن خبر مرگ باغ دشوار است (قیصر امین پور)
دو سه روزه هرچی زنگ می زنم به موبایل پیام ابراهیم پور، خاموشه.
می خوام ازش به خاطر برنامه ای که برای آقای مجتهدی ساخت تشکر کنم. به نظرم خیلی قشنگ بود. دل سنگ منم لرزوند... اون صحنه ای که از آقا پرسید دلت برای طلبه ها تنگ نشده، همش جلوی چشمه. آقا مجتهدی گفت نه! من دیگه از همه چی دل بریدم...
*** دستت درد نکنه، پیام ابراهیم پور. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 1 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها از رفتنت دهان همه باز... (قیصر امین پور)
دیدی بالاخره سرما اومد؟
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 23 دی1386 | موضوع: روزمره گی ها وضع هوا خراب است/ گفتند آسمان همه جا ابری است (قیصر امین پور)
دیشب هوا ناجوانمردانه سرد بود.
انگار آدما هم یخ زده بودن. *** از عصر دیروز تا ساعت دوازده دیشب و حتی همین الان، مدام دارم یا زنگ می زنم این ور و اون ور و از حال آقا مجتهدی خبر می گیرم، یا دارم جواب اس ام اس ها و تلفنای خلق الله رو می دم که الحمد لله هنوز آقا مجتهدی دارن نفس می کشن... دیروز که اولین اس ام اس اومد یخ زدم... فکر کنم تهران هم به همین خاطر یخ زده... *** خدایا! این گرما رو از ما نگیر، هرچند که ما قدرشو نمی دونیم... *** برای سلامتیش دعا کنیم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 17 دی1386 | موضوع: روزمره گی ها رفتار من عادی است... (قیصر امین پور)
- تو خودتو گم کردی!
*** راست می گی؛ کسی منو ندیده؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 30 آذر1386 | موضوع: روزمره گی ها حرف های ما هنوز ناتمام... (قیصر امین پور)
۱- بازم مثل همیشه:
یار بی دستیم امام رضاست همه هستیم امام رضاست واقعا که آقامون امام الرئوفه... شب میلاد حضرتش یه اس ام اس برام اومد که خیلی حال کردم: هرچند حال و روز زمین و زمان بد است یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای آنجا برای عشق شروعی مجدد است ۲- چند روز پیش جناب داداشی یه کامنت خصوصی برام گذاشت که کلی حالمو جا آورد. دستش درد نکنه، خیلی به موقع بود.... ۳- چند وقته که کمتر به این دنیای مجازی سر می زنم. هم شارژ اکانتمون تموم شده و نشده که شارژش کنیم، هم گرفتاریای ریز درشت وقت برام نمی ذاره که بیام و برم. ۴- خیلی جالبه. ظاهرا بدون اطلاع آقای واثقی- رییس سابق- حکم رییس جدید فرهنگسرای رسانه صادر شد و این بنده خدا فقط در جریان تودیع و معارفه قرار گرفته... ۵- امروز از صبح تا حالا داری تو مخم رژه می ری... می فهمی؟ نمی دونم ... ولش کن! ۶- حال ندارم بنویسم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 3 آذر1386 | موضوع: روزمره گی ها هنوز هم که هنوز است/ درد/ دامنه دارد (قیصر امین پور)
می خواستم بنویسم که من اشتباه کردم.
اشتباه کردم که خواستم به جای بازی (یلدا بازی)، یاد و نام قیصر رو برای یه مدت توی این فضای مجازی زنده نگه دارم. اشتباه کردم که فکر کردم واقعا یه وقتایی این دنیا می تونه واقعی بشه و باشه. من اشتباه کردم... اما الان که دارم می نویسم، پیش خودم می گم که نه! اشتباه نکردم... وقتی مرور می کنم، می بینم که خیلیا خیلی بیشتر از اون چیزی که من ازشون خواستم و دعوتشون کردم، در مورد قیصر نوشتن و به یادشن. من اشتباه نکردم... قیصر برای من شاعر نبود. شعر نمی گفت. کتاب شعر نداشت... همش زندگی بود... همه چیش... هنوز هم هست... قیصر نمرد... محاله که قیصر بمیره... زندگی که نمی میره... (نمی دونم چرا یهو الکی یاد دیالوگای آخر فیلم مادر افتادم... اونجایی که اکبر عبدی می گه: مادر مرد... از بس که جون داد...) من اشتباه نکردم... راستی مگه اون موقع که زنده بود... ولش کن... شاید هم اشتباه کردم... چه می دونم؟ *** نمی دونم چرا انقدر پراکنده می گم و می نویسم؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 20 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها "من/ در سوگ خویش مرثیه می خوانم"(قیصر امین پور)
حدودا یه سال از اون حرکتی که توی این دنیای مجازی افتاد می گذره. همون که معروف شد به "یلدا بازی". از همون موقع فکر می کردم از این حرکت می شه بیشتر استفاده کرد. یعنی به جای این که خلق الله بیان و از خاطره هاشون یا شیرین کاریاشون تعریف کنن، می شه یه کاری کرد که بیشتر و بهتر جواب بده. این جریان همینجور بود و موند تا این روزها... این روزهایی که همه در حسرت از دست دادن قیصرند. جالبه که بعد از فوت این جناب شعر و شعور و عشق، هرکسی، با هر اندیشه و جناح و طرز فکر و سلیقه و عقیده ای، داغدار شد. اینجا دیگه همه یه حرف می زنن. پیام های تسلیت از جانب همه گقته می شه، همه به تشییع جنازه رفتن، خیلی از وبلاگ ها سیاهپوش شدن، خلاصه همه در گیر می شن و شدن... حتی کسایی که از این مملکت رفتن... توی این چند روزه مدام دلم می خواست که می شد یه کاری برای قیصر امین پور بکنم. کسی که خیلی از مواقع بهترین لحظاتمو باهاش گذروندم. البته فکر می کنم فقط من نیستم که یه همچین حسی نسبت به قیصر دارم. خلاصه با تمام این حرفا، تصمیم گرفتم، بیام و سه تا کار برای قیصر بکنم. از دیگرانی هم که فکر می کنم دلشون برای قیصر امین پور تنگ شده، دعوت کنم که اگه دلشون خواست بیان و همراه باشن. شاید شد و یه اتفاق به درد بخوری توی این دنیای مجازی افتاد. ضمنا اگه کسی طرحی داره که بهتر می شه ازش استفاده کرد... بسم الله. *** اما اون سه تا کار: ۱- برای شادی روح کسی که شاد کننده دلهامون بود، یه فاتحه بخونیم. ۲- یکی از شعراشو بنویسیم. ۳- یه جمله در موردش بنویسیم. *** ۱- فاتحه یادمون نره... ۲- اینجا همه هر لحظه می پرسند: -«حالت چطور است؟» اما کسی یک بار از من نپرسید: -«بالت... ۳- فکر می کنم بهترین جمله در مورد قیصر رو خودش گفته: "ما همزاد عاشقان جهانیم..." *** برای شروع، من از این دوستان دعوت می کنم که همراهم باشن: ۱- دست نویس ۳- سیمرغ ۵- شب های روشن همین. یاعلی مدد. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 13 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها سلامی صمیمی تر از غم ندیدم/ به اندازه غم تو را دوست دارم (قیصر)
آواز عاشقانهي ما در گلو شكست
حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست ديگر دلم هواي سرودن نميكند تنها بهانه دل ما در گلو شكست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گريههاي عقدهگشا در گلو شكست اي داد، كس به داغ دل، باغ دل نداد اي واي، هايهاي عزا در گلو شكست آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود خوابم پريد و خاطرهها در گلو شكست "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت "آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شكست قیصر امین پور... *** حتی فکرشم اذیتم می کنه. یعنی تموم شد؟ دیگه نباید برم انقلاب و بپرسم که کتاب جدیدی از قیصر اومده یا نه؟ هر چند با خودم دعوا کرده بودم و توی این حدود دو سال شعراشو نمی خوندم، اما کتاباشو می خریدم. حالا چی؟ جدی جدی تموم شد؟ امروز از صبح حالم گرفته بود. هنوزم به هم ریختم. واقعا قیصر امین پور برام یه شاعر نبود. خیلی فرق داشت. حدود دو سال هر موقع کتاباشو تو قفسه کتابخونم می دیدم، دلم می لرزید. خیلی وقتا هم کتابشو ور می داشتم و بدون اینکه بخونم، ورق می زدم. تو کل این مدت "آینه های ناگهان"ش نرفت تو قفسه و همیشه بغل دستم بود. حالا چی؟ مدام دارم به خودم دری وری می گم که آخه یعنی چی؟ این چه جور دعوا کردنه؟ می خوای حال خودتو بگیری، خوب یه بلای دیگه سر خودت بیار. آخه با قیصر چیکار داشتی؟ حالا هم که دیگه همه چی تموم شد. امروز هزار بار خواستم توی تشییع جنازه اش شرکت کنم، اما نتونستم. یعنی واقعا باید با کسی که هزار بار باهاش گریه کردم و هر بار که یه شعرشو خوندم، انگار دفعه اولم بوده، خداحافظی کنم؟ نمی تونم... بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 9 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها و قاف/ حرف آخر عشق است/ آنجا که نام کوچک من/ آغاز می شود!
۱- امروز صبح جایی بودم و خیلی اتفاقی دیدم تلویزیونشون داره خانه سبز رو نشون می ده. هنوز برام جذابه این سریال. حیف که نمی تونم ببینمش...
یه جاییش علی به جد بزرگ می گفت مگه خاطره ها هم آشغال دارن؟ اونم در جواب گفت آره خیلی از خاطره ها آشغالین... باید دور ریختشون... ۲- تو راه بودم که محی الدین زنگ زد و گفت قیصر امین پور فوت کرد... خبر بدی بود. کلی خاطره داشتم ازش. هرچند حدود دو سالی می شه که نخواستم برم سراغ شعراش. ۳- تصمیم گرفتم یه سری خاطره هامو دور بریزم. ۴- می خوام برم سراغ شعرای قیصر... ۵- این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است! (آینه های ناگهان - قیصر امین پور) |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 8 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها نه...! نه...! نه...! این قرارمون نبود... (به سبک "پول کثیف" بخون)
دیدی بعضی وقتا که حساب و کتاب آدم جور در نمیاد، دلمون می خواد دق دلمونو سر ماشین حساب و چرتکه و اینجور چیزا در بیاریم. الان هم من دقیقا همینجورم. هر کاری می کنم دو دو تام، چهارتا نمی شه. یعنی نمی خوام اینجوری چهارتا بشه... یه اخلاق بدی دارم که برای هر چیزی و هرکسی تو ذهنم یه پازل می سازم. بعد هم می شینم حساب می کنم که اتفاقاتی که می افته کجای این پازل جا داره. اگر شکل پازل درست بود که هیچ. اگرنه یه جای کار می لنگه... الان هم دقیقا همینجورم. هر کاری می کنم این شکل لعنتی درست نمی شه. یعنی اون شکلی که می خوام در نمیاد. درست ترش اینه که دوست ندارم این پازل این شکلی باشه. نمی خوام... می فهمی...؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 30 مهر1386 | موضوع: روزمره گی ها تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
دیروز یکی از بچه های قدیمی مسجد میثم بهم زنگ زد. چند سالی هست که رفته هلند و می گفت تازه تونسته اقامت بگیره و احتمالا برای محرم میاد ایران.
برام جالب بود. اون وقتی که تو ایران بود پدر همه رو در می آورد. حالا بعد از اینهمه سال دلش هوای محرم کرده بود و ماه مبارک... یه کمی که با خودم فکر کردم، دلم گرفت. به خودم گفتم ببین وسط تهران، چند روز مونده به ماه مبارک، انگار نه انگار که خبریه... هیچ! اصلا به روی خودمم نمیارم که: بدبخت! ماه شعبان هم تموم شد و هیچ! اللهم ان لم تکن غفرت لنا فی ما مضی من شعبان فاغفر لنا فیما بقی منه خدایا اگه توی این مدتی که از شعبان گذشت ما رو نبخشیدی، پس توی این زمان باقی مونده ازمون بگذر. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 18 شهریور1386 | موضوع: روزمره گی ها ...................................................................................تیتر داشت!
یه چیزی نوشته بودم تو این مایه ها که چند وقت پیش توی یه جمعی نشسته بودم و کسی که بغل دستم بود، کارخونه دار بود و تازه از خارج اومده بود. اصلا خارج زندگی می کنه این بنده خدا.
یه بنده خدای دیگه ای هم گیر داده بود بهش که فلانی سلام رسوند و شروع کرد به نشونی دادن... این یکی بنده خدا هم می گفت نمی شناسم. بعد از کلی آمار گرفتن هم گفت هونی رو می گی که یه "پونتیاک" داره؟ طرف گفت نه و دوباره آمار و نشونی دادنا شروع شد. بعد یه مدت این آقای کارخونه دار تازه گرفت که اون طرف کیو می گه! گفت تازه فهمیدم همونی رو می گی که یه "بنز" شیک و ... داره. بعد هم نتیجه گیری کرده بودم «خوبه هر جوری که هستم -خوب یا بد- باز هم منو به خاطر خودم می شناسن... ولو اینکه بهم بد وبیراه بگن. هر چی باشه خیلی بهتر از اینه که آدمو از مرکبش بشناسن...» امروز اومدم سر زدم دیدم از اون مطلب فقط تیترش مونده: "ببخشید، شما؟". خودم زحمت همون یه ذره رو هم کشیدم و پاکش کردم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 11 شهریور1386 | موضوع: روزمره گی ها گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم / ز جام وصل می نوشم ز باغ عیش گل چینم
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی *** به این فکر می کردم که جایگاه دعا تو زندگی ماها کجاست؟ به نظرم باید در مورد دعا، نیایش و مناجات یه مقدار بیشتر فکر و کار بشه. "ادعونی استجب لکم" یا "اجیب الدعوة الداع اذا دعانی" یا "اکثروا الدعا بتعجیل الفرج" یا همین "سمع الله لمن حمده" نمازامون، چی رو می خواد بهمون بفهمونه؟ خیلی وقتا ماها فکر می کنیم باید یه حالی به آدم دست بده، مجلسی باشه، ذکری گفته بشه، روضه ای خونده بشه، حرم بزرگواری باشه و ... تا بشه دعا کرد. فکر می کنم اینجای کار درست نیست. اینجاست که فاصله درست می شه. یعنی اگه ما گناهی کردیم باید صبر کنیم تا موقعیتی پیش بیاد و توبه کنیم. یا اگه حاجتی داریم باید صبر کنیم تا زمانش برسه و از خدا بخوایم. در حالی که اصلا اینطور نیست. خدا می گه حتی نمک غذاتو از من بخواه... یعنی لحظه ای که احساس کردی هر چیزی می خوای به خودم بگو... برای ارتباط با امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هم به نظرم اینقدر مقدمه چینی نمی خواد. درسته دعای ندبه و دعای فرج و غیره رو اگه تو یه حس و حالی بخونیم خیلی خوبه. اما نه اینکه اگه خواستیم دو کلمه با اماممون حرف بزنیم و حال و حوصله یا موقعیت خوندن دعا رو نداشتیم، بی خیالش بشیم و ... امام زمان همین جا پیش ماست. فقط ما نمی بینیمش. کافیه بهش سلام کنیم. جوابش واجبه دیگه! حتما جواب می ده. منتهی ما نمی شنویم. بعد از سلام هم هر چی دلمون بخواد می تونیم بهش بگیم. می تونیم بگیم از نبودنش، ندیدنش خسته شدیم. می تونیم بگیم از ... همه چی می تونیم بگیم... مطمئنا می شنوه. شاید هم بد نباشه بعضی وقتا خودمونو مقابل حضرتش تصور کنیم. بعید می دونم اون موقع جز لبخندی از سر خوشی و رضایت کار دیگه ای بکنیم... گاهی نمی توان به دو صد شعر ناب گفت حرفی که یک ترانه لبخند می زند |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 6 شهریور1386 | موضوع: روزمره گی ها که خواجه خود رسم بنده پروری داند...
یا من یعطی من ساله یا من یعطی من لم یساله |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 21 مرداد1386 | موضوع: روزمره گی ها که هم ناديده ميبيني و هم ننوشته ميخواني
رَّبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِي نُفُوسِكُمْ إِن تَكُونُواْ صَالِحِينَ فَإِنَّهُ كَانَ لِلأَوَّابِينَ غَفُورًا |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 16 مرداد1386 | موضوع: روزمره گی ها چه در باجه بانک، چه در زیر درخت...
پشت دفتر ما یه کوچه است که توش یه تخت خواب شکسته و درب و داغونه. بعضی شبا رو این تخت یه سری کارگر افغانی می خوابن. بعضی وقتا با خودم فکر می کنم که اینا چجور زندگی ای دارن؟ به چی فکر می کنن؟ تا حالا عاشق شدن؟ اگه شدن چجوری؟ کجا؟ اینا هم مثل امید حساب و کتاب می کنن که چند سال باید کار کنن تا بتونن یه تویوتا کمری بخرن؟ اصلا زندگیشون... خیلی دلم می خواد یه شب برم تو این "کوچه پشتی" و روی اون تخت کذایی بخوابم. می خوام آسمونو از اون زاویه ببینم. به نظرم هرجوری که هست، می تونه قشنگ باشه... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 13 مرداد1386 | موضوع: روزمره گی ها وحده لا اله الا هو...
یه وقتایی هست که تو زندگی آدم می رسه ته خط...
یه وقتایی هست که آدمیزاد به خودش که نیگا می کنه، می بینه دیگه هیچ راهی جلوی پاش نیست... یه وقتایی هست که فکر می کنی رسیدی ته اسمای خوب خدا... یه وقتایی هست که که فکر می کنی دیگه خدا هم باهات کاری نداره... اون وقت، تازه وقتیه که باید بگی الله اکبر... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 13 تیر1386 | موضوع: روزمره گی ها در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند...
می دونم که بی فایده است...
هزار بار هم هزار راه جدید رو هم که برم به هیچ قبرستونی نمی رسم... کار دنیا همینه... می گی نه؟ وایسا نیگا کن... *** امید عافیتم بود، روزگار نخواست قرار عیش و امان داشتم، زمانه گرفت |+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 1 تیر1386 | موضوع: روزمره گی ها اي گدايان خرابات خدا يار شماست
دو سه روزه گوشی موبایل یکی از رفقا دستمه. اسکرین سیورش اسمهای خداست. توی این چند باری که نگاش کردم، چشمم که به "الوهاب" می خوره، دلم یه جوری می شه...
یه جورایی خیلی حال کردم با این اسم خدا. "الوهاب" یعنی کسی که خیلی هدیه می ده. یعنی کسی که کارش هدیه دادنه. مام که گدا... خدا بده برکت، پایه گدایی کردن و چیزی گرفتنیم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 29 خرداد1386 | موضوع: روزمره گی ها به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد / گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد
قبل التحریر:
این پست به هیچ بنی بشری ربط نداره. این پست و پستای مشابه، هیچ ربطی به "طلبگی به سبک خودم" نداره. اونجا تا اطلاع ثانوی دعای کمیل می خونن... ---------- فرمود که: القلب حرم الله... بالاخره هر چیزی یه حساب و کتابی داره. یه حریم و حرمتی داره. اینجا هم حریم خودشه، خودش می دونه چیکارش کنه... فرمود که: القلب حرم الله... منو که میشناسی، هیچی حالیم نیست. خودت حواست به خونه ات نباشه، خرابش کردم رفته... فرمود که: القلب حرم الله... ماجرای لشکر ابرهه بود دیگه، مگه نه: انی رب الابل و للبیت رب... خودت می دونی و خونه ات... بسم الله... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 22 خرداد1386 | موضوع: روزمره گی ها و بولایتکم تمت الکلمه...
داشتم برای خودم ماجرای "ویطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا" رو مرور می کردم. بهشون (علیهم السلام) گفتم یادم نمیاد جایی خونده باشم یا شنیده باشم که خاندان کرم و بخشش، خونواده مهربونی و بزرگی، از یه بدبخت فلک زده، بی چاره، گدا، مستاصل و ... (یکی درست مثل من)، پرسیده باشن که دین و ایمونت چیه؟ چقدر اخلاص داری؟ نماز می خونی یا نه؟ حلال حروم حالیت می شه؟ یا هر چیز دیگه ای... اما اینو می دونم که "ویطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا"... [] بازم داشتم برای خودم مرور می کردم که "تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز" خیلی وقتا ما، دستی دستی بین خودمون و اهل بیت علیهم السلام فاصله میندازیم. وگرنه اونا که خودشون این فاصله ها رو بر می دارن. می گن که تو هیچ حال و حالتی به ما پشت نکنین... به نظرم چقدر خوب می شه که یه وقتایی بدون فاصله باهاشون حرف بزنیم. بدون اینکه به روی خودمون بیاریم چیکاره ایم و چیکار می کنیم. فقط بریم در خونه شونو بزنیم بگیم: گداییم، یتیمیم، اسیر گناهامونیم، اسیر دنیامونیم، بی چاره ایم، گشنه ایم، تشنه ایم، ... نیگامون کنین... عادتکم الاحسان، سجیتکم الکرم... [] خدایا به خاطر اهل بیت ممنونتم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 17 خرداد1386 | موضوع: روزمره گی ها الیس الله بکاف عبده؟
چند روزه همش زیر لب الله اکبر می گم. نمی دونم چرا؟
نمی دونم چی شد که یهو هوس کردم بگم الله اکبر؟ هر چی که هست، خیلی خوبه. آرومم می کنه... دلمم به این خوشه که توی این موقعیت لابد یه حکمتی توش هست که این ذکرو گذاشتن تو دهنم! واقعا خدا بزرگتره ها! خداییش، راسته که خدا بزرگتره. از هر چیزی که بگی و فکر کنی. از همه مشکلات و گرفتاریا. از همه گناها. از همه خوبیا، بدیا... از همه... از همه چی بزرگتره. کاش بتونیم بفهمیم "خدا بزرگتره" یعنی چی؟ الله اکبر...! [] دلم می خواد دوباره بشینم برای خودم وجود خدا رو اثبات کنم. منتهی این بار دیگه نه با برهان کار دارم نه با دلیل و نشانه و دور و تسلسل و چند خدایی و نه هیچ چیز دیگه... دلم می خواد بشینم برای خودم وجود خدا رو اثبات کنم. خوبیاشو، مهربونیاشو، جبران کردناشو، لطفشو، همه صفات و اسمای قشنگ دیگه شو...! بشینم ببینم واقعا خدا بزرگتره یعنی چی؟ اینکه به داد خلق الله می رسه یعنی چی؟ ارحم الراحمینیش تا کجاست؟ اصلا می شه برای صفات خدا حد و مرز معلوم کرد؟ دلم می خواد دوباره بشینم برای خودم وجود خدا رو اثبات کنم. این بار منتهی یه راه دیگه باید برم. عقل تو این بازی به درد نمی خوره. کاری ازش بر نمیاد. عقل برای آدمای عاقل خوبه که می فهمن دو دو تا چند تا می شه، نه من... دلم می خواد وجود خدا رو تو دلم اثبات کنم. اگه حتی لازم باشه، سینه مو پاره می کنم تا ثابت کنم، خدام تو دلمه... فکر می کنم تازه دارم ایمان میارم...! اشهد ان لا اله الا الله (جل جلاله ربی) اشهد ان محمدا رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) اشهد ان علیا ولی الله (صلوات الله و سلامه علیه) [] "انا في قلوب منكسره" |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 16 خرداد1386 | موضوع: روزمره گی ها سنت یا مدرنیته؟ هیچ مساله ای نیست!
توی این چند روزه چند بار رفتم مدرسه آقای مجتهدی و کوچه پس کوچه های چهار راه سیروس و امامزاده یحیی (ع).
حس خوبی بود. یه جورایی نوستالژی خونم بدجور بالا رفت. امروز هم که حس و حال روزای اول مدرسه مجتهدی و حال و هوای سنتی، قشنگ با مخم بازی کرد... یعنی یه جورایی آدم سنتی ای هستم... [] توی این چند روزه کار و بارم شده سر و کله زدن با این دنیای مدرن... امروز هم که رفتم نمایشگاه نشریات الکترونیک و این بازیا... کلی حال کردم. جالب بود. به نظرم توی این دنیا یه حرفایی دارم که بگم. یعنی باید یه جورای آدم مدرنی باشم... [] آخرش هم نفهمیدم تو این روزگار بی حساب و کتاب، سنتی ام یا مدرن؟ اصلا چه فرقی می کنه؟ همیشه دوست داشتم مدرن ترین کار رو توی یه فضای کاملا سنتی راه بندازم. حداقلش اینه که دکوراسیون اون کار یه جورایی سنتی باشه. یا بر عکس، وقتی حال و هوا و موقعیت دور و برم سنتیه، کارایی کنم که هیچ ربطی به سنت ندارن... مدرن مدرن! [] ولش کن...! مگه مهمه؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 | موضوع: روزمره گی ها انما الحیوة الدنیا لعب و لهو - سوره حديد - آيه ۲۰
داشتم به این فکر می کردم که همه ماها داریم یه جورایی بازی می کنیم. هرکدوممون هم ممکنه برای خودش، انگیزه و هدفی داشته باشه. بعضیا برای شهرت، بعضیا هم برای ثروت بازی می کنن. بعضیا بازی می کنن که ببرن. بعضیا هم چون مجبورن بازی می کنن -و احتمالا از ترس باخت-. بعضیا هم فقط بازی می کنن که بازی کرده باشن...
تو این میون، من دلم می خواد به هر دلیلی که بازی می کنم به سبک خودم بازی کنم. می خواد با سبک و سیاق دیگران بخونه، می خواد نخونه...! به نظرم اینجوری قشنگ تره که آدم اگه بازی می کنه، برای خودش صاحب سبک باشه. ولو اینکه دیگران خوششون نیاد. (اصلا مگه دیگران مهمن؟ مگه من از همه کارای اونا خوشم میاد که قرار باشه اونا از همه کارای من خوششون بیاد؟) بازم به نظرم میاد که توی این صاحب سبک بودن، یه قشنگیایی هست که دیگران نمی تونن ببیننش. یعنی یه موقعی خودشو نشون می ده که دیگه کار از کار گذشته... درست مثل بازی خداحافظی زیدان. هرچند که من اصلا از فوتبال خوشم نمیاد، اما با زیدان و خداحافظیش خیلی حال کردم... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 22 اردیبهشت1386 | موضوع: روزمره گی ها انما سمیت الشبهه شبهه لانها تشبه الحق (امیرالمومنین علیه السلام)
دیروزمون اون:
می بینی حاج آقا؟ این وضع جامعه مونه...! جامعه اسلامی، جامعه اسلامی، همینه؟ این زنا و ودخترا، ناموس جامعه مونن که اینجوری میان بیرون... هیچکی هم نیست که جلوشونو بگیره! چی می خواستیم، چی شد؟ [] امروزمون این: می بینی حاج آقا؟ این وضع جامعه مونه...! جامعه اسلامی، جامعه اسلامی، همینه؟ به زور که نمی شه چادر، چاقچور سر مردم کرد. والله، به خدا، دین زوری به هیچ دردی نمی خوره... خود خدا هم نمی خواد کسی به زور مسلمون بشه...! [] چه عرض کنم؟ نکته جالبش اینه که این آدما، همون آدمان...! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 | موضوع: روزمره گی ها امشب ازين کوچه بدوشم برند / گر هم از آن باده دهندم که دوش
پریشب رفته بودم توی وبلاگم...!
چه خبر بود نصفه شبی، کوچه پشتی شده بود اتوبان پشتی...! برو بیایی بود. تو اون هیر و ویر هم یه آشغالانس هم گیر داده بود بهم و از بغل دستم کنار نمی رفت. مثل اینکه واقعا می خواست جمعم کنه... خلاصه جالب بود. این که آدم بعضی وقتا واقعا بره توی دنیای مجازیش یا برعکس توی این دنیای واقعیت ها مجازی زندگی کنه، جالبه. ... ولش کن! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 15 اردیبهشت1386 | موضوع: روزمره گی ها مسعود ده نمکی، حق مسلم ماست...
این چند روز گذشته یکی از کارای جدیدم شده صحبت کردن درباره مسعود ده نمکی... چند روز پیش به یه سری از دوستان گفتم که این ده نمکی حسابی همه چی رو به هم ریخته. یکی که تا دیروز به همه آدمای ریشو می گفت گروه فشار و انصار حزب الله و غیره، امروز پدر ما رو توی حمایت از مسعود ده نمکی در آورده... اتفاقا یه خانمی از آشنایان ما که همسر آزاده هم هست و فکر می کنه که من با ده نمکی سلام و علیکی دارم یقه ما رو گرفته که یه نامه بهت می دم بده به ده نمکی. بهش بگو روز قیامت یقه تو می گبرم که با آبروی رزمنده ها و شهدا و ... بازی کردی... فکر می کنم با این حساب احتمالا من باید از شیرین عبادی حمایت کنم...! خلاصه این که این جناب ده نمکی بازی رو داره به هم می زنه. البته این به هم زدن بازی به نظرم خیلی خوبه! راستش بدجور خط کشیا لوث و لوس شده. خیلی وقتا دو نفر که هیچ شباهت فکری و سیاسی و ... با هم ندارن توی یه گروهن و بر عکس دو نفر که عین هم فکر می کنن، دارن یقه همدیگه رو جر می دن. اگر ده نمکی یادش باشه اون موقع که داشت اخراجیهاشو می ساخت، یه کامنت براش گذاشتم و نوشتم که حواست هست داری چیکار می کنی؟ الان درجه تاثیر گذاریت خیلی بالا رفته، با مثبت و منفیش کاری ندارم. فقط حواست باشه که دارن نگاهت می کنن... الان هم که دیگه بدتر شده. یه میکروفون روشن گذاشتن جلو روش... به هر حال چیزی که به نظرم مهمه تا ده نمکی الان بهش دقت کنه اینه که: اعتقادات مسعود ده نمکی سال ۷۶ با اعتقادات مسعود ده نمکی سال ۸۶ فرقی نکرده، فقط وسیله بیانش عوض شده. یا همون چیزی که توی مصاحبه با همشهری جمعه گفت: "عوض شده ام، عوضی نشده ام" تازه همون سال ۷۶ هم جریان مقابل ده نمکی، برای ترسوندن بقیه و استفاده مناسب از این آدم مخالف خون، اسم رستم گذاشتن روش... بعدها خودشون هم ترسیدن صداش کنن. حالا هم ادعا دارن که آی جماعت بیاین ببینین اون رستم، رستم که می گفتن، تموم شد... حرف آخر هم این که به نظرم خیلیا دارن به ده نمکی به عنوان یه غنیمت جنگی نگاه می کنن. شاید هم یه جورایی مثل نیروگاه هسته ای می بیننش. یه سری حق خودشون می دوننش، یه عده معتقدن که نباید تسلیحاتی باشه، بعضی ورودشو به باشگاه هسته ای تبریک می گن و جمعی هم فکر می کنن که نباید بره زیر بلیط "ان پی تی". [] تکمله: مسعود ده نمکی، هنوز هم به نظر من یه بچه بسیجیه... هر جا که باشه... با هر سلاحی... حتما یادشه که "بسیجی، خستگی را خسته کرده..." |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 29 فروردین1386 | موضوع: روزمره گی ها نمی دانم چه می خواهم بگویم / زبانم در دهان باز بسته است...
سلام! حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند. با این همه... عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان! [] امشب مجبور شدم بعد از مدت ها دوباره بشنوم که خسرو شکیبایی دم از "ری را"ی سید علی صالحی می زنه... می خواستم یه بخشیش - مخصوصا اون جایی که می گه: "راستی! هیچ می دانی من در غیبت پر سوال تو، چقدر ترانه سرودم؟ چقدر ستاره نشاندم؟ چقدر نامه نوشتم که حتی یک خط ساده هم، به مقصد نرسید؟ - رو به عنوان "پا در کفش های مکاشفه" بنویسم، اما ننوشتم... [] امروز محی الدین بدجور به همم ریخت. اومده بود دفتر ولی من نبودم. وقتی رسیدم، پشت میزم نشسته بود و کتاب های کنار میزم رو به هم ریخته بود. فکر می کنی داشت چه کتابی می خوند؟ "آینه های ناگهان" شاکی شدم و گفتم بذاردش سر جاش، که نگذاشت و یه شعرش رو بلند خوند... یه سال و نیمی می شه که نرفتم سراغ "قیصر"... می خواستم یه بخشیش رو که حفظم به عنوان "پا در کفش های مکاشفه" بنویسم، اما ننوشتم... [] دیشب توی "وبگردی"هام سر از یه وبلاگ در آوردم که مجید اخشابی توش سر و صدا راه انداخته بود... می خواستم اون شعر "علی معلم" رو که می گه: "یکی بود یکی نبود، کور بشه چشم حسود، دو تا خورشید سیاه، دو تا چشم سرمه سود، رشک باغ و کشتمه، باغ نگو بهشتمه، عمر مژگونش دراز، رنگ سرنوشتمه" رو به عنوان "پا در کفش های مکاشفه" بنویسم، اما ننوشتم... [] امروز داشتم با خودم دعوا می کردم. شاکی بودم که نه می تونم با کسی حرف بزنم، نه کسی حرفمو می فهمه... می خواستم اون شعر حافظ رو که می گه: "رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس، گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت" رو به عنوان "پا در کفش های مکاشفه" بنویسم، اما ننوشتم... [] امروز هر کاری کردم برم پیش حسن، نشد که نشد... می خواستم برم پیشش و باهاش یه کم حرف بزنم... می دونی چیه؟ چند وقته که می خوام بهت بگم بیا و کمکم کن که بدجور تو این کار و بار جدید... ولش کن... وقتی رفتم پیش حسن، از همون جا بهت می گم... [] نه... ری را جان! نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و احتمال از نو برایت می نویسم حال همه ما خوب است اما تو باور مکن! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 21 فروردین1386 | موضوع: روزمره گی ها شبی همراه با یک ترکش داغ / به پابوس امام عشق رفتیم
و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم. اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هرچه آموخته ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می گویم که تخصص حقیقی در سایه تعهد اسلامی به دست می آید و لا غیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی ساخته ام اگرچه با سینما آشنایی داشته ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است اگرچه چیزی - اعم از کتاب و مقاله - به چاپ نرسانده ام. با شروع انقلاب تمام نوشته های خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستان های کوتاه، اشعار و ... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم. هنر امروز متاسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی «رحمة الله علیه»: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز [] امروز چهاردهمین سالگرد شهادت آقا مرتضی بود. خیلی دلم می خواست به مراسمی که توی تالار وزارت کشور برگزار شد برم، اما نشد... الان که داشتم نوشته هاشو تایپ می کردم، با خودم گفتم شاید از همین سوزاندن تعلقات، دلبستگی ها و نفسانیات - به قول خودش "حدیث نفس"ها - بوده که آقا مرتضی شده "سید شهیدان اهل قلم". به هر حال خوشا به حال آنانکه با شهادت رفتند... یا هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبداء و منشاء حیات آنانند که چنین مرده اند... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 20 فروردین1386 | موضوع: روزمره گی ها کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...؟
کاش بودی و می تونستم بهت بگم وقتی نیستی - هر روز، هر لحظه - چه بلایی سرم میاد...
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 17 فروردین1386 | موضوع: روزمره گی ها ابد والله ما ننسی حسینا(ع)
...
بذار مردمم بدونن، خرج خونمو تو دادی... ماه محرم و صفر هم تموم شد بدون اینکه بفهمم. [][][] فردا هم که اول ربیعه. ربیع و بهار با هم شروع می شن. چی می شه نهم ربیع امسال خود آقامون هم باشه تا جشن شروع ولایتش با شروع ظهورش همزمان بشه...؟ رضای ظریفی تو وبلاگش شعر قشنگی گذاشته بود که نمی دونم مال کیه. اما گشتم و کلشو پیدا کردم: عشق از من و نگاه تو تشکیل میشود گاهی تمام من به تو تبدیل میشود وقتی به داستان نگاه تو میرسم یکباره شعر وارد تمثیل میشود ای عابر بزرگ که با گام های تو ار انتظار پنجره تجلیل میشود تا کی سکوت و خلوت این کوچهها سرد بر چشمهای پنجره تحمیل میشود آیا دوباره مثل همان سالهای پیش امسال هم بدون تو تحویل میشود؟ بی شک شبی به پاس غزلهای چشم تو بازار وزن و قافیه تعطیل میشود آن روز هفت سین اهورایی بهار موعود! با سلام تو تکمیل میشود |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 29 اسفند1385 | موضوع: روزمره گی ها ... که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت ...
بالاخره بعد از پنج سال دارم از اون زیر زمین میام بیرون...
همه خاطرات تلخ و شیرین این جند وقتو دارم می سپرم به در و دیوار اونجا و می رم. یادش به خیر... چه روزا و شبایی رو اونجا گذروندم. شاید خیلی مهم به نظر نیاد. اما من توی این زیرزمین زندگی کردم. توی همین زیرزمین هم زندگیمو باختم. هنوزم منتظرم که یکی از اون پله ها پایین بیاد و بهم بگه... حیف...! ... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 15 اسفند1385 | موضوع: روزمره گی ها صلی الله علی الباکین علی الحسین علیه السلام
امشب دوباره یه سر به این سایت زدم.
خیلی حال کردم... بعد از دهه اول محرم دیگه سر نزده بودم. توی حرم حضرت عباس علیه السلام هم دوربین گذاشتن. اگه رفتین... دعا یادتون نره. *** سمت چپ تصویر نوشته: الروضة الحسینیة ـ مباشر الروضة العباسیة ـ مباشر اولی دوربینای زنده حرم مطهر امام حسین علیه السلام و دومی حرم حضرت عباس علیه السلام، رو نشون می دن. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 2 اسفند1385 | موضوع: روزمره گی ها هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق...
امان از سکته مغزی!
اصلا ازش خوشم نمیاد. همیشه دوست دارم اگه قراره با سکته بمیرم، سکته قلبی کنم. دوست دارم قلبم عامل مردنم باشه. دلم می خواد بقیه اعضای بدنم وقتی می بینن که قلبم دیگه نمی زنه، یکی یکی بمیرن. اما برعکسشو اصلا دوست ندارم. این که قلبم ببینه دیگه دستوری از مغز براش نمیاد و بعد هم یواش یواش... ... این پس لرزه بعد از فوت یه نفر دیگه بخاطر سکته مغزیه... خودتونو ناراحت نکنین! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 28 بهمن1385 | موضوع: روزمره گی ها چه کنم با دل تنها...؟
فکر کنم داره شروع می شه...
دارم می رم تو یه بازی جدید... می ترسم... تنهایی خیلی سخت و ترسناکه... کاش بودی... کاش می دیدی... کاش می تونستم حرف بزنم... کاش... حیف...! دعام که می تونی بکنی...؟ نه...؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 25 بهمن1385 | موضوع: روزمره گی ها حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر / کنایتی است که از روزگار هجران گفت
دیروز آهنگ غریبانه کویتی پور رو دانلود کردم. یهو کامپیوترم پر شد از بوی گلاب و بغل بغل گل...
الان هم که داره می خونه، انگار تو جاده بهشت زهرا(س) هستم و بچه های گل فروش دنبالمن... ... حیف...! *** یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه بشکسته سبوهامان، خون است به دلهامان فریاد و فغان دارد دردی کش میخانه هر سو نظر اندازی، صد خاطره می سازی زآنها که سفر کردند، دلشاد از این خانه تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه ای وای که یارانم، گل های بهارانم رفتند از این خانه، رفتند غریبانه |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 24 بهمن1385 | موضوع: روزمره گی ها وقتی تو نیستی... نه هست های ما چونانکه بایدند... نه بایدها...
چند روز رو مود نوشتن نبودم و نمی خواستم بنویسم، پس ننوشتم.
حالا هم که این بارون داره کار خودشو می کنه... پس دارم می نویسم. فقط نمی دونم چی...! ولش کن! فکر می کنم این روزا دارم برای آخرین بار ریسک می کنم. خیلی خوشحالم از این که یه چیزی پیدا شده تا بهش فکر کنم. خیلی داغونم چون تنهام. خیلی بهم ریختم، نمی دونم چی می شه و چجوری از پس این یکی بر میام؟ خیلی دلواپسم چون چند نفر دیگه رو هم دارم قاطی بازی خودم می کنم. خیلی... خیلی... خیلی... ... خیلی تنهام. کجایی؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 15 بهمن1385 | موضوع: روزمره گی ها بذارین زندگیمونو گاز بزنیم؛ با پوست!
خیلی وقتا ما آدما تو کار خودمون موندیم ولی برای دیگران تعیین تکلیف می کنیم و از طرفشون هم تصمیم می گیریم. نمی دونم چه کاریه؟ می شینیم و فکر می کنیم که احساس تکلیف داره خفه مون می کنه، پس باید حتما دیگرانو از این منجلاب فسادی که دارن توش می افتن نجات بدیم. بعد هم بر اساس همین احساس تکلیف، گند می زنیم تو زندگی و کار و بار و آینده و هزار تا چیز دیگه طرف. هیچ کسی هم پیدا نمی شه بگه آخه به تو چه؟ تو اگه بیل زنی... بابا جون! آدم اول باید برای اصلاح خودش احساس تکلیف کنه، بعد اگه تونست خودشو درست کنه، اون موقع می فهمه که نباید تو چیزایی که نمی دونه و بلد نیست دخالت کنه و بهمشون بریزه. می خواستم یه چیزای دیگه هم بنویسم، دیدم حال و روز خوبی ندارم، بد و بیراه می گم. ولش کن. *** لا اله الا الله... هی می نویسم، هی پاک می کنم. نمی شه که! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 20 دی1385 | موضوع: روزمره گی ها کار دارد با تو این هجران هنوز
این روزا منتظر یه خبر مهمم. نمی دونم چیه؟ هر چی که هست از خبرمرگ صدام باید مهمتر باشه که اینقدر بی تابم کرده.
انتظار داره گردنمو می شکنه. خستم کرده... منتظر می مونم...! [] الان که دارم می نویسم شجریان داره واسه خودش آواز می خونه: در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را ویرانه کردی عاقبت آمدی کآتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت ... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 11 دی1385 | موضوع: روزمره گی ها زندگیم خودش یه پا یلداست و بازی...!
چند وقته یه بازی بین وبلاگ نویسا باب شده که بهش می گن "یلدا بازی". جالبه، خلق الله میان و یه چیزایی از زندگیشونو که بقیه خبر ندارن می نویسن. داشتم به این فکر می کردم که مردم حال خوبی دارن. می شینن فکر می کنن که چی بنویسن که بقیه نمی دونن و براشون جالبه. بعد هم به این فکر کردم که اگه قرار باشه یه روزی حرفای نگفتنی زندگیمو بگم، چی باید بگم و چی می تونم بگم؟ ولش کن...! این طرح که ظاهرا از یه وبلاگ خارجی به وبلاگای داخلی سر خورده، بیشتر ذهنمو به نظری که درباره وبلاگ و وبلاگ نویسی داشتم، نزدیک کرد. اگه می تونستم یه ذره خودمو جمع و جور کنم تا فکرامو بنویسم، خوب می شد. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 5 دی1385 | موضوع: روزمره گی ها |
|
منوی اصلی
غريبانه
![]() سلام.
کوچه پشتی برای هر کس معنای خاصی دارد. برای بعضی جای قرار و ملاقات و برای بعضی دیگر محل دعواست. بعضی ها از کوچه پشتی خاطرات شیرین دارند و عده ای دیگر خاطرات تلخ... بعضی هم کوچه پشتی را راه فرار می دانند. به هر حال، اینجا هم برای من کوچه پشتی است، جایی که بنا دارم در آن یکسری حرفهایم را بنویسم. ... و من و تو خوب می دانیم کوچه پشتی کجاست... ...........همین. یاعلی مدد. ......کمترین. مهدی خداجویان |
|
|