زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
یا مُظهر العجائب! یا مرتضی علی! 
 

 

اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما کیسه به دوش کو؟

 

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 28 اردیبهشت1393 | موضوع: پریشان گویی ها
همین. یاعلی مدد. 
1. یاعلی!

2. بالاخره دارم می نویسم.

3. سخته بخوای یه چیزی بگی ندونی چجوری بگی. هی تو ذهنت حلاجی کنی. هی بالا پایین کنی. هی مزه مزه کنی. هی بسنجی. هی بخوای بگی. هی نخوای بگی. خلاصه سخته. فقط همین یه جمله رو بگم که نذارین دیواری که روش یادگاری می نوشتین، بشه دیوار بی اعتمادی. دیدم که می گما... با شماهام هستما فکر نکین که فقط با خودمم!

4. من چفیه میندازم، رفیقم دستمال گردن. من بی کلاسم، اون فرهیخته.

من می گم جونم فدای آقا، رفیقم قربون صدقه خاتمی و روحانی می ره. من از آدما بت می سازم، اون آزاد اندیشه.

من افتخار می کنم که برم بیت رهبری، رفیقم پشت سر خاتمی نماز خونده ذوق مرگ شده. من متحجرم، اون متمدن.

بگذریم. از این ماجراهای من و رفیقم زیاده. از این رفیقا هم زیاده.

5. یه روز و روزگاری آرزوی شهادت داشتم، الان فکر می کنم اسیرم. در به در اینم که یکی بیاد منو از اسیری خودم در بیاره. گرفتار شدم. اللهم فک کل اسیر.

6. به یه مراتبی رسیدم که دیگه آدما خستم می کنن. فکر کنم یا دارم به فرشته ها نزدیک می شم یا حیوونا. خدا رحم کنه در هر دو حال. ربنا عاملنا بفضلک و لاتعاملنا بعدلک یا کریم! هیچ وقت با کریمان کارها دشوار نبوده و نیست. اینو باور دارم.

7. دلم برای طلبگی های به سبک خودم تنگ شده.

8. صلی الله علیک یا سلطان یا اباالحسن یا علی ابن موسی الرضا ایها الامام الرئوف.

9. صد و بیست و یک روز گذشت. به همین سادگی.

10. خدا بیامرزدمون.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 16 آذر1392 | موضوع: پریشان گویی ها
نذار بترسم رفیق! 

حس قشنگیه وقتی ببینی توی این ماه مبارک همینطور برکت خداست که داره برات می‌ریزه و تو حتی فرصت نمی‌کنی شکر کنی. فقط زیر لب می‌گی ببین رفیق! حواسم هستا. دمت گرم. ممنونتم. شکر. همین.

اما همین حس قشنگ یهو ته دلتو خالی می‌کنه. یه جوری ته دلت خالی می‌شه که راه نفست بند میاد و بغض چنگ می‌زنه توی گلوت. نکنه اینجوریام نیست که فکر می‌کنی؟

این یکی دیگه نوبره انگار. یه جور جدیدیه. حتم دارم به این سادگی نمی شه چشیدش. اگه کسی هم چشیده باشه فرصت نکرده یا هوش و حواسش جمع نبوده تا به بقیه بگه و اونام بدونن چجوریه. به همین خاطر به نظرم یه حس جدید و فردیه.

این روزا یه جورایی حس آدمی رو دارم که دکترا بی خیالش شدن و می‌گن بذارین خوش باشه. اذیتش نکنین. هرچی خواست بهش بدین.

»«

نکنه ازم خسته شدی رفیق؟ نکنه دیگه باهام حال نمی‌کنی؟ نکنه بی خیالم شدی و ولم کردی برای خودم بازی کنم؟

نه!

باور نمی‌کنم. کمک کن بذار همونطوری باشه که فکر می‌کنم. کمکم که می‌کنی؟

»«

الحمدلله کما هو اهله...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 13 مرداد1392 | موضوع: روزمره گی ها
لعلکم ترحمون 


فاعتبروا یا اولی الابصار...



|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 25 خرداد1392 | موضوع: روزمره گی ها
شلمچه کجا بودی؟ 

بنده خدا داشت حرف می‌زد، وسط حرفاش یهو خیلی جدی گفت به این چفیه‌ای که دور گردنته قسم...

انگار کلی وزنه انداخت روی دوشم. گردنم درد گرفت.


|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 4 اردیبهشت1392 | موضوع: روزمره گی ها
سبحانك يا ذالجلال و الاكرام؛ ما فعلت بالغريب الفقير اذا اتاك مستجيرا مستغيثا؟ 
امروز صبح تو تاکسی که نشسته بودم، وسط پچ پچای پدر بغل دستیم با دخترش و غرولندای الکی مرد تنومند جلویی -که انگار کل تاریخ بشریتو یادش رفته بود و فقط این سی و چند سالو جزو تاریخ می دونست- با راننده سر اینکه این دو تا زورگیرو امروز اعدام کردن که چی و قبلن از این حرفا نبود و راحت آدما می زنن سر پول و دعوا و این چیزا هم دیگه رو می کشن و ببین به کجا رسیدیم و از این حرفا، یهو سنگینی یه نگاهو رو خودم حس کردم انگار.

دیدی یه وقتایی حس می کنی یکی داره همینطوری نگات می کنه؟ انقدر نگات می کنه که برگردی سمتش. اگه کارت داشته باشه که صاف نگاه می کنه تو چشمات و سلام و علیک و آشنایی و... اگه کاریت نداشته باشه و همینطوری فقط زل زده باشه بهت که نگاشو سریع می دزده و انگار نه انگار.

بازم دقت کردی؟ بعضی نگاها گرمن، بعضیا سردن، بعضیا اصلن یخن انگار، بعضیام آتیشن. می سوزونن آدمو.

اینم از همونا بود. روز اول بهمن نگاه گرم خیلی می چسبه.

برگشتم. از گوشه بالای شیشه عقب تاکسی سمند، دیدم لا به لای ابرای تو هم تنیده و زمختی که دیگه داشتن به کبودی می زدن، یه تیکه آسمون نیلی معلوم بود. صاف صاف. خدا انگار داشت آسمونو رنگ می کرد. نه! داشت منو نگاه می کرد. شک ندارم. نگاشو دوخته بود تو چشمام و داشت با اون لبخند همیشگیش تماشام می کرد.

می دونی؟ خیلی خوبه که آدم حس کنه یکی هواتو داره و حتی وقتی اصلن حواست نه به اون نه به خودت نیست، مراقبته. گفتنش آسونه ها. اما تا حسش نکنی نمی فهمی. امروز صبح از گوشه بالای شیشه عقب تاکسی سمند دیدم خدام داره نگام می کنه. انگار که فقط من بنده شم. فقط من.

شک داری؟ نگاهمو از آسمون برداشتم. وسط همه هیاهوهای یه روز معمولی که اول بهمنم بود و حدود ساعتم هشت و ربع اون طرفا بود و دود و سر و صدا و کثیفی و هزار تا عیب و ایراد دیگه زندگیمونو تو خودش گرفته بود، من هیچی ندیدم. هر طرفو نگاه کردم خدا داشت به من نگاه می کرد. نه این که خدای نکرده بگم بقیه رو ول کرده بود و به من نگاه می کردا، نه! خدای من بزرگتر از این حرفاست. همه رو همینطوری نگاه می کنه. اصلن خودش گفته هر طرفو نگاه کنی منو می بینی. منم دیدم.

اون لحظه هیچی ازش نمی خواستم. فقط دلم می خواست بهش بگم سلام مهربون. دوستت دارما...

- - - -

سبحانك يا ذالجلال و الاكرام؛ ما فعلت بالغريب الفقير اذا اتاك مستجيرا مستغيثا؟

(دعای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در تعقیب نماز مغرب)

 

تو پاکی، پاکیزه ای. هیچ ایرادی نداری. اصلن هیچ ایرادی نمی شه برات تصور کرد.

ای صاحب بزرگی و بخشش.

بزرگی و بزرگ منشی فقط مال خودته و تویی که صاحب بخشش و کرمی.

 

خدای پاک و بزرگوار و بخشنده!

با یه آدم غریب و فقیری که اومده در خونتو می زنه و می گه پناهم بده و به دادم برس چیکار می کنی؟

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 1 بهمن1391 | موضوع: روزمره گی ها
هرچه داریم همه از کرم عباس است (هنوز و همیشه) 
امشب یهو حس کردم یه شیر توی دلم داره وول می خوره. یه شیر خواب که داره یواش یواش چشماشو باز می کنه. شایدم یه تکونی به خودش داده که من حسش کردم. چشم باز کردن که خیلی قابل احساس نیست.

حس کردم یه چیزی تو دلم تکون خورد. حس خوبی بود. خیلی قابل وصف نیست. یه حس عجیب عین وقتی که یهو یه چیزی می بینی که می بردت به سال های خیلی دور. یه چیزی تو مایه های توپ دولایه و دروازه ای که با دو تا آجر درست شده یا حتی یه دروازه آهنی کوچولو و البته بدون تور. دست خودت نیست، خود به خود پات کشیده می شه زیر توپ و گل کوچیک شروع می شه. ممکنه کل این بازی چند لحظه باشه ها. انقدری که توپو شوت کنی سمت دروازه. همین. این می شه یه حس خوبی که یهو یه آقای کت شلوار پوش با کلاسو تبدیل می کنه به یه پسر بچه شیطون توی کوچه.

حس منم دقیقن همینطوری بود. حس کردم یه شیر توی دلم داره وول می خوره. انگار که داره بیدار می شه. نمی تونم بگم چقدر خوب بود.

...

انقدر خوب که الان نوشتنو ول کردمو چشمامو بستم و به شیر در حال بیدار شدنم فکر کردم که اگه بیدار بشه چی می شه؟

باورت می شه؟ بعد این همه مدت. بعد اییییییننننن همه مدت؟

خیلی خودتو اذیت نکن. فقط خودمم که می فهمم چی می گم. البته اگه بفهمم.

- - - -

إِنَّ اللّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَى يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَيِّتِ مِنَ الْحَيِّ ذَلِكُمُ اللّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُونَ

سوره انعام آیه ۹۵

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 28 دی1391 | موضوع: روزمره گی ها
لا تنسوا الفضل بینکم 
 

داشتم یه سری حدیث درباره آخرالزمان می خوندم به این حدیث امام رضا رسیدم که از قول پدرانش از قول امیرالمومنین علیهم السلام نقل کردن که:

زمان سختی برای مردم می رسه که هر کسی اون چیزهایی که داره رو سفت نگه می داره و با چنگ و دندون حفظش می کنه. توی اون زمان مردم یادشون می ره که هوای همو داشته باشن و بخشش داشته باشن. در حالیکه خداوند فرمود "بخشش در بین خودتون رو فراموش نکنین" توی اون دوره و زمونه یه جماعتی پیدا می شن که خرید و فروش رو به دست می گیرن و با کسایی معامله می کنن که گرفتار شدن و مجبورن زیر قیمت بفروشن یا بالای قیمت بخرن. این جماعت بدترین مردمن. در حالیکه پیامبر صلوات الله علیه مردمو از خرید و فروش با کسی که مضطر و گرفتار شده و خرید و فروشی که توش گول زدن و کلاهبرداری باشه منع کرده.

ما رواه الشیخ الصدوق فی «عیون الاخبار» بأسانید ذکرها فی «الوسائل» فی إسباغ الوضوء عن الرضا عن آبائه عن علی(علیهم السلام) قال: «یأتی علی الناس زمان عضوض یعضّ کل امرئ علی ما فی یده وینسی الفضل، وقد قال الله: (ولا تنسوا الفضل بینکم) ثم ینبری فی ذلک الزمان أقوام یبایعون المضطرّین اُولئک هم شرّ الناس، وقد نهی رسول الله(صلی الله علیه وآله) عن بیع المضطرّ وعن بیع الغرر»

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 3 دی1391 | موضوع: روزمره گی ها
چرا نمی فهمی آخه؟ 
أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ

وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ

وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ

وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً

فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ

                               أَفَلَا تَذَكَّرُونَ

دیروز تو تاکسی بودم. عبدالباسطم بود. داشت برای خودش قرآن می خوند. یه لحظه حس کردم داره به من می گه: افلا تذکّرون؟
بنده خدا نمی دونست ما قرآن گوش نمی کنیم، صدای قاری رو گوش می کنیم. بعد اگه خوشمون بیاد می گیم احسنت. احسنت.

خلاصه بنده خدا اگه فارسی می دونست سرم داد می زد که هی یارو! خدات داره به تو می گه ها! نمی خوای حواستو جمع کنی؟ نمی خوای بفهمی؟ نمی خوای سرتو بالا بگیری و ببینی دنیا دست کیه؟

این افلا تذکّرونو به سنگ گفته بود آب می شد. دیگه چی باید بهت بگه؟ چی بگه که بشنوی؟ چی بگه که بفهمی؟

بفهم... می فهمی؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 29 آذر1391 | موضوع: روزمره گی ها
زندگی، یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است؟ 

چند شب پیش یه صحنه خیلی تکراری دیدم ولی نمی دونم چرا برام تازه بود انگار.

یه گربه رو دیدم که یه کیسه آشغال -که احتمالن توش ته مونده غذا، آشغال گوشت یا یه چیزی تو این مایه ها بوده- رو به دندون گرفته بود و داشت می برد که با زن و بچش بشینن یه شام دور همی بخورن. ماجرا همین بود. همین گربه هه. اون لحظه یهو حواسم جمع شد که این فلک زده الان داره چیکار می کنه؟ می ره پیش زن و بچش می گه چی؟ سرشو بالا می گیره می گه تو این دوره زمونه همین یه لقمه آشغالو هم بخورین و خدا رو شکر کنین؟ یا تو راه که داره می ره و همشم مراقبه که یه گوشه دیگه کیسه هه پاره نشه و حاصل دسترنجش! زمین نریزه با خودش می گه: می بینی؟ یه روزی برای خودم کفتری، گنجیشکی، یاکریمی، چیزی می گرفتم. هیچ کدوم اینام که نبود اقلن یه موش حلال که می تونستم بگیرم. حالا چی؟ یه کیسه آشغال که معلوم نیست آخرش چی توش باشه -اصلن حلال باشه یا نه- رو به دندون کشیدم دارم می برم به خورد زن و بچم بدم.

همین ماجرای ساده باعث شد یه ذره فکر کنم.

ماجرای زندگی بعضی از ماها هم یه وقتایی همینجوریه. با خودمون کاری کردیم که اگه یه کیسه آشغال پیدا کنیم باید کلامونو بندازیم هوا که لااقل تلاشمون بی فایده نبوده. از صبح تا شب داریم دنبال هیچی می دوییم و تازه اگه زرنگ باشیم برای چهار نفر خالی می بندیم و دو سه نفرو سرکار می ذاریم. ماجرای پیچیده ای نیست. کافیه جای خودمونو با گربه قصه مون عوض کنیم. احتمالن اون شب جناب گربه هم داشته با خودش فکر می کرده که این یارو رو نگاه. فکر کرده داره زندگی می کنه. اینم شد زندگی آخه؟

باز گربه هه شرف داره به زندگی یه سری از ماها. اون گربه بدبخت خودش نخواسته زندگیش اینجوری بشه. چیزیه که زندگی ماشینی ما و "لایف استایل" ما آدما بهش تحمیل کرده. امان از ما آدما...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 15 آذر1391 | موضوع: روزمره گی ها
قبولم کن من آداب زیارت را نمی دانم / سید حمید برقعی 
دیشب گوشه صحن نشسته بودیم چندتا جوون بی خیال اومدن صاف بغل دست ما یه جای دنج گیر آوردن و نشستن. از همون اول اومدنشون داشتن بلند بلند می گفتن و شوخی می کردن و هیاهویی داشتن. خلاصه ضدحالی بودن برای خودشون. معلوم بود اومدن تفریح.

نمی دونم چقدر گذشت که صداشون بالا رفت. فقط این بار صدای گریه و راز و نیازشون با امامشون بود که بلند شده بود. حسی داشتن. یکیشون می خوند، اونای دیگه گریه می کردن. شعر که بلد نبود ظاهرن. همون جمله های عادی رو با آهنگ شعر می گفت و زار می زد.

یاد شب قدر افتادم که وقتی می شنیدم طرف داره می گه: القوس القوس خلسنا من النار یا رب، حس می کردم واقعن داره به خداش می گه که به فریادش برسه.

خدا بیامرزه آقا مجتهدی رو. می گفت بلال حبشی "شین" نمی تونست بگه. به جاش "سین" می گفت. رفتن پیش پیامبر گفتن بلال اذونو غلط می گه. می گه اسهد ان لا اله الا الله. حضرت فرومدن اینجوری از بلال قبوله.

آقا مجتهدی می گفت سین بعضیا رو خدا شین قبول می کنه. اما ماها چی؟ شینمونم سین حساب نمی شه...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 24 شهریور1391 | موضوع: روزمره گی ها
یا من یعلم ضمیر الصامتین 
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 12 شهریور1391 | موضوع: پریشان گویی ها
اشخاص از آن چه می بینید به شما نزدیکترند 
آدما به حکم آدمیت صفات و ویژگیهای مختلفی دارن و به همون حکم، آدمای دیگه هم برداشتی درست یا غلط از آدمای دور و اطرافشون دارن. درست ترش اینه که آدما دو وجه دارن. یکی اونیه که هستن. یکی هم اونیه که من و شما ازشون برداشت می کنیم.

کاری ندارم با این که هر آدمی می تونه به طور خیلی وحشتناکی ترکیبی از خوبیا و بدیا باشه. اینش خیلی ترسناک نیست. بالاخره آدمه دیگه. ممکنه خوب باشه، ممکنه بد باشه. یه وقت می بینی مهربونه، یه وقت عصبانی. یه بار دوست داشتنیه، یه بار اعصاب خورد کن. کاری هم ندارم که آدمی با همه خوبیا و بدیاش، به حکم آدم بودنش عجیب و غریبه و البته باید به همه بنی بشر و غیر بنی بشر از مخلوقاتم حق داد که از این موجود بترسن. کاری با این چیزا ندارم.

اون چیزی که به نظرم باید بهش دقت داشت و حتمن ازش ترسید اینه که آدما اونی نیستن که ما فکر می کنیم. نه اینکه اشتباه برداشت می کنیم. نه! اتفاقن خیلی وقتا شناختمون نسبت به هم خیلی هم از واقعیت دور نیست. یعنی کمابیش می شه فهیمد همین اولاد حضرت آدم که دور و ورمونو گرفتن چجورین. بالاخره خودمونم آدمیم دیگه. می فهمیم اینی که الان داره باهامون سلام و علیک می کنه منتظره رومونو اونور کنیم که بپره رو دوشمون و سواریشو بگیره یا نه اومده خفتمونو بگیره و همه محبت قلبمه شده تو دلشو هوار کنه رو سرمون. خیلی دور از ذهن نیست وقتی کسی رو ببینیم و فکر کنیم که این بشر با این مشخصاتش لابد بدش نمیاد که دوزار سود بهش برسونیم یا دوستمون داره و می خواد دوزار سود بهمون برسونه.

آدمیم دیگه. کاریش نمی شه کرد. مجبوریم با هم بسوزیم و بسازیم. باید با هم حشر و نشر داشته باشیم. "باید". می فهمی؟ تو همین سوز و سازاست که می فهمیم ای بابا! بقیه هم مثل مان. کار می کنن. می خورن. می خوابن. خوششون میاد. بدشون میاد. حتی می میرن.

خلاصه هر کی مشغول کار خودشه تو این خراب آباد. اما بدیش اینه که یهو چشم باز می کنی می بینی یکی بیخ گوشته و داره همه آدمیتشو برات خرج می کنه. از قضا این فرزند آدمو قبلش می شناختی و  حتی جنس آدمیتشو هم می دونستی، اما فکرشم نمی کردی انقدر نزدیکت باشه یا انقدر زود بخواد بیاد سراغت. بازم می گم با خوب و بدش کار ندارم. ممکنه همه آدمیتی هم که داره برات هزینه می کنه برات خوب باشه. اما قبول کن. ترسناکه دیگه. یهو ببینی ای دل غافل یکی داره بهت خوبی می کنه حتی. بی خبر. یهو.

خوبی هم سر آدم هوار شه خوب نیست. می فهمی؟

فقط همینم نیست. شاید طرف، سرت خراب نشه و تو هم هیچ وقت نفهمی که این بشری که همش بود و هست، یه دریاست بالای سرت. دریایی که هر لحظه -تاکید می کنم هر لحظه- ممکنه طوفانی بشه و بریزه روت. همیشه می دونستی که یه چیزی هست. خوب و بدشو همیشه می دیدی. می فهمیدی که همین چهارتا تیکه گوشت و استخون جلوی روتو و بغل دستتو خلاصه دور و ورت، خوبه یا بده، اما هیچ وقت فکرشم نمی کردی و نمی کنی اینم دریایی باشه که اتفاقن داره دور سرت می چرخه.

اینایی که سر هم کردم و لابد تا اینجاشو خوندی که اینم داری می خونی، فلسفه بافی نیستا. باور کن. این حاصل یه عمره. یه عمر غرق شدن توی سیلاب ویژگیای خوب و بد آدمای دور و نزدیک. حالا هم بهم حق بده که از ابناء بشر بترسم. انقدر که حتی وقتی یه قطره آب مثل بارون رو صورتم چیکه کنه، هول ورم داره. انقدر که بخوام این تجربه رو برای تو هم بگم تا حواستو جمع کنی.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 15 خرداد1391 | موضوع: روزمره گی ها
هزار نکته در این کار و بار دلداریست 
یک سال با همه بدیا و خوبیاش که همه بدیاش مال من بود و همه خوبیاش از کرم پدر فضل و فضایل، گذشت. دیشب همینطور که نشسته بودم داشتم خجالت می کشیدم از کوچیکی خودم و بزرگی بزرگان. فکر این که توی این یه سال با من چه کردن و من چیکار کردم دیوونم می کنه. من و کجا و اینجا کجا؟

از دو سه روز پیش تا حالا که چیزی درباره یه بنده خدا فهمیدم که نباید، پشتم داره می لرزه. از خودم بدجور ترسیدم. از همین امروز و فردام می ترسم. می ترسم. کاش می فهمیدی یعنی چی؟

امروز با آقا مهدی امین فروغی حرف می زدیم. حال خوبی داشت. دو سه تا حرف زد رفت رو مخم. یکیش این بود که می گفت طرف تکیه داده بود به سیاهی هیئت یکی اومد بهش گفت آقا این سیاهیا حرمت داره، بهش تکیه نده. اون بنده خدا هم گفت من اگه به سیاهیای هیئت تکیه نزنم به چی تکیه بزنم؟ یکیشم این بود که وایساده بودیم دم باغچه حسینیه، از بهزادپور تعریف می کرد که یه روز صداش زده بوده که مهدی بیا بگو این باغچه رو چیکارش کنیم. اونم یه سری نظر داده بوده. بهزادپور گفته نه. نمی خوام هیچی تو باغچه بکارم. می خوام دونه چمن بگیرم، باهاش وسط باغچه بنویسم عطش. هر روز بیام آبش بدم. این بشه روضه من...

دلم آروم نیست این روزا. نمی فهمم خودمو. تو جریان نیستم. کاش یکی پیدا می شد یه سطل آب می پاشید تو صورتم تا نفسم بالا بیاد. نفس کم میارم تو همین روزایی که دارم می گذرونم. اینه که وقتی گوشه حسینیه نشستم دلم می جوشه. همینه که نمی ذاره آروم بگیرم. وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم که ای بابا! قد و قواره من که به این حرفا نمی خوره. وقتی دور و ورمو می بینم، از خودم خجالت می کشم.

ته تهش اینه که اون جمله امین فروغی بدجور داره دور سرم می چرخه که اگه به این سیاهیا تکیه نزنم چیکار کنم. کجا برم آخه؟ کاش بیرونم نکنن...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 25 اسفند1390 | موضوع: روزمره گی ها
سارعوا الی مغفره من ربکم 
و من چه می دانم شب قدر چیست...

ما آدما دوست داریم همه چیو با خط کشای خودمون بسنجیم. اینو خالقمونم می دونه که وقتی برامون حرف می زنه یه جورایی شیرفهممونم می کنه. مثلن وقتی می گه تو چه می فهمی شب قدر یعنی چی؟ پشت بندش می گه شب قدر از هزار ماه بهتره. یعنی تو که نمی فهمی. ببین! هزار ماه می دونی چقدر می شه؟ این شب از اون هزار ماه هم بیشتره.

این قاعده تو زندگی بعضیامون دیگه خیلی زیادی شده. تا یه جاییش شاید عیب نداشته باشه. بالاخره آدم یه چیزاییو نمی فهمه و باید براش ساده سازیش کنن تا بفهمه. اما قرار نیست تو همه جا همین یه قاعده مطرح باشه که.

قرار نیست هرچیزیو که نفهمیدیم با متر و ترازوی خودمون بسنجیم. نباید همه چیو طبق عقل نافص خودمون ساده سازی کنیم. اینجوریا نیست. یه وقتایی اصلن بحث فهم وسط نیست. اصلن چیزی نبوده که من بخوام بفهمم یا نفهمم. یه وقتایی ما می شینیم برا خودمون یه صورت مساله می بافیم، بعد میایم ساده سازیش می کنیم، بعد یه خط کش شیکسته از گوشه دل مریضمون پیدا می کنیم و باهاش اندازه می گیریم، بعد می گیم آها! فهمیدم چی شد. اونوقت راحت میایم این دستاورد بزرگمونو برای بقیه هم تعریف می کنیم. ما بقی هم اگه مثل خودمون باشن که دیگه نور علی نور...

[][][]

من داغون که قد و قدر شبای قدرو نمی فهمم. دارم ادا در میارم.

آی اونایی که این روزا و این سالها یادم بودین! آی اونایی که خواسته و ناخواسته کاری باهام کردین که بدون این که حرمتشو بدونم، مو سفید کردم! آی رفقایی که دل! برام سوزوندین و دلمو سوزوندین! آی دوستام! آی آشناهام! آی کسایی که حتی اگه جلو دست و بالتونم نباشم از یادتون نمی رم و حقمو ادا می کنین!

این شبا منم به یادتونم...

این شبا دعاتون می کنم... نمی گم زیاد. اما خدا شاهده که دعاتون می کنم.

خدا نیاره اون روزی رو که برای کسی بد از خدا بخوام. برا همتون خوبی خواستم.

شمام لابد خوبیمو می خواین که...

ولش کن!

خدا خیرتون بده.

یا حق!

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 1 شهریور1390 | موضوع: پریشان گویی ها
ای خدا ما را کربلایی کن... 
 

اللهم ارزقنی شفاعة الحسین یوم الورود

و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین

                             و اصحاب الحسین

                                                    الذین بذلوا مهجهم

                                                    دون الحسین علیه السلام

همین. یاعلی مدد.

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 31 تیر1390 | موضوع: پریشان گویی ها
نیست که نیست 
 

 

کسی که یاری مثل تو داره بیاره...

 

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 14 تیر1390 | موضوع: پریشان گویی ها
سردار 
سلام سردار.

هرچند تا زمانی که حکم تنفیذ ریاست جمهوری آقا برات نافذه شرعاْ و قانوناْ رییس جمهوری اما بذار کاری با این مقام و منصبا نداشته باشم و سردار صدات بزنم.

می دونی سردار؟ این روزا خیلیا چشم به خیابون پاستور دوختن و مدام منتظر یه خبر از جانب تو هستن . یه سریا داره تو دلشون قند آب می شه تا قهر و آشتیتو تو چشم کسایی بکنن که توی این سالها از ولایت مداری و خلوص تو دم زدن و خیلیام دل تو دلشون نیست که بالاخره چی می خواد بشه و این ماجرا به کجا می خواد بکشه.

منم از این قاعده جدا نیستم و اتفاقن خیلی دلم می خواد که همه این جریانا مثل همیشه یکی از بازیایی باشه که تو چنته داری و برای رد گم کنیات ازشون استفاده می کنی. راستش با اینکه بعضی وقتا از نوع بازیات خوشم نیومده ولی از این سیاستت که حواس خلق الله رو به جای دیگه ای پرت می کنی و سرگرمشون می کنی و خودت بی خبر و بی هیاهو کارتو جلو می بری بدمم نیومده. هرچند که گفتم بعضیاش به نظرم اخلاقی نبود. مثل جریان متکی و راه اندازی طرح هدفمندی یارانه ها...

بگذریم.

سردار!

منم یکی از اون بیست و چهار میلیون و خورده ای نفری هستم که دو سال پیش بهت رای دادم و با همه اختلافاتی که به خاطر همون یه سری کارات داشتم، رای دادن به فرد اصلح رو وظیفه شرعی خودم می دونستم و تو رو اصلح بین بقیه نامزدای انتخابات. همونطور که شیش سال پیشم همین حسو داشتم.

بهت می گم سردار چون از اون وقتی که توی مقام شهردار تهران شناختمت تا وقتی که برای بار دوم رییس جمهور شدی، لباست لباس جنگ بوده و مدام درگیر با دشمنای داخلی و خارجی این نظام و انقلاب بودی.

می دونی چند نفر هنوزم منتظرن تا دوباره صدای توپ و تانک جنگی از سنگر فرماندهیت به گوششون برسه؟ می دونی چند نفر منتظرن که توی قامت بلند یه سردار ببیننت؟ می دونی چند نفر واقعن دوست داشته و دارن که سردار جنگی حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف باشی؟ همون بزرگی که توی همه این سالها کلامی رو شروع نکردی مگه اینکه اولش برای تعجیل فرجش دعا کردی و از خدا خواستی که جزو کسایی باشی که توی رکاب حضرتش شهید می شن.

نمی خوام مثل بعضی شعیب ابن صالح بدونمت و دنبال دلیل و مدرک بگردم که چقدر شباهت به اون بنده خدا داری. فکر نمی کنم برای اینکه سردار سپاه حضرت باشی لازم باشه که حتمن اسمت شعیب باشه. همونطور که لازم نیست دنبال سند بگردیم که آقامون سید خراسانیه تا ثابت کنیم یار حضرت بقیة الله الاعظم عجل الله تعالی فرجه الشریفه. این دلیل و مدرکا به درد کسایی می خوره که هیچ نشون دیگه ای از اربابشون نداشته باشن. نه کسایی که شبیه صاحب اختیارشونن. نه اونایی که مصداق "من تشابه بقومٍ فهو منهم" هستن. نه آقا و پیر ما که همین دو سال پیش تمام دار و ندارشو تو دست گرفت و جلوی چند میلیون نفر آدم تقدیم مولاش کرد.

تو هم برای ما می تونی سرداری از سپاه ایرانیانی باشی که در رکاب حضرتش جهاد می کنند و انشالله دعات هم مستجاب می شه و توفیق شهادت در مقابل اون حضرت نصیبت می شه. فقط کافیه به راهت ایمان داشته باشی و از این راه بیرون نری.

سردار!

مراقب باش. خودت خوب می دونی که جنس این جنگی که توشیم با همه جنگای دیگه فرق داره. این یکی مثل گاز شیمیایی می مونه. تا بیای بفهمی چی شد و چی نشد کار از کار گذشته. حتی بدتر، یه وقتایی جوری می زننت که نمی فهمی خوردی. یعنی یه کاریت می کنن که باورت نمی شه زخمی شدی. یه نگاه به همه این سی و دو سه سال گذشته بنداز. ببین کیا رو چجوری زدن. یه سریاشون جوری از دور خارج شدن که از دین و ایمونشونم...

سردار!

ما که خیلی هنر داشته باشیم سرباز این صحنه ایم. کارمونم اینه که حواسمونو شیش دنگ بدیم به دیده بانا تا یه وقت کلامونو باد نبره.

ما که سر در نمیاریم. ولی همون دیده بانایی که انفاقن خودتم خوب می شناسیشون این روزا خبرای خوبی از سمت پاستور نمی دن. انگار اونورا باد زیاد شده. مراقب کلات باش سردار.

بنا نداشتم این حرفا رو بگم. قرارم این بود که این چند خط آروم و قرارمو نشون بده از همه سالهای با تو بودن.

می دونی؟ این چند روزه خیلیا تا می بیننمون -چه توی این دنیای مجازی چه توی اون دنیای حقیقی- دنبال اینن که ببینن چقدر از اینکه سنگتو به سینه زدیم پشیمونیم. دنبال اینن که ببینن کی کم میاریم.

راستشو بخوای یه وقتاییش واقعن اذیت می شیم.

با همه این حرفا این چند خط آخر ته حرفای این روزامه:

سردار!

فرض رو بر این می گیرم که بدترین حالت ممکن پیش بیاد. یعنی سردار ما مثل خیلی سردارای صدر اسلام که امامشونو به دنیاشون فروختن، آقاشو رها کنه و هرجایی که می خواد بره. دیگه بدتر از این که نمی شه. اگه اینطور هم که باشه با افتخار سرمو بالا می گیرم و می گم تو همه اون سالهایی که سردار، سردار جنگ نرم بود و فرمانبر ولی زمان و جانشین امام زمانش عجل الله تعالی فرجه الشریف بود، پشتشو خالی نکردم و همراهش بودم. ولو در حد سربازی کوچیک توی منطقه ای دور افتاده.

ازت بابت همه این سالها ممنونم سردار. با افتخار سرمو بالا می گیرم و می گم به محمود احمدی نژاد رای دادم. رایی که دادم رو انجام وظیفه می دونستم و می دونم و خدا رو به خاطر توفیق عمل به این تکلیف شکر گذارم.

اگه خدای نکرده یه روزی هم زخمایی که توی این جنگ خوردی انقدر کاری شد که از دست رفتی، مطمئن باش افسوستو می خورم که چقدر حیف شد که نتونستی تا آخر راه بمونی و به باد رفتی از دست رفتی. اون روز با همه غصه و غمی که به خاطر از دست دادنت گلومو چنگ می زنه، به احترام همه سالهای جهادت می گم:

خداحافظ سردار...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 11 اردیبهشت1390 | موضوع: روزمره گی ها
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد 
این روزا دیگه واقعن دارم سعی می کنم یه تصمیم خفن بگیرم. می دونی؟ دیگه خسته شدم از این وضع.

اسم این خستگیو همه چی می شه گذاشت.

محی الدین می تونه بیاد اینجا دوباره بنویسه دیدی کم آوردی. دیدی تو خالی بود؟

چند تا نقطه بیاد بنویسه حقته هرچی سرت میاد.

یه نفر بنویسه تو که اینکاره نیستی مجبوری؟

خودم بگم توکلت کم شده پسر!

دوستای دور و نزدیکم بیان بگن دوباره افسرده شدی؟ (هرچند خودم یادم نمیاد کی افسرده شده باشم که این رفقامون میان می گن دوباره افسرده شدم؟)

خلاصه هرکی هرچی دلش می خواد بگه بگه. فرقی نمی کنه. من الان خستم. دلم می خواد برم خستگی در کنم.

می فهمی چی می گم؟

دیدی یه وقتی آدم مثلن چلوکباب خیلی دوست داره. سر سفرشم چلوکباب هست به هزار دلیل که ممکنه یکیش لج کردن با خودش باشه، یکیش لوس کردن باشه، یکیش یکنواختیه مزه چلوکباب باشه، یکیش دعوای با آشپز باشه و چیزای دیگه، از خوردن غذای مورد علاقش صرف نظر می کنه و می ره مثلن تون و پنیر می خوره؟ یا اصلن هیچی نمی خوره.

منم الان به هزار دلیل موجه و غیرموجه دارم با خودم کلنجار می رم که پاشم از سر این سفره یا نه؟ یه دوستی می گفت سعی کن تو زندگیت همیشه سیبای جدیدو گاز بزنی. شاید سیب زندگی تو، اون یکی باشه که هنوز نرفتی سراغش.

منم الان دارم سعی می کنم تصمیم خفن بگیرم. می خوام بگردم سیب جدیدمو پیدا کنم.

می خوام به خودم ثابت کنم که می شه. به دیگرانم هیچ کاری ندارم. می خوان باور کنن می شه می خوان یقین داشته باشن که نمی شه.

وقتی همه آدمای دور و نزدیک به راحتی حتی حاضر نیستن جواب تماس آدمیو بدن که هیچ کاری باهاشون نداره جز احوالپرسی، چرا...؟

وقتی همه هزار دلیل منطقل دارن برای شلوغی سرشون و گرفتاریاشون و دردسرای زندگیشون، مگه...؟

وقتی همه دارن می خندن، چطور...؟

وقتی آدما دنبال عقلشونن، می شه...؟

دل این روزا بیشتر از اینکه تو جیگرکیا مشتری داشته باشه تو بازار کامپیوتر خریدار داره. دیگه سیخی هم نیست، دونه ایه. یه خوشگل و خوشرنگشو می گیری. هر چند اینچ که بخوای. یه وایمکسی، ای دی اس الی، چیزی می گیری و انقدر چَت می کنی تا چت کنی...

الان دارم به جای همه گذشتم تصمیم می گیرم. خیال رفقایی رو هم که ممکنه واقعن ناراحت بشن و یا ادای آدمای نارحتو دربیارنو راحت کنم که قرار نیست به خواست خدا ذره ای از مواضعم کوتاه بیام. فقط قراره بشم یکی مثل...

ولش کن.

الان اتفاقن بازم شجریان داره برای خودش می ناله که:

به آهی گنبد خضرا بسوجم

فلک را جمله سر تا پا بسوجم

بسوجم ار نه کارم را بساجی

چه فرمایی؟ بساجی یا بسوجم؟

[]

بعدالتحریر:

این نوشته هیچ مخاطب خاص و عامی نداره و صرفن یه پریشون گوییه. حالا اگه کسی می خواد بعضی جاهاشو به خودش بگیره، مختاره. من اساسن تکذیب می کنم.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 11 اسفند1389 | موضوع: پریشان گویی ها
انا و جمیع من فوق التراب / فداء تراب نعل ابی تراب 
 

شیعه مرتضی علی تو کوچه بن بست نمی شینه...

 

قبل، حین و بعد التحریر:

علیه افضل صلوات المصلین

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 18 بهمن1389 | موضوع: پریشان گویی ها
گر بر سر نفس خود امیری، مردی! 
 

پس از انفجار، در بیمارستان خواسته بود كه هیچ خبرنگاری بالای سرش نرود: «آخه من زخمی بودم و داغدار. ممكن بود حرفی بزنم كه دشمن سوءاستفاده كنه.»

همسر دانشمند شهید مجید شهریاری

[]

رونوشت برای "رجال سیاسی" جهت استحضار

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 4 بهمن1389 | موضوع: پریشان گویی ها
من نفهم. تو که می فهمی دیگه چرا؟ 
آقا من نمی فهمم. نه اینکه نفهم باشما. البته شایدم باشم. اما به هر حال نمی فهمم. چه سریه؟

این روزا با خیلیا که حرف می زنی مدام بهت می گن آقا تاریخو بخون ببین چه خبر بوده. ببین چه اتفاقایی افتاده. کی چیکار کرده کی چیکار نکرده. هرچی بدبختی داریم به خاطر اینه که تاریخو نمی دونیم و اشتباهات تاریخیو دوباره تکرار می کنیم. قرار نیست دوباره چرخو اختراع کنیم. ... و از دست حرفا.

از طرف دیگه تا میای بگی ببین زمان امیرالمومنین علیه السلام چه خبر بوده؟ چی شد که اطرافیای امام حسن علیه السلام دورشو خالی کردن؟ چه اتفاقی افتاد که فدائیای امام حسین علیه السلام امام زمانشونو شهید کردن؟ ... و از این قبیل ماجراها بهت میتوپن که آدم باید زمان و مکانو بشناسه. اون وقتا شرایط فرق داشته. خلاصه هزار جور توجیه بی ربط دیگه میارن که ربط تاریخ صدر اسلامو با الان از بین ببرن.

اینه که من نمی فهمم. اگه من مثلن از ماوقع زمان رضا خان و قبل و بعدش درس بگیرم و ببینم اون اراذل چه کردن آدم فهمیده و با شعوریم. اما خدا نکنه اعتقاد داشته باشم که سره و شیوه ائمه برای همیشه تاریخ زنده است. خدا نکنه که باور داشته باشم هنوزم امامی داریم که حی و حاضره و فقط ظاهر نیست عجل الله تعالی فرجه الشریف.

من نفهم. قبول. شما که فهمیده ای بگو چه فرقی بین خنجر از پشت زدن هزار و سیصد چهارصد سال پیش با حالاست؟ شما که الحمدلله روشنفکری، بفرمایید که اگه کسی زمان امیرالمومنین علیه السلام جلوی مثلن مالک اشتر وایساده باشه خیلی آدم عوضی ای بوده، ولی الان اگه به نایب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف پشت کنه عیبی نداره؟

آقا من نمی فهمم. طرف با کلی ادعای تاریخ دونستن و غیره اومده می گه چرا مختارو با آدمای الان مقایسه می کنین؟ چرا می گین الانم ممکنه کسی تو روبرو شدن با حق و باطل دچار اشتباه و لغزش بشه؟ می گه چرا دم از درس گرفتن از تاریخ می زنین؟

من نمی فهمم. شما اگه فهمیدی روشنم کن.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 18 آذر1389 | موضوع: پریشان گویی ها
از بس که کرم دارد و آقاست حسین علیه السلام 
یه شب تو حرم حضرت باب الحوائج علیه السلام وقتی کمر درد بهم اجازه هیچ کاریو نمی داد، مجبور شدم تو صحن قدم بزنم و دور حرمش بگردم. تو همین حال و احوال از حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام خواستم تا بهم اجازه بدن یه کاری برای خاندان لطف و کرم بکنم.

گذشت تا یه روز که کمرم زیر فشار روزگار داشت خم می شد و چاره ای جز گدایی در خونه حضرت سلطان علیه السلام پیدا نکردم، رفتم مقابل ضریح حضرت امام مهربون علیه السلام وایسادم و گفتم سلطان کمک کن. خسته شدم از بس برای این و اون کار کردم. یه کاری کن دیگه جز برای شما کاری نکنم. من که بلد نیستم. خودت یه کاری کن تا اگه کاری می کنم تو دم و دسگاه شما باشه.

اون روز به آقام گفتم دیگه هیچ راهیو بلد نیستم که بخوام برم. اگه راهی هست شما بلدی. خودت راهو نشونم بده. تازه من دیگه نه روم می شه نه در خونه شما رو ول می کنم برم در خونه یکی دیگه رو بزنم تا بخواد جوابمو بده یا نده. حالا که داری لطف می کنی، بزرگواریو تموم کن و دیگرانو بیار پیشم. من فقط اینو می دونم که "الاکرام بالاتمام".

امروز پشت سرمو که نگاه می کنم خجالت می کشم.

فقط خود خدا می دونه که این خاندان چقدر بزرگوارن. فقط خود خدا...

فردا شب اول محرمه. محرمم شروع شد. خدایا کمکم کن بتونم تو همین ماه محرمیه یه قدمی وردارم. تو سفره روزیم نوکریشونو بذار...

می دونی؟ حضرت سالار علیه السلام ته بزرگیه. انقدر که حتی اجازه نمی ده وقتی می خوای براش گریه کنی خیلی اذیت شی. زود میاد جلوی چشمای دلتو می گیره که نفهمی چی شد. می گی نه؟ ظهر عاشورا امتحان کن. اگه فهمیدی کی عصر شد؟ تا بخوای به خودت بجنبی شده شام غریبان. اونم که انگار قرار نیست بفهمی یعنی چی؟ انقدر دلسوزه که منتظره تا زودتر از همه بیاد به داد ما بدختایی برسه که داریم توی لجن این دنیا غرق می شیم. حضرت سید الشهدا علیه السلام دلش می لرزه وقتی می بینه کسی گرفتار شده.

کشتی نجات که می دونی یعنی چی؟ یعنی کار نداره تو صداش زدی یا نه؟ وقتی می بینه داری غرق می شی. به آب می زنه تا نجاتت بده. تازه خودشون علیهم السلام گفتن که کشتی نجات آقامون علیه السلام از بقیه اهل بیت علیهم السلام تندتره.

چه حالی می ده اگه یه روز ازت پرسیدن شما؟ سرتو بالا بگیری بگی این آقا رو می بینی؟ من خدمتکارشم...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 14 آذر1389 | موضوع: پریشان گویی ها
بابای بد 
آخرشم نفهمیدم اسم طوطی امیر مرادی چی بود. یعنی نمی شد بفهمم. حالا شاید چند روز دیگه بتونم از یکی بپرسم اسم این حیوون نه چندان زبون بسته چیه؟ ولی الان نمی شه.

امروز که اصلن نمی شد. وسط اون همه ماجرا که نمی شه اسم طوطیو از کسی بپرسی. هرقدرم که برات مهم باشه، هیچی بهت نگن تو دلشون می گن طفلک! قاطی کرده. نسبتی با حاج امیر داشته؟

اما کاش می شد بفهمم اسم مونس حاج امیر چی بوده. کاش می شد بفهمم چاه تنهایی حاج امیرو چی بهش می گن. کاش می شد بفهمم تو تنهاییاشون چی بهش یاد داده که حیوون بیچاره وقتی حاج امیر دیر میومده بهش می گفته بابای بد!

بابای بد طوطی قصه ما رو امروز تشییع کردن...

پریروز عصر بود که مهدی زنگ زد گفت بیمارستان ساسانم. امیر مرادی تموم کرد. امیر مرادی. تموم. شایدم شروع. نمی دونم هرچی که هست امروز ویلچر امیر مرادی رو گذاشته بودن روی لندکروز سپاه جلوی تابوتش و... همین. حالا نمی دونم شروع شد یا تموم.

هر چی که هست الان دو سه روزه طوطی قصه امیر مرادی خون به دل همه کرده از بس می گه بابای بد...

ما که نمی فهمیم. لابد این حیوون نه چندان زبون بسته یه چیزی می دونه که اینو می گه دیگه. لابد بابای بدی بوده حاج امیر که تنهاش می ذاشته و می رفته. لابد بابای بدیه که گذاشت و رفت...

یه سره از سر چهاراه آبسردار رفت تا قطعه ۲۶ ردیف ۴۰

همین. به همین سادگی. امیر مرادی که تا دو روز پیش باید با یه طوطی همدم و هم صحبت می شد الان شده شهید حاج امیر مرادی...

کسی هم دیگه کاری نداره اون طوطی بدبختی که حتی اسمشم نمی دونم، چی داره می کشه... کاری با بقیه ندارم. لابد از اونا یه کسی هست که سراغ بگیره دیگه. نه؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 6 مهر1389 | موضوع: پریشان گویی ها
قال صلی الله علیه و اله و سلم: انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی 
خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز.

هر طرف می سوزد این آتش،

پرده ها و فرشها را، تارشان با پود.

من به هر سو می دوم گریان،

در لهیب آتش پر دود...

 

انقدر احمقه اون کشیش نفهم که فکر کرده می شه کلام خدا رو سوزوند.

مگه کلام خدا هم می سوزه؟

اصلن خودش اینکارست.

خودش همه رو می سوزونه.

به کوه نازل بشه خوردش می کنه.

کوه که چیزی نیست. وقتی تو دل کسی جا بگیره ذره ذره می سوزوندش و آبش می کنه. باور نمی کنی؟ پس خیال کردی اشک چشم ما از کجا سرچشمه می گیره؟

لازم نیست برای اینکه اینو بفهمی خیلی آدم عجیب غریبی باشی. ممکنه بی سواد باشی ولی اهل دل تا بفهمی ولی ممکنه کشیش و عالم دینی هم باشی و اصلن ندونی دل یعنی چی؟

می گیری چی می گم؟

دل...

تقصیر خودش نیست این آقای کشیش. نمی فهمه. اگه می فهمید برای این که دلمونو بسوزونه آتیش به زندگی خودش نمینداخت. میومد مثل بچه آدم پای مجلس اباعبدالله علیه السلام می شست، می دید ما برای دل سوزی نیازی به بهونه دیگه ای نداریم.

اصلن اگه می خواست داغ به دلمون بزاره لازم نبود انقدر زمین و آسمونو به هم بریزه، میومد یادمون مینداخت که یه روزی روی همین کره خاکی در خونه حضرت ابوتراب علیه السلام رو...

نمی فهمه مردک خرفت که دنیا رو به هم زده.

نمی فهمه چیکار کرده.

نمی فهمه که این روز و این روزگار صاحبی داره که کافیه سوز دلش به لبش برسه و آه از نهادش بلند شه تا دنیای دشمنای خدا بشه آخرت یزید لعنت الله علیهم اجمعین.

نمی فهمه کشیش بی دل بی عقل.

اون نمی فهمه.

من چی؟

منم نمی فهمم؟

منم دل ندارم؟

منم نمی دونم که دل آقامون عجل الله تعالی فرجه الشریف خونه؟

یعنی ممکنه منم کنار این مردک هیچی نفهم باشم؟

یعنی منم...

خدا نکنه.

درسته من تو کارام، تو رفتارم، تو عبادتم، تو بندگیم، تو شیعه بودنم کم گذاشتم و کم میارم؛ اما خدا نکنه هم قد و قواره دشمن خدا و آل الله علیهم السلام باشم.

خدا شاهده که اینطور نیست.

خدا شاهده که منم دلم سوحت.

خدا شاهده که سوختن کتاب خدا برام خاطره سوزوندن در خونه ناموس خدا سلام الله علیها رو زنده کرده.

خدا شاهده که دنبال بهونه میگردم تا دل سوختمو با اشک چشمم آروم کنم.

خدا شاهده که این نوشته فقط یه بهونست. یه بهونه برای اینکه بگم به عظمت قرآن قسم انگار که خونه و زندگیم سوخته.

یه بهونه برای این که بگم دارم می سوزم.

 

خانه ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز.

هر طرف می سوزد این آتش،

پرده ها و فرشها را، تارشان با پود.

من به هر سو می دوم گریان،

در لهیب آتش پر دود...

 

از دوستای عزیزی که این بهونه رو برام فراهم کردن ممنونم. افتخار می کنم تو فضایی وبلاگ دارم که موج قرآن دوستی توش جریان داره و نسیم غیرت توش می وزه. احساس غرور می کنم وقتی این موج و نسیم کنار هم تبدیل می شه به طوفان...

دوست دارم منم قطره ای کوچیک از این طوفان باشم. از دوستایی که منم قابل دونستن و دعوتم کردن توی این موج و طوفان باشم مخصوصن وبلاگای سیمرغ و جایی میان ابرها واقعن تشکر می کنم.

برای اینکه این طوفان اینجا خاموش نشه منم این بزرگوارا رو دعوت میکنم به دریا بزنن:

رواق، اعترافات، یادداشت های شبانه، اردیبهشت و مسعود ده نمکی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 26 شهریور1389 | موضوع: پریشان گویی ها
آتش آن است که بر خرمن پروانه زدند 
و قال الرسول يا رب ان قومي اتخذوا هذا القرءان مهجورا فرقان/30

و پیامبر گفت:

پروردگارا!

قوم من این قرآن را رها کرده اند

[]

خدایا تو شاهد باش!

دود راه نفسمونو بسته.

دنیا رو دود گرفته...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 23 شهریور1389 | موضوع: پریشان گویی ها
دیده را فایده آن است که دلبر بیند 

 

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

 

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 4 مرداد1389 | موضوع: پریشان گویی ها
من از تاریکی می ترسم... 
چند وقته که دیگه مثل قدیم نیستم.

انگار واقعن دارم می شم مثل شعر قیصر نازنین که دیگه دیر شده و نمی تونم هروقت خواستم تو بیست سالگی متولد بشم.

انگار واقعن فرصتام برای حادثه از دست رفته.

انگار دیگه خودم نیستم. یعنی نه! از اولشم کسی نبودم که الان بخوام باشم. فقط حالا دارم اینو خوب می فهمم.

دارم می فهمم که کوچیکتر از اونیم که باید باشم. دارم می فهمم که فرصتای زندگیمو سوزوندم و دارم می سوزونم. حالا هم دارم رو خاکستر زندگیم بازی می کنم.

این چند وقته که بعضیا رو دیدم و با بعضیا آشنا شدم و کار کردم و حرف زدم و... بیشتر می فهمم که خیلی کم دارم.

انقدر کم آوردم که دیگه حتی نمی تونم دو خط بنویسم. ولو تو این کوچه پشتی بی نام و نشون...

این روزام دارن پشت سر هم می گذرن و من هنوز نمی دونم.

این روزام دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده و ته این دل تنگیام چیزی برام نمونده. خیلی خالیم انگار.

این روزام تو آرامش عجیبی داره می گذره. آرامش قبل از طوفان.

آرامش سپاهیای آماده به جنگی که می دونن فردا قراره کارزار بزرگی رو رقم بزنن.

این روزام شاهد لشکر کشی بزرگ سپاه حق و باطل تو وجودمم. فردا روز نبرد بزرگ منه. حتی همین امروز هم نبرد بزرگی داشتم. اما می دونم اصل جنگ مونده. اگه امروز و دیروزمو باختم ولی فردا مونده هنوز. فردا روز منه...

فردا...

فردا...

فردا کی می رسه؟

...

می دونی؟

وقتی خودمو می بینم، احساس بدی بهم دست می ده. می ترسم.

می فهمی؟

می ... تر ... سم

فردا عاشوراست و من می ترسم کم بیارم.

فردا وسط کربلا، چیکار می خوام بکنم؟

عاشورا. کربلا. من کدوم ورم؟

حسینیم؟ یزی...

اما می دونم.

می دونم که آقام باب الحوائجه. حضرت قمر بنی هاشم. عباس ابن علی ابن ابیطالب اخ الحسن و الحسین علیهم السلام دستمونو می گیره.

هر چیو که ندونم اینو می دونم.

خودش تو میدون بهارستان جلوی ساختمون هرمی مجلس بهم نشون داد که کافیه صداش کنیم. بدون هیچ سر و صدایی. فقط با دلمون صداش کنیم.

به خودش قسم که جواب می ده. انقدر بلند که نمی تونی صداشو نشنوی.

یه چیزی بگم؟

من هر وقت ماه رو تو آسمون می بینم، نا خواسته یاد قمر بنی هاشم علیه السلام می افتم و بهش یواشکی یه سلامی می دم.

دقت کردی ماه وقتی کامل می شه نورش همه جا رو می گیره. انقدر همه جا رو روشن می کنه که وسط بیابون بدون چراغ می تونی راهتو پیدا کنی.

می دونم که نور آقام وسط بیابون گمراهی و گناهمم راهو نشون می ده. می دونم که آقام نمی ذاره کسی که اسم برادرشو به زبون میاره -ولو یکی مثل من- انقدر تو این بیابونا گم بشه که سر از لشکر یزید در بیاره.

می دونم که این روزام روزای خوبی برام نبوده.

می دونم که انقدر سر به هوا و گیج بودم که خودمو گم و گور کردم. اما اینم می دونم که اگه حضرت سید الشهدا سلام الله علیه کشتی نجات باشه که هست، لابد سکاندار این کشتی آقای خودمونه...

اصلن یه چیز دیگه.

مگه این حضرات تجلی اسم و صفت خدا روی زمین نیستن؟ مگه نمونه کامل خلیفه خدا نیستن؟

"یا نور المستوحشین فی الظلم" هم می تونه تجلی داشته باشه دیگه. مگه نه؟

مخصوصن برای منی که توی این ظلمت گناه و بی خبری گم شدم. ترسیدم. وحشت کردم.

این روزام که توی ترس و ظلمت داره می گذره، دلم روشنه که یه نوری رو دوست دارم. می دونم که راهمو نشونم می ده.

این روزای بدو با هیچی عوض نمی کنم اگه آخرش نگاه و دستگیری آقام باشه.

این روزامو دوست دارم وقتی که می ترسم.

می دونم اگه یه روزی از تاریکی نترسیدم. اون روز دیگه کارم تمومه.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 20 تیر1389 | موضوع: پریشان گویی ها
سلام علیکم بما صبرتم / سلام بر شما به خاطر اون چیزی که براش صبر کردین / رعد 24 
این روزام تو حال و هوای مدینه صدر اسلام گذشت. داشتم یه یادداشت برای حضرت زهرا سلام الله علیها می نوشتم، مدام توی تاریخ و حدیث و مقتل و روضه می چرخیدم.

حال خوشی دارم و ندارم.

یه وقتایی وسط کتاب خوندن دلم می خواد یکی بود یه دو دمه سنگین بخونه و بلند شیم و یاعلی...

حال عجیبیه.

هیچ کس نمی تونه بفهمه. دلم نمی خواد این یه ذره حالو با فلان سمت پیشنهادی و فلان میزان حقوق عوض کنم. به نظر خودم همش برکت استواست. حالا هرکی هرچی دلش می خواد بگه.

اما کاش نگن. کاش این روزا هیچ کسی نصیحتم نکنه. کاش هیچ کسی دلش برام نسوزه. کاش ولم کنن.

آقایون رفقا!

می شه ازتون خواهش کنم این اراجیفی که به اسم هرچیزی به خوردم می دینو تموم کنین؟ من اگه آدم بشو بودم تا حالا آدم شده بودم دیگه لابد!

ولم کنین.

من اگه به خودم بود حاضر بودم همه چیمو بذارم پای این چند روزی که توشم.

همیشه یه چیز برام مهم بوده اونم دلم بوده. من دنبال دلم می رم. شماهام دنبال عقلتون برین. حله؟ دل من الان داره بهم می گه برو گدایی در خونه حضرت عباسو بکن بهشم افتخار کن. هر کی هم ازت پرسید استوا مال کیه و به کجا وابستس، سرتو بالا بگیر و بگو: آقا باب الحوائج، قمر بنی هاشم، ابالفضل العباس علیه صلوات الله...

یه عمر اومدم ادای آدم حسابیا رو درآوردم، از همه چی دور شدم. الان نمی خوام آدم حسابی باشم.  مشکلی که نداره؟

حرف آخر:

این چند روزمو با تموم سالهای کار و زندگیم زدم رفت. جاتون خالی، کلی کاسبم. فقط نمی دونین چه دردی داره...

یه سوال. اگه آخر یادداشتی که دارین می نویسین به وصیت حضرت زهرا سلام الله علیها به امیرالمومنین علیه افضل صلوات المصلین برسین، چه حالی بهتون دست می ده؟ حاضرین این چند تا کلمه رو با دنیا عوض کنین؟

و ‌أقرء علی ولدی السلام الی یوم القیامة

به فرزندانم تا روز قیامت سلام مرا برسان

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 19 اردیبهشت1389 | موضوع: پریشان گویی ها
پریشان گویی های یک متحجر دیوانه 
چند روزه که دارم به این فکر می کنم که هیچ راهی نداریم جز بازگشت به اصل و اصول خودمون. این چیزیه که شوخی شوخی چند روز پیش به یکی دو تا از رفقا و دوستان گفتم که راهی نداریم جز بازگشت به تحجر!

واقعن معتقدم که هیچ راهی نداریم جز بازگشت به تحجر...

البته تحجری که بهمون نسبت می دن. و الا کدوم آدم عاقلیه که دوست داشته باشه برگرده به عصر حجر؟

تو این دوره زمونه که زندگی ما شده عینهو خرسواری ملا و پسرش و هرکاریش کنی یکی یه حرفی از یه جاش در میاره، چه بهتر که صاف وایسیم تو چشم آدما نگاه کنیم و بگیم: آره بابا جون! اگه این تحجره، من متحجرم!

چند روز پیش با یکی از رفقام درباره سایت و اعتقادم در مورد مسایل مالی و مادیش و کارا و مشکلات و این جور چیزا حرف می زدم. وقتی براش گفتم که خدا بزرگه و مسایل حل می شه و خودش وعده داده کسایی که تو راهش تلاش کننو هدایت کنه و ضامن روزی ماست و این حرفا، گفت دیوونه ای؟

روم نشد بهش بگم آره!

اما اینجا که می شه گفت. آره... من دیوونه شدم. اگه این اسمش دیوونگیه. من دیوونم... یه دیوونه متحجر!

واقعن چرا باید خودمونو اون شکلی که بقیه دوست دارن در بیاریم؟ چرا بقیه دوزار اونجوری که ما می خوایم نیستن ولی ما باید همونجور باشیم که اونا می خوان وگرنه همون چیزی هستیم که اونا می گن.

جالبه ها!

باید بازیایی در بیاریم که بقیه ازمون می خوان و الا بازی بلد نیستیم...

ولی من دوست دارم اونجوری که بلدم و دوست دارم بازی کنم. هرکی هم هرچی دلش می خواد بگه.

می دونی اصلن از این اخلاق مسعود ده نمکی خوشم میاد که کاری به کار و حرف بقیه نداره. کار خودشو می کنه. سفتم پای کارش وامیسته. کسی هم جرات داره بهش بگه بالای چشم کارت ابروه!

کاری ندارم که یه جاهایی از کارش ایراد داره و ضعفش زیاده و این جور چیزا. از اینش خوشم میاد که نمی خواد برای این که یه جماعتی بهش به به و چه چه بگن مثل اونا حرف بزنه. صاف صاف میاد تو جشنواره می گه نه مرغتونو می خوام نه سیمرغتونو.

خوبه دیگه!

آخه تا کی می خوایم ادای بقیه رو در بیاریم. مثلن اونایی که مثل کبک راه رفتن الان خیلی آدم حسابین؟

این همه سریال چرت و پرت تو این سالا از تلویزیون پخش شد که همه چیو به بازی گرفت. یکی صداش در اومد؟ بدترین شوخیا و متلکا و دری وریا به همه چی گفته شد. کسی بهش برخورد؟ رضا عطاران سریال ساخت از اول تا آخرش چیز چیز کرد. کسی گفت این چی بود؟ حمید لولایی و علی صادقی بدترین حرفا و شوخیا رو تو همین تلویزیون خودمون گفتن و روشون صدای بوقم نذاشتن. هیچ کسی هم بهش بر نخورد.

حالا داد همه در اومده که وای! بیاین ببینین چه سریال افتضاحیه این دارا و ندار. کجایین که ببینین که اخلاق تموم شد.

اصلن نمی خوام از ساخته ده نمکی دفاع کنم که خودمم دربارش حرف دارم. ولی می گم از اخلاق ده نمکی خوشم میاد که کاری به کار بقیه نداره. کار خودشو می کنه.

از آدمایی که الکی پولدار شدن و پولای بادآورده شونو نمی دونن چیکار کنن بدش میاد و خنگ و خرفت نشونشون می ده. بده؟

چرا برای اونایی که از دین و مذهب و جنگ و انقلاب و بسیجی و جانباز و چادر و نماز و... بدشون می اومد و میاد و هزار تا فیلم و سریال ساختن و توش به همه اینا دری وری گفتن، محض رضای خدا کسی یه برنامه نقد نداشت که این خزعبلات چیه ساختی؟ تازه یه سریا کلی هم ذوق کردن...

چرا ما باید شبیه بقیه بازی کنیم؟ چرا بقیه مثل ما باری نکنن؟ اصلن نمی خواد کسی مثل کسی بازی کنه. هرکی هرجوری دوست داره راهشو بره. نمی شه؟

من خسته شدم از این که یه عمر سنگ این و اونو به سینه زدم و تو رفاقتی ترین حالتش آقای دوست و دوست داشتنی در بیاد بهم بگه من کلی کوپونامو برات سوزوندم. (البته این قضیه مال چند سال پیشه و بعید می دونم آقای دوست و دوست داشتنی هم خودش یادش باشه).

دلم می خواد برم زیر بیرق حضرت عباس علیه السلام سینه بزنم. دلم می خواد سر سفره کرم اهل بیت علیهم السلام بشینم. هرچند که هممون سر این سفره ایم که بیمنه رزق الوری... دلم نمی خواد یه ذره فکر کنم که کسی واسطه این کرمه. می خوام برگردم به اصل و اصول خودم. می خوام همه دنیامو فدای یه لحظه توجه کنم. می خوام داد بزنم و بگم من از این دنیایی که دارین نشونم می دین بدم میاد...

حالا می خواین بگین منم مثل ده نمکیم؟ خوب بگین. اصلن چرا شما خودتونو اذیت کنین. من که خودم گفتم من یه دیوونه متحجرم...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 5 اردیبهشت1389 | موضوع: پریشان گویی ها
بیا سوته دلان گرد هم آییم... 
دیروز محی الدین زنگ زد که درباره قتیل العبرة تا حالا فکر کردی؟

گفتم تا جالا دقت نکرده بودم. این شد که رفتم سراغش...

عبرة یعنی اشک. همون چیزی که همه می گن. تو حدیث امام حسین علیه السلام می فرمایند: انا قتیل العبرة یعنی من کشته اشکم.

ولی وقتی دقت کنیم می بینیم معنیش یه مقدار با اشک خالی فرق می کنه. عبرة یعنی گریه بی صدا. یعنی اشکی که بدون گریه و ضجه از چشم می ریزه یا حتی اشکی که تو چشم جمع می شه ولی هنوز سرازیر نشده.

به تعبیر خودمون یعنی اشکی که از سوز دل جاری می شه. می سوزونه و سرازیر می شه ولی بی صدا...

تعبیری که به ذهنم رسید این بود که عبرة یعنی "بغض شکسته".

انا قتیل العبرة لا يذكرنى مؤمن الا بكى‏

من کشته بغض شکسته هستم

هیچ مومنی نیست که یادی از من بکنه

مگر این که به گریه می افته.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 4 بهمن1388 | موضوع: پریشان گویی ها
و خدایی که در این نزدیکی است 
توی یکی از پستای وبلاگ بالاخره یه جا باید گفت نوشته بود:

آمنت بالله

یاد حسین پناهی افتادم که می گفت:

به خدا ایمان داری؟

[]

واقعن می تونیم سرمونو بگیریم بالا بگیم آمنت بالله؟

یعنی خدایا من بهت اطمینان دارم. بهت ایمان دارم. شک ندارم که هستی، می بینی، می تونی و...

خدایا من بهت شک نمی کنم.

خودت قول دادی منم اومدم تو این راه به هیچی هم کار ندارم. یا علی گفتم و راه افتادم.

[]

می تونم سرمو بگیرم بالا و بگم آمنت بالله؟

می تونم.

می گم.

خودش تو قرآنش گفته:

و قال موسی یا قوم ان کنتم آمنتم بالله فعلیه توکلوا ان کنتم مسلمین

منم بهش توکل می کنم.

آمنت بالله

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 19 مهر1388 | موضوع: پریشان گویی ها
گویی ولی شناسان... 
بسم الله الرحمن الرحیم

جناب آقای رییس جمهور

سلام.

مدتیه که قراره این نامه رو بنویسم ولی به دلایلی دست دست کردم تا امروز.

جناب رییس جمهور!

با حال و روزی دارم برات می نویسم که نمی شه تشخیص داد قدم بعدیت چیه و امروز و فردا قراره چه کار جدیدی بکنی و چجوری "موجب اختلاف و سرخوردگی میان علاقمندان" بشی.

این ادبیات برات آشناست؟

همون جملاتیه که "آقا" برات نوشتن. همون نامه ای که جوابشو قانونی دادی و بر اساس بند فلان قانون اساسی سر و ته نامه رو هم آوردی و... تموم.

جناب رییس جمهور!

باور کن که باورم نمی شد جواب نامه آقا رو بعد از یه هفته و اینجوری بدی. باور کن همش منتظر بودم یه توضیحی چیزی بدی که منظورم این نبود... که ندادی، که همین بود که بود.

جناب رییس جمهور!

اشتباه کردی برادر.

اینحوریام که تو فکر کردی نیست.

اگه واقعن نظرت این چیزیه که معلومه، اگه به همین راهت ادامه بدی، شک نکن که مصداق خسر الدنیا و الاخره شدی.

"ويقول الذين آمنوا أهؤلاء الذين أقسموا بالله جهد أيمانهم إنهم لمعكم حبطت أعمالهم فأصبحوا خاسرين" سوره مبارکه مائده - آیه شریفه ۵۳

جناب رییس جمهور!

مقام ولایت چیزی نیست که بشه با تاسی به قانون دست نوشته بشر باهاش مواجه شد. انگار یادت رفته طرف مقابلت کیه!

جناب رییس جمهور!

الان که دارم اینا رو برات می نویسم، فقط چند روز مونده تا مراسم تنفیذ ریاست جمهوریت برگزار بشه. فقط چند روز مونده تا ریاستت بر جمهور مردم "مشروعیت" پیدا کنه.

اینو یادت نره که "تنفیذ" یعنی این که مقام ولایت گوشه ای از حق خودشو برای مدیریت بر امور مردم در اختیار تو می ذاره.

افتاد؟

اگه ولی زمانت بهت اجازه نده، حتی با رای میلیاردی هم "مشروعیت" نداری، این که بیست و چهار میلیونه...

این حق رو براساس هیچ ماده قانونی نمی تونی بهش برسی برادر. این حقیه که خدا به ولی و حجت خودش علیهم صلوات الله اجمعین داده و طبق فرمایش همون بزرگوارا هم به ولی فقیه زمانت رسیده و تا زمان ظهور بقیة الله ارواحنا و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء ادامه داره.

مثل این که باید برای تو هم فرمایش حضرت صاحب الامر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رو بیارم که:

أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواةِ احاديثنا فإنَّهم حجتى عليكم

جناب رییس جمهور!

حرف من الان این نیست که چرا مشایی رو آوردی؟ الان حرفم اینه که چرا تمرد از حرف ولی زمانت کردی؟

واقعن چه مصلحتی رو می دونی که از مصلحت رهبر و راهنمات بالاتره؟

فرض بر این می گیریم که اصلن جناب مشایی با وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ارتباط داره.

"فرض محال که محال نیست!

فرض هم می گیریم که شما -بر خلاف همه دستورات دینیمون که می فرمایند اگه کسی ادعا کرد با اون حضرت ارتباط داره تکذبیش کنین- از این رابطه خبر دارین و بهش ارادات دارین.

از این فرض که بالاتر نمی شه.

باز هم به نظرت وظیفه شیعه توی این وضعیت چیه؟

اطاعت از نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف یا پی روی از آدم خوبی که با اون حضرت ارتباط داره؟

جناب رییس جمهور!

شما رییس جمهور یه کشور اسلامی و شیعی هستی. حتمن اطلاعات دینیت بیشتر از این حرفاست که ندونی.

به عنوان یه برادر دینی بهت سفارش می کنم دوباره برو کتابای اعتقادی شیعه رو بخون. شاید فشار کار این سال ها باعث شده که ذهنت درگیر چیزای دیگه بشه و یادت رفته.

یادت میاد ماجرای اون قفل ساز کربلایی رو که هر روز حضرت به دیدنش می اومدن ولی اون بنده خدا اصلن نمی دونست با کی دمخور و هم صحبته؟ به نظرت اون کلید ساز کربلایی می تونه صرف دیدار چند باره و مدام با اون حضرت فرد مناسبی برای راهنمایی و راه بری باشه؟

جناب رییس جمهور!

اشتباه کردی برادر.

توبه کن.

این وظیفه منه که به عنوان یه برادر دینیت بهت تذکر بدم که: فذکر ان نفعت الذکری

کاش کسی پیدا می شد و بیدارت می کرد.

کاش خودت یه بار وایسی جلوی خودت و با خودت دعوا کنی، بیا و خودت حساب کتاب کن قبل از این که برات محاسبه کنن، ببین بردی یا باختی؟

شک نکن که هممون به "توفیق من الله و واعظ من نفسه و قبول ممن ینصحه" نیاز داریم...

جناب رییس جمهور!

بد کردی برادر.

مطمئن باش این راهی که داری می ری راه جدیدی نیست. قبل از تو بودن کسایی که تو همین مسیر رفتن و از ناکجاآباد سر درآوردن.

مطمئن باش این مسیر با راهی که دیگرانی که باهاشون مخالفت کردی فرقی نداره.

جناب رییس جمهور!

من با تمام شک و شبهه هایی که درموردت داشتم، اگه برای موفقیتت کاری کردم و قدمی برداشتم و با هزار نفر جر و بحث و دعوا کردم و چیزای دیگه فقط برای این بود که باور داشتم و دارم که اون جریان مقابلت، اصلن اعتقادی به ولایت فقیه ندارن و نشون دادن که ندارن.

حالا چی؟

جناب رییس جمهور!

بیا و مرد و مردونه پای همه این دلایی که توی این مدت داره می لرزه وایسا و به هممون بگو که اشتباه کردیم.

بیا و "ثابت کن" که سرباز خط ولایت فقیه و مطیع نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هستی و خواهی بود.

بیا و بگو که اشتباه کردی.

بیا و بیشتر از این دشمن شادمون نکن.

بیا و توبه کن برادر.

[]

بعد التحریر:

می دونم که یه سریا خوششون نمیاد از این ادبیات و این لحن. خوب نیاد. به نظرم خوش اومدن اونا اصلن قابل مقایسه با این روایت نیست که:

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم

اذا ظهرت البدع فی امتی فلیظهر العالم علمه فمن لم یفعل فعلیه لعنة الله

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 8 مرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها
درد بی دردی علاجش آتش است... 
برای آقا رضای زائری که این روزها مدام فریاد می زند.

 

این روزا مدام دارم با همه بحث می کنم. البته فقط من اینطور نیستم. هر کیو می بینم داره همین کارو می کنه...

این وسط یکیو دیدم که داره داد می زنه. خوشم اومد. می دونی داد زدن همیشه بد نیست. یه وقتایی که کارد به استخون آدم برسه دیگه نمی تونه داد نزنه. یه وقتایی به قیافه اون طرفی که داره داد می زنه نگاه کنی می فهمی که دردش اومده و داره فریاد می کشه.

تو این روزگار بی دردی و بی درمونی واقعن شنیدن صدای گرفته از فریاد یکی مثل آقا رضا دوست داشتنی می شه.

آقای زائری!

ممنونم که همه چیو گذاشتی کنار و اومدی وسط میدون.

ممنونم که از آبروت برای آبروی نظام و انقلاب پیش دوستای روشنفکرمون گذشتی.

ممنونم که با صدای بلند گفتی ولایت فقیه استخون نظام ماست و وقتی کارد به استخون برسه دیگه جای مصلحت اندیشی نیست.

ممنونم که داد می زنی.

آقای زائری!

کاش بودی و این روزا جلساتت رو دوباره راه مینداختی و این بار به جای "فرصت دوستی" از "فرصت شناسی دشمن" دم می زدی.

این روزا به خیلی از بچه حزب اللهیا که می رسم می گن روزگار فتنه است و باید کابن اللبون شد. یکی هم نیست بگه که تو فتنه بودن این روزگار شکی نیست اما مگه قراره برای همه فتنه ها بچه شتر شد؟ اگه اینطوره خیلی از اون کسایی که بعد از پیامبر -صلی الله علیه و آله و سلم- مرتد شدن که بهشون حرجی نیست، چون توی روزگار فتنه سکوت کردن و به تکلیفشون عمل کردن...

کاش این روزا یکی مثل شما پیدا می شد تا "و شایعت و بایعت و تابعت" رو ترجمه کنه.

این روزا دل آدم می سوزه -کاش می سوخت، آتیش می گیره- وقتی یه برادر دینی و درس خونده و حزب اللهی رو می بینه که داره می گه مگه آقا معصومه؟ مگه ممکن نیست اشتباه کنه؟ اصلن جایگاه ولایت فقیه این نیست و هزار تا چیز دیگه.

می دونی آقا رضا!

درد داره که هنوز باید بعد از ۳۰ سال بیای برای مردم بگی که ولایت فقیه یه قانون من درآوردی امام راحل -قدس الله نفسه الزکیه- نیست. یه اصل مهم اسلامیه که پایه گذارش شخص شخیص امام جعفر صادق -علیه الصوات الله- بوده و همیشه توی این قرن های بعد از غیبت بهش عمل شده.

درد داره که هنوز باید بگی که بابا به پیر به پیغمبر فقیه از خودش حرف در نمیاره. یه سری قاعده قانون داره که طبق اون بر اساس قرآن و سیره و گفتار اهل بیت و عقل و... به یه حکمی می رسه. اون حکم هر چی که باشه به دستور خود آل الله -علیهم صلوات الله اجمعین- بر دیگران واجبه که اطاعت کنن.

درسته، فقیه معصوم نیست و ممکنه اشتباه کنه. همونجور که دو فقیه بزرگوار ممکنه توی یه روز، توی یه شهر حکم به وجوب و حرمت روزه بدن. یکیشون اون روز رو عید فطر بدونه و دیگری نه.

شکی نیست که یکی از اون بزرگوارا اشتباه کردن. خوب؟ حالا من مقلد باید بزنم زیر کاسه کوزه فقاهت و مرجعیت و همه چیزای دیگم؟

آدم گریش می گیره وقتی می بینه یه طلبه درس خونده این روزا وایساده کنار یه آدم لاابالی -مثل من- و همون حرفی رو داره می زنه که اون یکی می گه. جفتشون هم خونه شدن و دارن پایه و اساس دینشونو می زنن. هر دو شون یه چیزو می گن و می خوان. اگه دعوا سر موسوی و احمدی نژاد بود درد نداشت... که نیست.

دعوا سر همون عمامه اون طلبه محترمه. ته دعوا سر اینه که دین یه مساله کاملن فردیه نه اجتماعی. دعوا سر اینه که دینداری اون آقای طلبه فقط به درد این می خوره که خدا تو بهشت بیشتر بهش حوری بده.

دعوا همون دعواست که یه روز یه کسی اومد پیش امام راحلمون -اعظم الله اجوره فی هذه المصیبة- و گفت آقا دنیا و سیاست کثیفه بسپریدش به ماهایی که کثیفیم. شما به آخرتتون برسین...

آقا رضای زائری!

تو رو خدا داد بزن.

تو رو به حرمت خون رفقات داد بزن.

بگو که توی این روزگار بلا و ابتلا هممون داریم امتحان پس می دیم. بگو که اگه جرات و جسارت نداشته باشیم که امروز پشت سر نایب امام زمانمون -عجل الله تعالی فرجه الشریف- وایسیم حتمن نمی تونیم جلوی روی مبارک حضرتش مدافع و حامیش باشیم و می ترسیم که بدنمون رو سپر تیرهای دشمنانش -لعنت الله علیهم اجمعین- قرار بدیم.

داد بزن برادر.

بگو که توی این روزگار بلا و ابتلا دستور رجوع به عالم دین و روایات (فقیه) از جانب خود حضرت صاحب الامر و الزمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- به ما داده شده که:

أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواةِ احاديثنا فإنَّهم حجتى عليكم

حالا که حادثه واقع شده وقت مراجعه به ولایت فقیهه، حالا چرا داریم از این دستور سرپیچی می کنیم؟

چرا الان که وقت امتحان شده تصمیم به ترک تحصیل گرفتیم؟

یه روز و روزگاری رو یادم میاد که آقا حکم به حرمت قمه زنی دادن، اون روزگار -که اتفاقن دور هم نیست- جماعتی احمق می گفتن که ما مقلد امام زمانیم -ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- و این آقا حالا یه حرفی زده...

چی شده که حکم صاحبمون رو هم نا دیده می گیریم؟

نکنه واقعن داریم به زمانی می رسیم که حتی وجود مبارک حضرت رو هم انکار می کنن؟

حاج آقا!

کاش زودتر بیای.

این روزا سخت می شه کسیو پیدا کرد تا بشه باهاش درد دل کرد، گریه کرد، داد زد...

کاش زودتر بیای.

نه!

کاش صاحب این مملکت و این زمان و مکان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- زودتر بیاد.

فکر می کنی اون روز نایب حضرتش، چی به اون حضرت می گه؟

این روزا و این شبا چطور؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 6 تیر1388 | موضوع: روزمره گی ها
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد 
بسم الله الرحمن الرحیم

حضور محترم جناب آقای هاشمی رفسنجانی

رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام

رییس مجلس خبرگان رهبری

سردار سازندگی

ذخیره انقلاب

و

دوست، همراه، و هم سنگر ديروز، امروز و فرداي

ولی امر مسلمین جهان

مقام عظمای ولایت

رهبر معظم انقلاب اسلامی

نایب بر حق حضرت صاحب الامر و الزمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف-

حضرت آیت الله العظمی خامنه ای -حفظه الله تعالی-

سلام علیکم

اما بعد، غرض از تصدیع اوقات شریفتان عرض تشکر و ادای احترام به حضور شریف حضرتعالی است که در این وانفسای آخرالزمانی حضورتان کمک شایانی برای امثال این کمترین، در راستای شناخت صحیح اسلام و ولایت است.

حقیقت این است که نمی توانم شعف و شادی خود را از همراه بودن دوران زندگیم با ایام زندگانی سراسر خیر و برکت حضرتعالی پنهان کنم و خداوند تبارک و تعالی را به واسطه این نعمت بزرگ شاکر و سپاسگذارم.

جناب هاشمی رفسنجانی!

این کمترین توفیق این را داشته ام که مدتی از عمر بی فایده ام را در مسیر تحصیل علوم و معارف اسلامی و شاگردی در مکتب حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بگذرانم. روزی حضرت استاد آیت الله مجتهدی از نزدیکان حضرت آیت الله العظمی اراکی رحمت الله علیهما نقل می کردند که زمانی که آن مرجع عالیقدر برای اولین بار در زمان مرجعیتشان به حج مشرف شدند درخواست راهنما برای توضیح درباره اعمال و مناسک حج کردند که موجب سوال اطرافیان ایشان شده و در جواب فرموده بودند که مسایلی که من در رساله آورده ام نظری و فقهی است ولی اینجا نیاز به راهنمایی عملی دارم. لذا لازم است تا کسی که در این مورد آشنایی دارد مرا کمک کند.

غرض از عرض این ماجرا این بود که ما پیروان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم آلاف التهیه و الثناء همیشه از ماوقع صدر اسلام خصوصا دوران مظلومیت امیرالمونین علیه افضل الصلوات المصلین آشنایی مطالعاتی و علمی داریم و بسیاری از بزرگان سعی در بازگویی و بازگشایی ماجراها و اتفاقات آن دوران داشته و دارند.

ضمن عرض احترام به بزرگانی که عمر شریفشان را در راستای ترویج علوم آل الله قرار داده اند باید این مختصر تعریض را خدمتشان داشته باشم که: شنیدن کی بود مانند دیدن؟

رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام جمهوری اسلامی ایران!

واقعا از این که قبول زحمت فرمودید و با این خستگی مفرط از پشت سرگذاشتن عمری در مسیر انقلاب و امام -رحمت الله علیه- هنوز نقشی مهم و جدی در عرصه دین و انقلاب دارید منت دار شما هستم.

حقیقت این است که همیشه برای این کمترین این سوال بود که چگونه با وجود حجتی چون امام معصوم ممکن است افراد دچار انحطاط و گمراهی شوند و البته چگونه ممکن است کسانی که از سرچشمه برکات همنشینی و همراهی با امام معصوم نوشیده اند دل از این زلال برکنند و خود را از این نعمت گوارا محروم کنند؟

اما دیروز عصر با همت بزرگوارانه شما گویی بخش اعظمی از جواب خود را یافتم. نامه حضرتعالی پاسخ مناسبی برای این سوال چند ساله بود و من امروز مانده ام حیران که چگونه قدردان بزرگواری شما باشم؟

رییس مجلس خبرگان رهبری!

اقدام تحسین برانگیز دیروز شما برای خروج از ولایت را قدر دانسته و زحمت حضرتعالی برای تبیین جریان خروج از ولایت را محترم می دانم. شما در نامه بدون سلام و احترامتان قدم بزرگی برای آشنایی این کمترین غرقه در فتنه های آخرالزمان از روند نشناختن قدر و قامت و جایگاه ولایت برداشتید.

حضرتعالی لطف بزرگی در حق این کمترین کردید که در نامه تان جایگاه عظمای ولایت را در قد و قواره یک مقام رسمی به عنوان "رهبری" پایین آوردید و در ضمن این حرکت یادآور شدید که شما هم دست کمی از این مقام ندارید و همیشه همراه این عنوان بوده اید. شما کسی بودید که در طول تاریخ انقلاب دوشادوش این مقام رسمی در صحنه حاضر بوده و هستید.

بابت این نکته که در هیچ جایی از نامه شما نامی از ولایت برده نشده و البته در هیچ جایی از نامه تان هم اشاره ای به ولایت پذیریتان نشده، سپاس فراوان این کمترین را بپذیرید.

سپاسگذارم که در نامه تان ولایت را مختص امام راحل -قدس سره الشریف- دانسته اید و مقام معظم رهبری -حفظه الله تعالی من کل الفتن- را هادی و راهنمای دولت ها دانسته اید.

جناب هاشمی رفسنجانی!

در بخشی از نامه شما کنایه ای ابلغ از تصریح دارید که: "اينجانب و بسياري از بزرگان تأثيرگذار انقلاب و حتي خود جناب‌عالي" بابت این نکته هم بسیار ممنونم که معنای درستی از کسانی که جلوتر از ولایتند را هم ارایه کردید.

در همین راستا در بخش دیگری از نامه تان ضمن فراموشی بیانات گذشته تان مبنی بر خواسته مقام معظم رهبری از جنابعالی برای سکوت در برابر دولت، جایگاه رسمی و عنوانتان را دلیل سکوتتان دانسته اید.

جناب ذخیره انقلاب!

با توجه به سبقت حضرتعالی از مقام رهبری از این که در بخش های مختلفی از نامه تان برای ولی امر مسلمین هم تعیین تکلیف کرده اید و بدون اشاره به صلاحدید آن جایگاه معظم، خود را بیش از مقام معظم رهبری آگاه به امور و زمان دانسته اید، سپاسگذارم.

"بجاست كه به اين حقيقت هم توجه شود كه احتمالاً عوامل دولت از نظر اينجانب مطلعند كه من ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و كشور نمي‌دانم و خود جناب‌عالي هم از اين نظر من مطلعيد و دلايل آن را هم مي‌دانيد."

سردار سازندگی!

بسیار ممنمونم که با صراحت تمام فرموده اید "اگر نظام نخواهد یا نتواند" ... "چگونه مي‌توانيم خود را از پيروان نظام مقدس اسلامي بدانيم؟"

یعنی اگر مقام معظم رهبری به عنوان ولی نظام نخواهد،

یا

مقام معظم رهبری چنان جایگاه متزلزلی در نظام داشته باشد که نتواند،

پیرو نظام مقدس اسلامی نیست. فتأمل!

ضمنا از تلاش شما برای تهدید هم تشکر می کنم.

جناب هاشمی رفسنجانی!

بخش های دیگری هم از نامه شما جای تشکر دارد که باید در مقال و مقام دیگری به آن ها پرداخت.

در پایان از بزرگواری حضرتعالی برای موارد زیر خالصانه تشکر می کنم:

۱. آشنایی با ماجراهای صدر اسلام خصوصا افرادی مانند طلحه و زبیر

۲. تفسیر المتقدم لهم مارق

۳. تعریف ماجرای همراهی و یار غار بودن بزرگانی در صدر اسلام با پیامبر و اتفاقات بعد از رحلت آن حضرت -صلوات الله و سلامه علیه-

۴. ارتد الناس بعد النبی الا الثلاث او خمس. چرا؟

۵. واقعا تعریف ولایت مطلقه فقیه چیست؟

۶. مجمع تشخیص مصلحت نظام کجاست؟

در پایان با تاسی از حضرتعالی برای اتمام عرایضم یک بیت شعر عرضه می دارم که:

ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما

یک مو ز سر علی اگر کم گردد

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 20 خرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها
مردی از خویش برون آید و کاری بکند 
به نظرم دوستان اصلاح طلب این روزا خیلی بیشتر از رفقای اصولگرا دوست دارن که انتخابات دو قطبی باشه. ظاهرا دارن تمام سعیشونم می کنن تا به این هدف برسن.

البته از روز اول معلوم بود که این انتخابات ادامه همون دعوای قدیمیه و بی شک میدون عرض اندام دو قطب مقابل همه.

این روزا با شعار "دوم خردادی دیگر" قشنگ صف بندی اصلاح طلبا مشخصه. این وسط می مونه کروبی و محسن رضایی.

محسن رضایی که به نظر می رسه اومدن و نیومدنش برای خودشم معلوم نیست.

اما کروبی رو واقعن نمی شه فهمید چیکار می کنه. اگه دنبال قدرت باشه که حتمن گیرش نمیاد. اما اگه دنبال احیاء اصلاح طلباست که معلوم نیست جلوی میرحسین چیکار می کنه؟

به نظرم بهتره محسن رضایی و کروبی از این بازی برن کنار تا واقعن خط کشی این وسط معلوم بشه. اون وقت یه دور انتخابات داغ جلوی رومون داریم که دقیقن همون محل دعوای قدیمی خودمونه...

دلم می خواد بدونم اون وقت شیوخ اصولگرا چه تصمیمی می گیرن؟

شاید بشه گفت بازنده اصلی این دور از انتخابات شیوخ اصولگرا هستند، هر کی هم رای بیاره فرقی نمی کنه.

آقایان حضرات! کم آوردین...

بازی رو باختین.

اما کاش اینجوری کم نمی آوردین. نمی دونم بعد از انتخابات چی می خواین بگین؟

امروز دیگه دعوای "یون" و "یت" نیست. امروز دعوای اصولگرایی و اصلاح طلبی به سبک دوم خرداد هم نیست.

امروز دعوا سر ارزش هائیه که سی سال زیر بیرق انقلاب براشون سینه زدیم...

ببینین سینه تونو کجا می زنین، چاییتونو کجا می خورین؟

[]

حرف آخر: کاش بیست و دوم خرداد همه چیزای خوبی رو که از جامعه روحانیت مبارز توی دل و ذهن داشتیم دفن نشده باشه...!

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 2 خرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها
مرگت را باور کن تنها و بی تکیه گاه، ای همصدا 
امشب بعد از حدود سه هفته که مدام آستان جانان شجریانو گوش می دادم که می گفت:

دلا از دست تنهایی به جونم

بالاخره قرعه به نام اصفهانی افتاد تا برای معصومیت از دست رفته بخونه:

باور کن باور کن تنها ماندی دلا

[]

نمی دونم چرا همه باید از تنهایی بنالن؟

الان هرکیو ببینی یه جوری احساس تنهایی می کنه. همه. فرقی هم نمی کنه کی باشه و کجا و چیکاره.

همه تنهان. همه تنها شدن.

همه مون تنها شدیم.

فکر می کنم این یکی از علایم آخرالزمان باشه که خلق الله هیچ جا و پیش هیچ کس آروم نباشن و همش احساس کنن که باید یه اتفاقی بیفته تا از این حالت در بیان.

باید یکی بیاد تا بتونه درد همه رو دوا کنه.

امروز بشریت تنهاست...

امروزه روز، تنهایی بزرگترین درد بشره. بشری که توی دنیای مادی شناوره، از این همه دست و پا زدن و به هیچ جا نرسیدن خسته شده. هر چی بیشتر دست و پا می زنه به هیچ چوب خشکی هم نمی رسه که بخواد آویزونش بشه و لااقل یه ذره خستگی در کنه. قهرمان شنا هم که باشه کم میاره.

خوب دور و ورتو نیگاه کن.

بی رودرواسی، کم آوردیم.

هیچ راهی هم نداریم.

داریم غرق می شیم ولی دوست نداریم. هی به خودمون می گیم یه ذره دیگه شنا می کنم. حتمن یه اتفاقی میفته. حتمن به جایی می رسم. حتمن نجات پیدا می کنم. نباید خسته بشم. بعد هم خنده های عصبی و... که به خودمون ثابت کنیم خسته نشدیم. هنوز جون داریم.

اما، خدا وکیلی خسته شدیم...

دیگه رمقی برامون نمونده. تموم.

شاید،

شاید به همین خاطره که امام صادق وقتی درباره آخرالزمان توضیح می دن به عبدالله بن سنان می فرمایند که اگه اون روزگارو درک کردی دعای کسی رو بخون که داره غرق می شه...

دعای غریق بخون:

یا الله و یا رحمان و یا رحیم

یا مقلب القلوب

ثبت قلبی علی دینک

[]

پی نوشت:

اصلن افسرده نیستم. اتفاقن حالمم خوب خوبه... همین.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 | موضوع: روزمره گی ها
آفرین بر حضرت روح الله الموسوی الخمینی 
 

با احترام فراوان به استادم حاج آقای زائری.

بهانه این نوشته مطلبی بود که اخیرا حضرت استاد در وبلاگشون نوشته بودند تحت عنوان آفرین بر اسراییل. با این که با کلیات نوشته حاج آقا موافقم اما به نظرم یه جاهایی خلط بحث شده و استاد بزرگوار کمی بی انصافی کردن. البته دقیقن می دونم که منظور حاج آقا چی بوده و چی می خواسته بگه. اما به نظرم شاید بهتره که بعضی اوقات تامل بیشتری توی گفتار و نوشتارمون داشته باشیم. این همون چیزیه که خود آقای زائری بهم یاد داده. یعنی دارم درس پس می دم.

استاد بزرگوار!

به نظرم یه مقداری قیاس مع الفارق فرمودین! شما رفتار و گفتار سران اسراییل و رهبرانش رو با عمل و سخن مردم عادی (مثل خودمون) و یا نهایتن با مدیران میانی نظام مقایسه کردین که:

"ما هنوز سی سال نگذشته رویمان نمی‌شود بعضی شعارها را تکرار کنیم، ادبیا‌تمان از برادر فلان و صدور انقلاب به جناب مهندس و تعامل دیپلماتیک تغییر کرده و ریش و لباسمان کلی بهبود! یافته اما آنها بعد از شصت سال هنوز با همان شور و حال از دولت بزرگ قوم برگزیده حرف می‌زنند و... حتی در جلسات هیأت وزیران کلاه مخصوص از پس سرشان نمی‌افتد و از تصریح به باورهایشان شرم ندارند... با آرمان‌هایشان شوخی نمی‌کنند و کارشان را واقعا جدی گرفته‌اند... به قول مبارک امیرالمومنین (علیه‌السلام): عجبا من جد هولاء فی باطلهم!"

با ادبیات دیپلماتیکش کار ندارم که سر در نمی آرم. اما انصافن رویکرد کلی نظام و در راس اون مقام عظمای ولایت هنوز دفاع از همه اون ارزش ها نیست؟ واقعن یادمون رفته که انقلاب چی بود؟ ارزش هامون چیه؟ (تاکید می کنم رویکرد کلی نظام و نه مدیران پیاده! میانی)

برادر عزیز!

احمدی نژاد با کدوم ادبیات و کدوم شعار رای آورد؟ جز این که دم از ارزش های انقلاب زد؟ حتمن توی لبنان هم پی گیر دفاع همه جانبه آقا از شعارهای عدالت محوری و ارزشی احمدی نژاد هستین.

برادر بزرگترم!

همین لبنان مگه چیزی جز صدور انقلابه؟ همین جنگ سی و سه روزه و بیست و دو روزه مگه از جای دیگه ای جز انقلاب اسلامی سرچشمه گرفته؟ صدور انقلاب یعنی چی؟ یعنی این که توی یه کشور لائیک که تا دو سال پیش سر با حجاب بودن و نبودن دخترای دانشگاهیش دعوا بود -و هست- بالاترین مقام مسولش توی جلسه رسمی بین المللی وایسه تو روی اسراییل و بکنه آن چه کرد. این یعنی صدور انقلاب.

صدور انقلاب یعنی این که مردم مصر و عربستان و بحرین و کویت و... وایسن تو روی حکومتشون که چرا از غزه حمایت نمی کنین؟ حتمن شما خیلی بیشتر و بهتر تاریخ این اعراب! و فلسطینو می دونین. مگه دفعه اولیه که اسراییل داره وحشی بودنشو به رخ می کشه؟ چرا قبلن کسی صداش در نمی اومد؟ صدور انقلاب یعنی همین! یعنی این که مردم همه دنیا بفهمن که می شه جلوی اسراییلم وایساد و دری وری گفت. یعنی این که مردم ترکیه بریزن توی فرودگاه و از رجب طیب اردوغان تشکر کنن.

اما کلاه مخصوص!

جدای از آقا که وجود مبارکش "چفیه" رو متبرک می کنه، ندیدین که مدیران نظام چفیه بندازن؟ چند بار به این حرکت خرده گرفتیم؟ چند بار گفتیم که هر چیزی یه جایی داره؟ چقدر به چفیه انداختن مسولانمون طعنه پوپولاریسمی زدیم؟

(شرمندم که چفیه رو با کلاه مخصوص مقایسه کردم)

فرمودین که:

"نام تئودور هرتزل را لابد شنیده‌اید... پدر دولت اسراییل... اول هر چی دلتان می‌خواهد لعن و نفرینش کنید تا خیالتان راحت شود! چون می‌خواهم کمی از او تعریف کنم (او یکی از همان انسان‌های بزرگ تحسین‌برانگیز است مثل هیتلر و ناپلئون و...).

این جوان پرشور و روزنامه‌نگار ناآرام برای تحقق هدفش فقط مقاله ننوشت و حرف نزد بلکه دور دنیا گشت و حتی با سلطان عبدالحمید عثمانی و ادموند روچیلد هم ملاقات کرد و هنگامی که با تلاش فراوان نخستین کنگره یهودیان جهان را برگزار نمود همان شب در حالیکه هنوز نه به بار بود و نه به دار چیزی در دفتر خاطرات خصوصی‌اش نوشت که شگفت‌انگیز است:

من دولت یهود را تشکیل دادم!... و اگر امروز این حرف را با صدای بلند بگویم همه دنیا مسخره‌ام می‌کنند اما اگر پنج سال بعد نباشد قطعا پنجاه سال بعد همه مردم این دولت را خواهند دید!

و این اتفاق بعد از مرگش تنها با یک‌سال فاصله از پیش‌بینی او رخ داد!"

استادم!

به نظرم باید بارها و بارها به کلام نورانی امام راحلمون سر بزنیم. بد نیست پیش بینی های حضرتش رو مرور کنیم. خوبه که یاد دیگران بندازیم که اگه یه روز و روزگاری یه کسی گفت اگه من با صدای بلند بگم دولت یهودو تشکیل دادم همه دنیا مسخرم می کنن، در عوض یه بزرگی بود که برای رهبر کمونیستا پیام فرستاد که صدای خورد شدنتون رو می شنوم.

یه پیر داشتیم که می گفت اسراییل از روزگار محو می شه.

امامی داشتیم که می فرمود:

من با اطمینان می گویم که اسلام ابرقدرت ها را به حاک مذلت می کشاند.

رهبر ما بود اون پیر بزرگ که زمانی که دنیا داشت بهمون حمله می کرد گفت:

آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.

[]

همه اینا رو گفتم اما اینم می دونم که هرجای دنیا که باشین حتمن دلتون برای امام و شهداش تنگ شده و می تپه...

حتمن هر وقت که بیاین ایران یکی از برنامه هاتون رفتن به گلزار شهداست. حتمن چند ساعتیو توی گلزار شهدا می چرخین تا ببینین که هنوز مردممون پای ارزش هاشون وایسادن. هنوز هستن...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 13 بهمن1387 | موضوع: پریشان گویی ها
برای ابراهیم حاتمی کیاست... 
دیروز نامه ای که حاتمی کیا برای خبرگزاری فارس نوشته بود رو می خوندم.

می خواستم براش بنویسم دل ما هم برای حاتمی کیای دوازده سال پیش تنگ شده...

اگه دیدیش سلام ما رو هم بهش برسون.

بهش بگو آخه مومن خدا، ما رو بد عادت کردی و رفتی! اینه رسمش؟

درسته؟

اولین شماره همشهری جمعه رو که در آوردیم، یه نامه برات نوشتیم که آقا ابراهیم! بعد از این که توی خاک سرخت خرمشهر غصب شد هنوز کسی پیدا نشده تا بتونه درست و حسابی فتحش کنه. بیا و مردونگی کن و خرمشهرو آزاد کن.

آقا ابراهیم!

برای این که شیشه گروگانگیریت بشکنه، باید خودتو تو معرض قرار بدی. نه این که توی پستو حبس شی!

برادر!

اونی که الان سالهاست که منتظر شکستنه بغض ماست، نه شیشه تو!

بیا و آستین بالا بزن.

جای حاج کاظمت خیلی خالیه...

دل دل نکن اخوی!

پاشو.

یا علی مدد.

[]

پی نوشت:

داشتم دنبال تیتر می گشتم، رفتم سراغ فیلمنامه از کرخه تا راین. این بخششو دیدم:

لیلا: دلم نمی خواست بعد از سیزده سال این طوری ببینمت.

سعید: اینم خاطره می شه.

لیلا: چه خاطره ای! نه ساله که فراموش شدم.

سعید: خودت اینو خواستی. ما اگه لیلا رو فراموش کردیم، لیلا چهل میلیونو فراموش کرده.

لیلا: زود قضاوت نکن، من به خاطر همون چهل میلیون آواره شدم.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 6 بهمن1387 | موضوع: پریشان گویی ها
من/ در سوگ خویش مرثیه می خوانم (قیصر امین پور) 
حاج آقا جون سلام.

مدتیه که هی می گم بیام یه چیزی بنویسم ولی نمی شه و نمی خوام و نمی تونم و...

چند وقت پیش برام نوشتین که تا دستم بهت نمی رسه بنویس. اما ننوشتم.

اما الان به احترام مطلبی که نوشتین، می نویسم. امیدوارم که تا چند وقت دیگه دستتون بهم برسه. گفتم با احترام چون واقعن نوشته تون قابل احترامه.

[][][]

آقا من شاکیم!

از خودم. از شما. از همه رفیقا و آشناهایی که دور و ورم می بینم.

از همه شاکیم!

از نوشته شما هم شاکیم!

این حرفا به درد این می خوره که ظهرای ماه مبارک آدم بره توی نمازخونه وزارت ارشاد و برای اونا بگه. درسته که گوش نمی دن و ممکنه از فرداش یکی دیگه رو جای آدم دعوت کنن، اما جاش اونجاست. شاید هم توی همایش بررسی وضعیت فرهنگی ایران در سی امین سال انقلاب شکوهمند اسلامی. شاید هم توی جلسه با اعضای محترم شورای عالی انقلاب فرهنگی. شاید هم هزار جای دیگه که حتمن شما بهتر از من بلدین...

خلاصه این که جای این حرفا اینجا نیست. نه به این خاطر که این حرفا نباید گفته شه یا اگرم گفته می شه باید در گوشی باشه. نه! اتفاقن این حرفا رو باید داد زد. باید چماق کرد و کوبید توی سر متولیان فرهنگی این مملکت. باید هوار زد. باید توی برنامه زنده تلویزیونی که مدیران محترم چهار چشمی دارن نیگاش می کنن که الان دوباره کجا سوتی می ده که ممنوع التصویرش کنیم گفته بشه تا لااقل به گوششون خورده باشه...

این حرفا رو باید داد زد و گفت. اینجا همونجائیه که باید عصبانی شد!

اما این حرفا به چه درد من طلبه می خوره؟ به چه درد من عمله فرهنگی می خوره؟ به چه درد من روزنامه نگار می خوره؟ به چه درد همه ماهایی که از کار فرهنگی فقط خر حمالیشو یاد گرفتیم می خوره؟

فرضن کشیشای مسیحی پونصد ساله دارن روی روش تبلیغ کار می کنن. خوب که چی؟ به قول آقا ناصر ثم ماذا؟

فرض که فضای رقابتی توی لبنان باعث شده که بچه حزب اللهیا مجبور باشن به روز بشن و غیره. چه دخلی داره به منی که صب تا شبمو دارم با متولیان فرهنگی این مرز و بوم سر و کله می زنم؟

به نظر شما من برای به روز شدنم چیکار می تونم بکنم؟

به نظر شما یه روزنامه نگار آس و پاس چه دردی از این آرمان ها می تونه دوا کنه؟

فکر می کنین ماها رو جزو آدم حساب می کنن که بخوایم دم از نو آوری و شکوفایی بزنیم؟

به نظرتون من اگه بخوام به حرف نائب امام زمانم گوش کنم و توی کارام نوآوری داشته باشم می تونم کاری بکنم؟

نه برادر!

هنا طهران!

توی این ام القراء جهان اسلام! نو آوری یعنی این که بیای و همون کارای قبلی رو با یه ادبیات مسخره عوض کنی و رنگ و لعابشو تغییر بدی و... تموم!

بر خلاف خیلیا من معتقدم که صنعت بسته بندی توی این مملکت از همه دنیا جلوتره! ماها خوب بلدیم همون جنسای بنجل قبلیمونو با یه بسته بندی جدید به خورد خلق الله بدیم و آب هم از آب تکون نخوره. اگرم کسی فهمید، دوباره بسته بندی رو عوض می کنیم. کار نداره که! این یعنی نو آوری...

[]

ببخشین خیلی از موضوع پرت شدم.

آقا من شاکیم!

از شخص شما شاکیم!

من بدبخت داشتم برای خودم یه کاری توی مسجد می کردم و دلمو خوش کرده بودم که به حرف امام نائب الامامم گوش دادم و مسجد رو سنگر می دونم و دارم توی این سنگر پاس می دم.

نمی دونم چی شد که سر از دنیای بیخود فرهنگی در آوردم؟

از خودم بیشتر از شما شاکیما!

اصلن شما چرا انقدر دم از لبنان می زنی؟

این آقای سید حسن نصر الله مگه توی مکتب امام راحل ما درس نخونده؟ چرا نمیاین داد و بیداد کنین که آی خلق الله برین دوباره و صدباره صحیفه نور رو بخونین ببینین معمار انقلاب چه نقشه ای کشیده؟

چرا همش میاین و حزب الله لبنانو تو سر ما می کوبین؟

[]

من هنوز دلم توی مسجد گیره. من هنوزم دوست دارم بتونم دست از همه چی بکشم و برم توی یه مسجد و کار کنم. کار فرهنگی یعنی این!

واقعن چند تا آدم حسابی می شه پیدا کرد که دوزار کار بلد باشه و پاشه بره توی یه مسجدی جایی، کار کنه؟

هممون تا دری به تخته ای خورد، احساس تکلیف می کنیم که باید یه مسولیت بزرگتری بگیریم و به امر خطیر فرهنگ جامعه اسلامی برسیم.

بابا! جامعه اسلامی توی مسجد شکل گرفته و می گیره. نه هزار جای فرهنگی و غیر فرهنگی و ضد فرهنگی دیگه!

این جمله امام رو هنوز دارمو همیشه تکرارش می کنم تا یادم نره. شاید یه روزی خدا زد پس سرم و توفیقش رو ازم نگرفت تا بتونم به این تکلیفم عمل کنم:

شما باید هوشیار باشید که مسجداتونو محراباتونو منبراتون را حفظ کنید.

و بیشتر از سابق.

شمایی که این معجزه را از مسجد دیدید، حالا باید برید دنبال این مرکز معجزه، نه رها کنید او را.

من امروز باید بگم که تکلیف است برای مسلمانها.

حفظ مساجد امروز جزو اموری است که اسلام به او بسته است.

ماه مبارک رمضان، و بعد از ماه مبارک رمضان هم مسجدها را آباد کنید.

اگر برید سراغ نماز، احیاء کنید این سنت سیاسی اسلام را.

همونطوری که در روز جمعه حالا بحمد الله می رید، روز غیر جمعه هم برید مساجد را پر کنید.

اگر این مسجد و مرکز ستاد اسلام قوی باشد، ترس از فانتوم ها نداشته باشید.

ترس از امریکا و شوروی و این ها نداشته باشید.

اون روز باید ترس داشته باشید که شما پشت بکنید به اسلام، به پشت کردن به مساجد.

[]

چند وقت پیش حسین بدری بهم گفت هر از گاهی یه یاداشت به ما بده. منم ندادم. یعنی نتونستم.

اما خیلی دلم می خواست که یه بار یه یادداشت بهش بدم و بگم کاش می شد بیان و یه بار مثل انقلاب فرهنگی ای که دانشگاه ها رو تعطیل کردن، یه انقلاب فرهنگی راه بندازن و تمام مراکز فرهنگی این مملکتو ببندن. به نظر شما اتفاقی می افته؟ اتفاق که می افته. کلی از بودجه بیت المال حروم نمی شه.

اگه یه بار بیان و بگن آی جماعت! لطف کنین و از امروز دیگه احساس تکلیف نکنین، چی می شه؟

یه دوره ای یه سریا احساس تکلیف می کردن و می رفتن روی مین! حالا یه سری دیگه احساس تکلیف می کنن و نماینده مجلس می شن و وزیر و رییس جمهور و...

[]

الرضی رفعه الی امیر المومنین علیه السلام انه قال: یاتی علی الناس زمان لا یبقی فیهم من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه و مساجدهم یومئذ عامرة من البناء خراب من الهدی...

[][][]

پی نوشت:

این حرفا خیلی وقت بود سر دلم بود. دنبال بهونه می گشتم...

ببخشین که طبق معمول پریشان و پراکنده نوشتم.

شاید به نوعی حرفای آقای زائری رو تایید کردم و شاید هم نه...

هنوزم می گم حرفای حاج آقا واقعن محترمه. و البته درست.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: پریشان گویی ها
ما همه بی غیرتیم آینه در کربلاست... 
هباء کوچولو سلام.

خوبی؟

چند وقته که می خوام برات نامه بنویسم ولی وقت نمی شه. می دونی که ما اینجا خیلی کار داریم و گرفتاریم. ولی چیکار می شه کرد. یکی از وبلاگ نویسا گقته بیام اینجا و برات نامه بنویسم...

مطمئنن منو نمی شناسی ولی اسم ایرانو که حتمن شنیدی؟ تهرانم لابد می دونی که پایتخت ایرانه و ماها ام القراء جهان اسلام می دونیمش. خوب زندگی کردن توی این ام القراء جهان اسلام الکی نیست که! کلی مسوولیت گردن آدم میندازه...

من اینجا توی تهران کار فرهنگی می کنم. یعنی اصل کارم اینه که پروژه های مختلف فرهنگی می گیرم و انجام می دم. از کارای مالتی مدیا گرفته تا پروژه های مطبوعاتی و ایجاد سایت های خبری و غیره. کلن ماها آدمای فرهنگی ای هستیم. کلی دم و دستگاه فرهنگی داریم. سازمان تبلیغات اسلامی داریم. سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی داریم. سازمان فرهنگی و هنری شهرداری داریم. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داریم. سازمان ملی جوانان داریم. خلاصه کلی دم و دستگاه برای کارای فرهنگی داریم که الان اسمشون یادم نمیاد. تازه اینا غیر از معاونتای فرهنگی و مشاوران فرهنگی تمام سازمانا و وزارتخونه ها و نهادهای دیگه مونه.

منم با این سازمانا کار می کنم. با بعضیاشون سلام و علیک دارم. با بعضیاشونم کار می کنم. حتی بعضی از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی! رو هم می شناسم و اونا هم منو می شناسن.

اینا رو گفتم تا بدونی که کلن وضع ماها اینجا چجوریه. به همین خاطره که نتونستم تا حالا برات نامه بنویسم.

فکر نکنی به یادت نبودما! اتفاقا کلی بهت فکر کردم. می دونی یکی از کارای ماها اینه که ببینیم دنیا چه خبره و سریع براش یه کار فرهنگی کنیم. می دونی که کار فرهنگی کردن هم سخته... کلی باید بشینی، فسفر بسوزونی تا بتونی به یه طرح برسی و بعد باید کلی فک بزنی تا یه مدیرو راضی کنی و بتونی ازش یه پروژه بگیری. خداییش سخته...

اما باور کن همه ماها به یادت هستیم. به یاد همه شماهایی که دارین توی غزه تیکه پاره می شین. می خوای بهت ثابت کنم؟

محمد الدوره رو که یادته؟ همون پسر بچه که با باباش پشت یه سطل قایم شده بود و با تیر زدنش و تو بغل باباش شهید شد. کلی براش فیلم ساختیم و هر روز و هر شب از تلویزیون و هرجای دیگه ای که می شد نشون دادیم. می دونی چقدر مطلب براش نوشتیم و این کار وحشیانه رو محکوم کردیم؟ حتی خود من کنار چند نفر دیگه، براش کتاب چاپ کردیم.

می بینی؟ ما همیشه به یاد شماییم!

بعضیامون که فرصت بیشتری دارن و هنوز نمازجمعه می رن تا حالا چند بار به خاطر شماها راهپیمایی کردن. زمان محمد الدوره خیلی وبلاگ نویسی باب نبود. اما الان کلی وبلاگ و سایت هست که برای شماها راه افتاده و توشون با شماها همدردی می کنن...

هباء کوچولو!

اصلن ما ایرانیا آدمای احساساتی ای هستیم. این یه بخشیش مال خصلت ایرانی بودنمونه. یه بخشیش هم مال اینه که عموم ما ایرانیا شیعه ایم! می دونی که اولین امام ما شیعه ها که دیروز همه جای ایران به خاطر آغاز ولابتش جشن بود، چقدر نسبت به مسلمونا حساس بود و چقدر به ماها سفارش کرده که هوای همه آدما رو داشته باشیم؟

می گن یه بار تو بازار خلخال از پای یه زن یهودی می کشن، خبر به امام علی علیه السلام می رسه. امام ماها می فرماید که اگه مسلمونی به این خاطر از ناراحتی دق کنه و بمیره حق داشته...

می بینی هباء؟

امام ما شیعه ها این چیزا رو بهمون یاد داده...

غصه نخور هباء!

ماها به یادت هستیم. خود من اگه بشه یه سی دی مالتی مدیا از این همه ظلمی که به شماها می شه درست می کنم. سعی می کنم ارزونترم حساب کنم تا بیشتر باهات همدردی کرده باشم...

تا همین الان هم حتمن کلی از رفقای دیگه مون توی روزنامه و سایتاشون و بنرای خیابونی و غیر خیابونیشون و خلاصه هر جایی که گیرشون بیاد، باهات همدردی کردن و می کنن و مشتای محکمشونو نثار دشمنامون می کنن...

اصلن می دونی هباء؟

فرهنگ ماها فرهنگ عاشوراست...

ماها یه امام دیگه داریم که سومین اماممونه. امام حسین علیه السلام. از این اماممون یاد گرفتیم که زیر بار زور نریم و جلوی زورگو وایسیم...

خیالت راحت باشه هباء کوچولو! امشب بعد از دعای کمیل حتمن دعات می کنیم. فردا رو هم که سید حسن نصر الله گفته به خاطر شماها راهپیمایی کنیم. حتمن یادمون هست که بعد از نمازجمعه قبل از این که بریم جمعه بازار جلوی دانشگاه و خرید کنیم، به خاطر شما کلی شعار بدیم...

[][][]

از مولود قدر بزرگوار بابت تاخیر در نوشتن و از همه عزیزایی که با خوندن این پراکنده گویی ها خسته شدن معذرت می خوام.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 28 آذر1387 | موضوع: پریشان گویی ها
با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست؟ 
امروز صبح رسیدم.

بعد از چهار سال و یازده ماه بهم اجازه دادن که برم...

کاش می شد بیشتر بمونم. کاش می شد بیشتر برم.

خیلی حرفا تو دلم مونده که بگم. الان انقدر گیجم که خودمم نمی فهمم چی شده. اگه پراکنده است ببخشین، اما داغ داغه...

بماند که چی کشیدیم تا رد شدیم و رفتیم. مهم اینه که بالاخره رفتیم.

فکرشو بکن.

عصر جمعه توی مسجد سهله وایسی کنار مقام امام زمانت عجل الله تعالی فرجه الشریف برای فرجش دعا کنی...

به همه سختیاش می ارزید...

تصور کن.

شب ولادت امام رضا علیه السلام بری زیارت پدر و پسر امام رضا توی کاظمین علیهم السلام...

به همه کمر دردا و با عصا راه رفتناش می ارزید...

یه لحظه خودتو بذار جای من.

شام ولادت امام رضا علیه السلام وایساده باشی وسط بین الحرمین و با جماعت عرب کف بزنی...

به همه چی می ارزه...

یا اونجایی که وایساده بودم کنار خادم حضرت امام حسین علیه السلام و اون بنده خدا داشت برام می گفت که می دونی کجا وایسادی؟ و بعد هم شروع کرد برام از افتخار خدمت به اون حضرت می گفت و این که روزی چهار هزار فرشته میان به زیارت حضرتش و ما خدام امام حسین علیه السلام زیر پر و بال این ملایکیم...

می گفت همه انبیا و اولیا خدا میان اینجا و به حضرت سلام می دن. بدن ما خدام حسین علیه السلام هم بهشون مالیده می شه...

می گفت در ضریح رو باز می کنن و خدام اون حضرت کنار حضرتش نماز می خونن...

می گفت ظهر عاشورا می ریم توی ضریح عزاداری می کنیم...

می گفت...

می گفت...

می گفت...

دلتون سوخت؟ منم همین حالو داشتم.

می گفت اینجا خود بهشته...

راست می گفت.

***

شب آخر رفته بودم برای خداحافظی، نصفه شب بود گمونم، یه جماعت جنوبی داشتن توی بین الحرمین سینه می زدن. نمی دونم چرا اما دوست دارم وقتی رفتم اونجا برم قاطی کسایی که اصلا نمی شناسمشون وایسم. با ترکا سینه زدم. با عربا سینه زدم...

نمی دونم چی بگم. انقدر بگم که خیلی دلنشینه بری وایسی بین یه مشت آدم که هیچ سنخیتی باهاشون نداری، حتی زبون همو نمی فهمین اما برای دیدن یه نفر دارین دور هم می گردین...

***

سعی کردم یاد همه تون باشم. حتی شما دوستای وبلاگی که حتی تا حالا همدیگه رو ندیدیم.

شما هم اگه رفتین یاد من باشین.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 23 آبان1387 | موضوع: پریشان گویی ها
تنها خود قاب را تماشا کردیم (قیصر امین پور) 
ماها دوست داریم که همه چیو اونجوری که دوست داریم ببینیم،

یا این که همون چیزیو ببینیم که دوست داریم ببینیم.

حالا اگه اون جوری که ما دوست داریم ببینیم، نبینیم،

یا چیزیو که می بینیم با اون چیزی که دوست داریم ببینیم فرق داشته باشه،

یعنی اون چیزی که دوست داریم ببینیم همون چیزی نباشه که داریم می بینیم،

خیلی راحت رومونو می کنیم اونور و شروع می کنیم به داد و هوار که این چیه که من دارم می بینم، این چیزی نیست که من دوست دارم ببینم، چرا اون چیزیو که دوست دارم نمی بینم، و از اینجور داد و قالا...

می دونی این وسط چه اتفاقی می افته؟

شاید همون چیزی که ما رومونو ازش برگردوندیم و می گیم این اون چیزی نیست که من دوست دارم ببینم،

یا این اینکه اونجوری که ما می بینیم، اون چیزیو که می بینیم، اون چیزی نیست که می خوایم ببینیم،

دقیقا همون چیزی باشه که ما در به در دنبالش بودیم که ببینیم...

گرفتی چی می گم؟

خلاصش می شه این که:

چشماتو درست باز کن، شاید واقعا داری همون چیزیو می بینی که می خوای...

فکر کنم سهراب هم می خواسته یه چیزی مثل این جمله های بالایی بگه که گفته:

چشم ها را باید شست،

جور دیگر باید دید...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 13 شهریور1387 | موضوع: پریشان گویی ها
راستی / در میان این همه اگر / تو چقدر بایدی! (قیصر امین پور)  
می دونی آقای رییس؟ نمی دونی که! اگه می دونستی تعجب می کردم.

می دونی از اینجایی که من می شینم هر روز چه منظره ایو دارم می بینم؟ باریکلا نمی دونی دیگه...

من هر روز دارم یه ساختمونو می بینم که چند ماه پیش چند تا کارگر ریختن سرشو خرابش کردن. الان هم هر روز دارن زحمت می کشن تا همه اون چیزاییو که خراب کردن درست کنن. انصافن هم که خوب کارشونو بلدن. در عرض چند هفته طبقه سومم زدن و دارن پایه های طبقه چهارمو علم می کنن که به امید خدا اونم ببرن بالا.

حالا می دونی من دارم به چی فکر می کنم؟ اینو که دیگه اصلا نمی دونی!

دارم به این فکر می کنم که من با همه این دک و پزم از این کارگرا کمترم. می دونی چرا؟ اون بنده های خدا از صبح که میان سر کار می دونن قراره چیکار کنن و تا غروب جون می کنن و زیر این آفتاب و توی این گرمایی که احتمالن اونم نمی دونی چیه، عرق می ریزن و کارشونو می کنن. اما من با این همه ادعا هنوز نمی دونم قراره چیکار کنم...

می دونی آقای رییس؟

دارم به اینم فکر می کنم که این معمار و بنای ساختمون با این که اندازه تو باسواد و باکمالات نیست اما شرف داره به من و تو!

از روز اولی که این ساختمونو سپردن دستش تا حالا با این که یه دور کامل خرابش کرده، اما خوب می دونه که قراره ته کارش چی بشه و هر کدوم از کارگراشو گذاشته سر یه کاریو هر کدوم دارن طبق نظر اوستاشون کار خودشونو می کنن تا تهش بشه یه ساختمون شیک و تر و تمیز که بدنش به امثال من و تو تا توش لم بدیم و ریاست کنیم...

اما تو چی آقای رییس؟

بلدی چیزاییو که خراب کردیو درست کنی؟ اصلن اون چیزاییو که خرابشون کردی حالا حالاها درست شدنی هستن یا نه؟ اصلا می دونی ته این کارایی که می کنی قراره چی بشه؟

تهشو بگم:

می دونی آقای رییس؟

کار این کارگرا شرف داره به کار من. معمارشونم شرف داره به تو...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 24 مرداد1387 | موضوع: پریشان گویی ها
"بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت (قیصر امین پور) 

این روزا صحبت درباره آزاد شدن حاج احمد متوسلیان و دوستاش زیاد شده و می گن که ممکنه به زودی یه خبری ازشون برسه...

داشتم به این فکر می کردم که اگه خدا خواست و این بنده های خدا آزاد شدن و اومدن ایران چه حال و روزی پیدا می کنن؟

از بیست و شیش هفت سال پیش تا حالا خیلی چیزامون عوض شده. خیلیامونم عوضی شدیم!

اون وقتا هر کی، کاری برای مردم می کرد، عاشق خدمت بود و هنوز شیفتگان قدرت مدیر نشده بودن.

اون وقتا به اونایی که کارشون فاصله انداختن بین مردم و مسئولان بود، به اونایی که اختلاف مینداختن، "منافق" می گفتن -الان بهش می گن کار حرفه ای رسانه ای-

اون وقتا ستون پنجم دشمن بودن از فحش ناموس هم بدتر بود -الان ناموس مردم توی خط مقدم دشمن وایساده-

اون وقتا هنوز می شد به قلم قسم خورد -الان فقط خود خود خداست که به قلم قسم می خوره-

اون وقتا آقا مرتضای آوینیو با روایت فتحش می شناختن نه با دوستای دهه چهلش...

اون وقتا سازمان تبلیفات کارش تبلیغ اسلام بود نه ستاد تبلیغات انتخابات

اون وقتا هنوز سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران راه نیفتاده بود ولی می شد به تهران گفت "شهر اخلاق"

اون وقتا سازمان ملی جوانان نداشتیم اما جوونای ملت، با یه حرف امام سازماندهی می شدن

اون وقتا هنوز خیلی چیزامون عوض نشده بود. خیلیامونم عوضی نشده بودیم!

حالا اگه به خواست خدا حاج احمد متوسلیان، تقي رستگارمقدم، كاظم اخوان و سيد محسن موسوي برگردن، اولین چیزی که می بینن چیه؟ اولین چیزی که می گن چیه؟

***

این بیت چون طولانی بود و نمی شد جای تیتر بذارمش، اینجا آوردم:

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها

این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

(قیصر امین پور)

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 20 تیر1387 | موضوع: پریشان گویی ها
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر (قیصر امین پور) 
سر پست قبلی خیلی حال و حوصله نوشتن نداشتم. به همین خاطر یه ذره دیگه درباره اش مینویسم. می نویسم که ماها کلا بی انصافیم و بی معرفت...

ماها دوست داریم همه رو از بالا نگاه کنیم. وقتی هم که می خوایم درباره یه چیزی یا یه کسی انتقاد داریم، اول خودمونو از بقیه جدا می کنیم و بعد هم از بالا حکم صادر می کنیم.

هر وقت می خوایم یه چیزیو نقد کنیم یا می ریم سراغ بزرگترین نمونه موجودش که قاعدتا ربطی به ماها پیدا نمی کنه، یا می ریم سراغ کلی گویی و آسمون ریسمون به هم بافتن، یا اونجاهایی یادمون میاد که به ضررمون بوده، یا این که اصلا از بیخ و بن درش میاریم...

"انصاف" هم همینطوره. وقتی نوشتم که "کاش بتونیم یه ذره انصاف داشته باشیم"، کامنتایی که برام گذاشتین جالب بود. از اون کامنت خصوصی دوست عزیزی که نوشته بود "شما و حرف از انصاف!" گرفته تا کامنت رضای اسدزاده عزیز که نوشته بود "شاید عصر انصاف با تعاریف سنتی و نوستالوژیک در ذهن ما تمام شده باشد. ما در جهان قراردادهای معین با مدل آزمون و خطا زندگی می کنیم. بیا یاد بگیریم فضای زندگی مان را با جهانی که در آن زندگی میکنیم تطبیق بدهیم. باید تعریف های جدیدی پیدا کنیم . مشکل ما نگاه های گذشته گراست که من و تو و دوستان همه به آن گرفتاریم."

واقعا اگه بخوایم درست به این قضیه نگاه کنیم، به اینجا نمی رسیم که خیلی بی انصافیم؟ بی انصافی بدجور یقه مونو گرفته. ما هم با خیال راحت خودمونو سپردیم دستشو عین خیالمونم نیست. کلا تو وادی بی انصافی سیر می کنیم...

همون اول گفتم که ماها خوشمون میاد همه چیو از بالا ببینیم. سریع می ریم سراغ بقیه که ببینیم کجاها انصاف دارن و داشتن و کجاها نه! اصلا هم اهل این نیستیم که ببینیم خودمون چند مرده حلاجیم! برامون خیلی راحته که از بقیه حرف بزنیم تا خودمون. اصلا توی همه کارامون همینجوریم. سریع توپمونو میندازیم توی زمین بقیه و بعد شروع می کنیم به داد و هوار...

یه حساب سرانگشتی می خواد که ببینیم توی کجای زندگی حد انصافو نگه می داریم توی کجاش نه!

توی کار و بارمون که تکلیف معلومه. تا جایی که می تونیم از زیر کار در می ریم و بارمونو می ذاریم روی دوش بقیه و اسمشم می ذاریم زرنگی!

اگه یه کسی به جایی رسید و دستش یه دهنش رسید اول از همه اونایی که بیشتر بهش نزدیکن براش حرف در میارن. اگه طرف نتونست کاری کنه و از پس کارش بر بیاد هم یه جور دیگه می کوبیمش به دیوار و می گیم از اولشم معلوم بود این کاره نیست.

توی رفاقتامون، توی دوستیامون، توی ابراز محبتمون، توی عشق و عاشقیمونم همینطوریم. کافیه دل ما برای یه کسی بتپه، تنگ بشه، یا اصلا دچارش بشه. دیگه هیچی طرف باید ما رو بذاره رو سرش حلوا حلوا کنه اگرم نکرد یا دل ما دیگه براش تنگ نشد یا هر چیز دیگه ای، طرف کلاش و قالتاق و بی احساس و هزار تا چیز دیگه می شه...

توی نگاه سیاسیمون که اوضاع افتضاح تر از این حرفاست. چه اونایی که دستی توی سیاست دارن چه اونایی که خودشونو برای کسایی که دستشون توی آتیش سیاسته، خفه می کنن. اینجا دیگه انصاف کلا تعطیله...

یه کاریو اگه خاتمی می کرد بد بود ولی اگه همون کارو احمدی نژاد بکنه خوبه، یا همون کاریو که احمدی نژاد می کنه و بده رو اگه هاشمی می کرد خوب بود. و البته بر عکسش هم صادقه.

این بی انصافیو توی کسب و کارمون، توی معلمیمون، توی شاگردیمون، توی مسافر کشیمون، توی مسافر بودنمون، توی اخلاق پیاده و سواره بودنمون، توی رفتار شهروندیمون، توی همه چی می شه دید...

[]

انصاف یعنی گرفتن و دادن حق. یعنی این که حق دیگرانو به رسمیت بشناسیم. توی روایاتی که می شه درباره انصاف پیدا کرد این نکته خیلی جالبه که اینطوری از انصاف صحبت شده: انصف من نفسک. یعنی از خودت "حق کِشی" کن...

حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید:

ثلاثة لا تطيقها هذه الأمة : المواساة للأخ في ماله ، وإنصاف الناس من نفسه ، وذكر الله على كل حال

سه چیز هست که این مردم طاقتشو ندارن: شریک کردن برادرشون توی مالشون، گرفتن حق مردم از خودشون (انصاف) و یاد خدا در همه حال

حضرت امیرالمومنین علیه السلام نامه ای به مالک اشتر نوشتن و یه جاش به این نکته اشاره کردن:

أنصف الله وأنصف الناس من نفسك ومن خاصة أهلك ومن لك فيه هوى من رعيتك ، فإنك إلا تفعل تظلم

توی مسایلی که به خدا و مردم مربوط می شه، انصافو رعایت کن و حقشونو از خودت و خونوادت و نزدیکانت و کسایی که زیر دستتن و دوستشون داری بگیر (جانب حقو بگیر). اینم بدون اگه این کارو نکنی ظلم کردی.

[]

اینم بگم که خودمم اصلا از این قاعده مجزا نیستم، متاسفانه.

پس اگه می خوای کامنت بذاری که "این حرفا رو از شما شنیدن جالب است حاج آقا!!"، یه چیز دیگه بنویس...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 17 تیر1387 | موضوع: پریشان گویی ها
هیچ کس به غیر ناسزا تو را / هدیه ای به رایگان نمی دهد (قیصر امین پور) 
اوحدي مراغه اي می گه:

مسلمانان، سلامت به، چو بتوانيد، من گفتم

دل بيچارگان از خود مرنجانيد، من گفتم

به مال و جاه چنديني نبايد غره گرديدن

ز گرد اين و آن دامن برافشانيد، من گفتم

درين بستان، که دل بستيد، اگرتان دسترس باشد

براي خود درخت نيک بنشانيد، من گفتم

به گردد حال ازين سامان که مي‌بينيد و اين آيين

شما هم حال‌ها برخود بگردانيد، من گفتم

پي نام کسان رفتن به عيب انصاف چون باشد؟

نخستين نامه‌ي خود را فرو خوانيد، من گفتم

دل درماندگان خستن، خطا باشد، که هم در پي

شما نيز اين چنين يک روز درمانيد، من گفتم

حديث اوحدي اين بود و تدبيري که مي‌داند

تمامست اين قدر، باقي شما دانيد، من گفتم

کاش بتونیم یه ذره انصاف داشته باشیم. این روزا دور و ورمونو که نگاه کنیم، بی انصافی داره همه جا جولون می ده. همه مونم درگیرش شدیم.

توی روابط اجتماعیمون، توی مناسبات سیاسیمون، توی عشق و محبتمون، توی دوستیامون، توی کارمون، توی بی مهریمون، توی همه چی بی انصاف شدیم.

اهالی رسانه یه جور بی انصافی می کنن، اهالی سیاست یه جور دیگه. کاسب یه جور، مشتری یه جور دیگه. دوستا یه جور انصافو زیر پا می ذارن، بقیه هم که...

بابا یه ذره انصاف بد نیست. یه ذره خودمونو بذاریم جای بقیه، ببینیم اگه ما جای اونا بودیم چیکار می کردیم؟ اگه توی وضعیت اونا بودیم انتظار داشتیم بقیه چه برخوردی داشته باشن؟

روزگار بدی شده...

کاش "مردی از خویش برون آید و کاری بکند"

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 11 تیر1387 | موضوع: پریشان گویی ها
خشکی درخت / از کدام ریشه آب می خورد! (قیصر امین پور) 

روزگاری می رسه که برای مردم، دینداری از نگه داشتن آتیش توی دست سخت تره...

دارم به این فکر می کنم که اگه سیاست ما عین دیانت ما باشه، اگه دینمون توی همه زندگیمون جریان داشته باشه، اگه دین دار باشیم، واقعا خیلی سخت می گذره.

به نظرم نه تنها سیاستمون عین دیانتمون نیست که هیچیمون دینی نیست. اصلا آدمای دین مداری نیستیم...

البته اشتباه نشه منظورم از سیاست اصلا بازیای خنده دار سیاسی و امثالهم نیست همونطور که این بی دینی رو به عموم جامعه نسبت نمی دم و برعکس معتقدم عوام دیندارترن و هرچند که ظاهر دینی ندارن اما باطنشون دین مداره. دارم خودمونو می گم. من آخوند، تو درسخونده، اون یکی که خودشو سکاندار فرهنگ و ... می بینه و امثال ماهایی که دم از دین و سیاست و فرهنگ و غیره و ذالک می زنیم. خلق الله که سفت کلاه دینشونو می چسبن تا از باد فتنه های آخر الزمان در امان باشن.

اون کاسبی که بسم الله می گه و کرکره مغازه شو بالا می کشه، توکلش از من که بالای منبرم دم از "و من یتوکل علی الله فهو حسبه" می زنم بیشتره...

ولش کن!

اینو می خواستم بگم که سیاست ما عین دیانتمونه. یعنی همون اندازه بی سیاست و کیاستیم که بی دین و بی اخلاق!

به نظرم باید چندباره احادیث آخرالزمانو مرور کنیم. ببینیم توی چه مصیبتکده ای افتادیم و دست و پا می زنیم. ببینیم اهل آخر الزمان چکار می کنن و چکار باید بکنن؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 20 خرداد1387 | موضوع: پریشان گویی ها
اگر دل دلیل است، آورده ایم / اگر داغ شرط است، ما برده ایم (قیصر امین پور) 
گفت صورتت سوخته!

می خواستم بگم از روزگاری که دل می سوزونه انتظار بیشتری داری؟

نگفتم.

فقط گفتم روزگاره دیگه...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 6 خرداد1387 | موضوع: پریشان گویی ها
نان را / از هر طرف بخوانی / نان است! (قیصر امین پور) 

خدا برکت بده به بودجه فرهنگی. احمدی نژاد اومد انگشت گذاشت روش داد همه در اومد که وامصیبتا دیگه نمی شه کار کرد...

کاری به کار احمدی نژاد ندارم اما خدا وکیلی چقدر کار فرهنگی داره می شه؟

از یه طرف یه بازی فوتبال می خواد برگزار بشه باید هفت هزار نیروی پلیس وظیفه حفظ امنیت بازی رو داشته باشن.

لیگ فوتبالمون هم که توی بی اخلاقی مقام گرفته.

از یه طرف دیگه خواهر شهیدان باکری نامه می ده که لازم نکرده شما برای برادرای ما کاری کنین. اگه قراره نهایت کارتون چاپ پوستر و برگزاری بزرگداشت باشه. بیاین ببنین اونا چی می گفتن و چی می خواستن. برین به داد مردم برسین، ما خودمون بلدیم براشون مراسم بگیریم...

یه جای دیگه قهرمان قهرمانانمون می ره واسه یه کشور دیگه تبلیغ می کنه و تازه جماعت یادشون میفته که بیانیه بدن و ...

توی زندگی عادیمون هم کارمون شده این که چجوری می تونیم بقیه رو بپیچونیم و تو این مسابقه دور زدن همدیگه و برداشتن و گذاشتن کلاه از هم جلو بزنیم...

بی رو درواسی هممون یه جورایی کلاه بردار شدیم. من توی کار خودم، تو توی کار خودت، بقیه هم هر کدوم به نوعی... فقط اسم شهرام جزایری بد در رفته! هممون دنبال یه لقمه نونیم! یکی دم از فرهنگ می زنه، یکی سیاست، یکی ورزش، یکی دفاع مقدس، یکی دین، یکی خدا و پیغمبر، یکی...

هممون هم داریم تو کارمون کم می ذاریم.

پریشب با یه سری از رفقا داشتیم درباره عرفانای دروغین حرف می زدیم که یکیشون پرسید چرا اینجوری شده؟

گفتم یکیش به خاطر کم کاری جامعه روحانیته، یکی دیگش هم اینه که خلق الله خوششون اومده همه چیو بپیجونن. یعنی دنبال یکی می گردن که یه راه میانبر نشونشون بده که راحت و بدون دردسر بتونن هر کاری دوست دارن بکنن آخرشم هم خدا رو داشته باشن هم خرما رو... میانبری که اصلا وجود نداره!

ماها خوشمون اومده که هرکاری دلمون می خواد بکینم، بعد هم دهنمونو پاک کنیم و دم از پاکی بزنیم.

جالبیش اینجاست که هیچ کسی هم به روی خودش نمیاره که داره توی این مملکت حقوق می گیره که برای این اوضاع یه کاری بکنه. فقط کافیه یکی اسمی از بودجه فرهنگی بیاره تا دو هزار تا متولی پیدا کنه!

می گم چطوره توی این دوره زمونه که جرم سیاسی تعریف داره، با مفاسد اقتصادی هم که مدام داره مبارزه می شه، امنیت اجتماعی هم داره کم کم برقرار می شه، مجلس هم که راه به راه داره تحقیق و تفحص می کنه و...، یه جریانی هم راه بیفته تا با مفاسد فرهنگی مبارزه کنه، مفسدای فرهنگی رو پیدا کنه و افشاشون کنه، اقلا تحقیق کنه که چرا روز به روز فرهنگمون مثل گوله برفی که دست به دست می چرخه داره آب می شه؟

یکی هم بیاد یه فکری به حال امنیت دینیمون بکنه، به خدا ثواب داره...

توی این میونه باید روز و شب برای سلامتی آقا دعا کرد. خداییش سخته رهبری کردن ماها...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 28 اردیبهشت1387 | موضوع: پریشان گویی ها