كوچه پشتی |
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
|
|
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
پیوند
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: Powered By BLOGFA.COM |
و خدایی که در این نزدیکی است
توی یکی از پستای وبلاگ بالاخره یه جا باید گفت نوشته بود:
آمنت بالله یاد حسین پناهی افتادم که می گفت: به خدا ایمان داری؟ [] واقعن می تونیم سرمونو بگیریم بالا بگیم آمنت بالله؟ یعنی خدایا من بهت اطمینان دارم. بهت ایمان دارم. شک ندارم که هستی، می بینی، می تونی و... خدایا من بهت شک نمی کنم. خودت قول دادی منم اومدم تو این راه به هیچی هم کار ندارم. یا علی گفتم و راه افتادم. [] می تونم سرمو بگیرم بالا و بگم آمنت بالله؟ می تونم. می گم. خودش تو قرآنش گفته: و قال موسی یا قوم ان کنتم آمنتم بالله فعلیه توکلوا ان کنتم مسلمین منم بهش توکل می کنم. آمنت بالله |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 19 مهر1388 | موضوع: پریشان گویی ها گویی ولی شناسان...
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای رییس جمهور سلام. مدتیه که قراره این نامه رو بنویسم ولی به دلایلی دست دست کردم تا امروز. جناب رییس جمهور! با حال و روزی دارم برات می نویسم که نمی شه تشخیص داد قدم بعدیت چیه و امروز و فردا قراره چه کار جدیدی بکنی و چجوری "موجب اختلاف و سرخوردگی میان علاقمندان" بشی. این ادبیات برات آشناست؟ همون جملاتیه که "آقا" برات نوشتن. همون نامه ای که جوابشو قانونی دادی و بر اساس بند فلان قانون اساسی سر و ته نامه رو هم آوردی و... تموم. جناب رییس جمهور! باور کن که باورم نمی شد جواب نامه آقا رو بعد از یه هفته و اینجوری بدی. باور کن همش منتظر بودم یه توضیحی چیزی بدی که منظورم این نبود... که ندادی، که همین بود که بود. جناب رییس جمهور! اشتباه کردی برادر. اینحوریام که تو فکر کردی نیست. اگه واقعن نظرت این چیزیه که معلومه، اگه به همین راهت ادامه بدی، شک نکن که مصداق خسر الدنیا و الاخره شدی. "ويقول الذين آمنوا أهؤلاء الذين أقسموا بالله جهد أيمانهم إنهم لمعكم حبطت أعمالهم فأصبحوا خاسرين" سوره مبارکه مائده - آیه شریفه ۵۳ جناب رییس جمهور! مقام ولایت چیزی نیست که بشه با تاسی به قانون دست نوشته بشر باهاش مواجه شد. انگار یادت رفته طرف مقابلت کیه! جناب رییس جمهور! الان که دارم اینا رو برات می نویسم، فقط چند روز مونده تا مراسم تنفیذ ریاست جمهوریت برگزار بشه. فقط چند روز مونده تا ریاستت بر جمهور مردم "مشروعیت" پیدا کنه. اینو یادت نره که "تنفیذ" یعنی این که مقام ولایت گوشه ای از حق خودشو برای مدیریت بر امور مردم در اختیار تو می ذاره. افتاد؟ اگه ولی زمانت بهت اجازه نده، حتی با رای میلیاردی هم "مشروعیت" نداری، این که بیست و چهار میلیونه... این حق رو براساس هیچ ماده قانونی نمی تونی بهش برسی برادر. این حقیه که خدا به ولی و حجت خودش علیهم صلوات الله اجمعین داده و طبق فرمایش همون بزرگوارا هم به ولی فقیه زمانت رسیده و تا زمان ظهور بقیة الله ارواحنا و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء ادامه داره. مثل این که باید برای تو هم فرمایش حضرت صاحب الامر و الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رو بیارم که: أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواةِ احاديثنا فإنَّهم حجتى عليكم جناب رییس جمهور! حرف من الان این نیست که چرا مشایی رو آوردی؟ الان حرفم اینه که چرا تمرد از حرف ولی زمانت کردی؟ واقعن چه مصلحتی رو می دونی که از مصلحت رهبر و راهنمات بالاتره؟ فرض بر این می گیریم که اصلن جناب مشایی با وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ارتباط داره. "فرض محال که محال نیست! فرض هم می گیریم که شما -بر خلاف همه دستورات دینیمون که می فرمایند اگه کسی ادعا کرد با اون حضرت ارتباط داره تکذبیش کنین- از این رابطه خبر دارین و بهش ارادات دارین. از این فرض که بالاتر نمی شه. باز هم به نظرت وظیفه شیعه توی این وضعیت چیه؟ اطاعت از نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف یا پی روی از آدم خوبی که با اون حضرت ارتباط داره؟ جناب رییس جمهور! شما رییس جمهور یه کشور اسلامی و شیعی هستی. حتمن اطلاعات دینیت بیشتر از این حرفاست که ندونی. به عنوان یه برادر دینی بهت سفارش می کنم دوباره برو کتابای اعتقادی شیعه رو بخون. شاید فشار کار این سال ها باعث شده که ذهنت درگیر چیزای دیگه بشه و یادت رفته. یادت میاد ماجرای اون قفل ساز کربلایی رو که هر روز حضرت به دیدنش می اومدن ولی اون بنده خدا اصلن نمی دونست با کی دمخور و هم صحبته؟ به نظرت اون کلید ساز کربلایی می تونه صرف دیدار چند باره و مدام با اون حضرت فرد مناسبی برای راهنمایی و راه بری باشه؟ جناب رییس جمهور! اشتباه کردی برادر. توبه کن. این وظیفه منه که به عنوان یه برادر دینیت بهت تذکر بدم که: فذکر ان نفعت الذکری کاش کسی پیدا می شد و بیدارت می کرد. کاش خودت یه بار وایسی جلوی خودت و با خودت دعوا کنی، بیا و خودت حساب کتاب کن قبل از این که برات محاسبه کنن، ببین بردی یا باختی؟ شک نکن که هممون به "توفیق من الله و واعظ من نفسه و قبول ممن ینصحه" نیاز داریم... جناب رییس جمهور! بد کردی برادر. مطمئن باش این راهی که داری می ری راه جدیدی نیست. قبل از تو بودن کسایی که تو همین مسیر رفتن و از ناکجاآباد سر درآوردن. مطمئن باش این مسیر با راهی که دیگرانی که باهاشون مخالفت کردی فرقی نداره. جناب رییس جمهور! من با تمام شک و شبهه هایی که درموردت داشتم، اگه برای موفقیتت کاری کردم و قدمی برداشتم و با هزار نفر جر و بحث و دعوا کردم و چیزای دیگه فقط برای این بود که باور داشتم و دارم که اون جریان مقابلت، اصلن اعتقادی به ولایت فقیه ندارن و نشون دادن که ندارن. حالا چی؟ جناب رییس جمهور! بیا و مرد و مردونه پای همه این دلایی که توی این مدت داره می لرزه وایسا و به هممون بگو که اشتباه کردیم. بیا و "ثابت کن" که سرباز خط ولایت فقیه و مطیع نائب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف هستی و خواهی بود. بیا و بگو که اشتباه کردی. بیا و بیشتر از این دشمن شادمون نکن. بیا و توبه کن برادر. [] بعد التحریر: می دونم که یه سریا خوششون نمیاد از این ادبیات و این لحن. خوب نیاد. به نظرم خوش اومدن اونا اصلن قابل مقایسه با این روایت نیست که: قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم اذا ظهرت البدع فی امتی فلیظهر العالم علمه فمن لم یفعل فعلیه لعنة الله |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 8 مرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها درد بی دردی علاجش آتش است...
برای آقا رضای زائری که این روزها مدام فریاد می زند.
این روزا مدام دارم با همه بحث می کنم. البته فقط من اینطور نیستم. هر کیو می بینم داره همین کارو می کنه... این وسط یکیو دیدم که داره داد می زنه. خوشم اومد. می دونی داد زدن همیشه بد نیست. یه وقتایی که کارد به استخون آدم برسه دیگه نمی تونه داد نزنه. یه وقتایی به قیافه اون طرفی که داره داد می زنه نگاه کنی می فهمی که دردش اومده و داره فریاد می کشه. تو این روزگار بی دردی و بی درمونی واقعن شنیدن صدای گرفته از فریاد یکی مثل آقا رضا دوست داشتنی می شه. آقای زائری! ممنونم که همه چیو گذاشتی کنار و اومدی وسط میدون. ممنونم که از آبروت برای آبروی نظام و انقلاب پیش دوستای روشنفکرمون گذشتی. ممنونم که با صدای بلند گفتی ولایت فقیه استخون نظام ماست و وقتی کارد به استخون برسه دیگه جای مصلحت اندیشی نیست. ممنونم که داد می زنی. آقای زائری! کاش بودی و این روزا جلساتت رو دوباره راه مینداختی و این بار به جای "فرصت دوستی" از "فرصت شناسی دشمن" دم می زدی. این روزا به خیلی از بچه حزب اللهیا که می رسم می گن روزگار فتنه است و باید کابن اللبون شد. یکی هم نیست بگه که تو فتنه بودن این روزگار شکی نیست اما مگه قراره برای همه فتنه ها بچه شتر شد؟ اگه اینطوره خیلی از اون کسایی که بعد از پیامبر -صلی الله علیه و آله و سلم- مرتد شدن که بهشون حرجی نیست، چون توی روزگار فتنه سکوت کردن و به تکلیفشون عمل کردن... کاش این روزا یکی مثل شما پیدا می شد تا "و شایعت و بایعت و تابعت" رو ترجمه کنه. این روزا دل آدم می سوزه -کاش می سوخت، آتیش می گیره- وقتی یه برادر دینی و درس خونده و حزب اللهی رو می بینه که داره می گه مگه آقا معصومه؟ مگه ممکن نیست اشتباه کنه؟ اصلن جایگاه ولایت فقیه این نیست و هزار تا چیز دیگه. می دونی آقا رضا! درد داره که هنوز باید بعد از ۳۰ سال بیای برای مردم بگی که ولایت فقیه یه قانون من درآوردی امام راحل -قدس الله نفسه الزکیه- نیست. یه اصل مهم اسلامیه که پایه گذارش شخص شخیص امام جعفر صادق -علیه الصوات الله- بوده و همیشه توی این قرن های بعد از غیبت بهش عمل شده. درد داره که هنوز باید بگی که بابا به پیر به پیغمبر فقیه از خودش حرف در نمیاره. یه سری قاعده قانون داره که طبق اون بر اساس قرآن و سیره و گفتار اهل بیت و عقل و... به یه حکمی می رسه. اون حکم هر چی که باشه به دستور خود آل الله -علیهم صلوات الله اجمعین- بر دیگران واجبه که اطاعت کنن. درسته، فقیه معصوم نیست و ممکنه اشتباه کنه. همونجور که دو فقیه بزرگوار ممکنه توی یه روز، توی یه شهر حکم به وجوب و حرمت روزه بدن. یکیشون اون روز رو عید فطر بدونه و دیگری نه. شکی نیست که یکی از اون بزرگوارا اشتباه کردن. خوب؟ حالا من مقلد باید بزنم زیر کاسه کوزه فقاهت و مرجعیت و همه چیزای دیگم؟ آدم گریش می گیره وقتی می بینه یه طلبه درس خونده این روزا وایساده کنار یه آدم لاابالی -مثل من- و همون حرفی رو داره می زنه که اون یکی می گه. جفتشون هم خونه شدن و دارن پایه و اساس دینشونو می زنن. هر دو شون یه چیزو می گن و می خوان. اگه دعوا سر موسوی و احمدی نژاد بود درد نداشت... که نیست. دعوا سر همون عمامه اون طلبه محترمه. ته دعوا سر اینه که دین یه مساله کاملن فردیه نه اجتماعی. دعوا سر اینه که دینداری اون آقای طلبه فقط به درد این می خوره که خدا تو بهشت بیشتر بهش حوری بده. دعوا همون دعواست که یه روز یه کسی اومد پیش امام راحلمون -اعظم الله اجوره فی هذه المصیبة- و گفت آقا دنیا و سیاست کثیفه بسپریدش به ماهایی که کثیفیم. شما به آخرتتون برسین... آقا رضای زائری! تو رو خدا داد بزن. تو رو به حرمت خون رفقات داد بزن. بگو که توی این روزگار بلا و ابتلا هممون داریم امتحان پس می دیم. بگو که اگه جرات و جسارت نداشته باشیم که امروز پشت سر نایب امام زمانمون -عجل الله تعالی فرجه الشریف- وایسیم حتمن نمی تونیم جلوی روی مبارک حضرتش مدافع و حامیش باشیم و می ترسیم که بدنمون رو سپر تیرهای دشمنانش -لعنت الله علیهم اجمعین- قرار بدیم. داد بزن برادر. بگو که توی این روزگار بلا و ابتلا دستور رجوع به عالم دین و روایات (فقیه) از جانب خود حضرت صاحب الامر و الزمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- به ما داده شده که: أما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواةِ احاديثنا فإنَّهم حجتى عليكم حالا که حادثه واقع شده وقت مراجعه به ولایت فقیهه، حالا چرا داریم از این دستور سرپیچی می کنیم؟ چرا الان که وقت امتحان شده تصمیم به ترک تحصیل گرفتیم؟ یه روز و روزگاری رو یادم میاد که آقا حکم به حرمت قمه زنی دادن، اون روزگار -که اتفاقن دور هم نیست- جماعتی احمق می گفتن که ما مقلد امام زمانیم -ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- و این آقا حالا یه حرفی زده... چی شده که حکم صاحبمون رو هم نا دیده می گیریم؟ نکنه واقعن داریم به زمانی می رسیم که حتی وجود مبارک حضرت رو هم انکار می کنن؟ حاج آقا! کاش زودتر بیای. این روزا سخت می شه کسیو پیدا کرد تا بشه باهاش درد دل کرد، گریه کرد، داد زد... کاش زودتر بیای. نه! کاش صاحب این مملکت و این زمان و مکان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- زودتر بیاد. فکر می کنی اون روز نایب حضرتش، چی به اون حضرت می گه؟ این روزا و این شبا چطور؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 6 تیر1388 | موضوع: روزمره گی ها تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور محترم جناب آقای هاشمی رفسنجانی رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام رییس مجلس خبرگان رهبری سردار سازندگی ذخیره انقلاب و دوست، همراه، و هم سنگر ديروز، امروز و فرداي ولی امر مسلمین جهان مقام عظمای ولایت رهبر معظم انقلاب اسلامی نایب بر حق حضرت صاحب الامر و الزمان -عجل الله تعالی فرجه الشریف- حضرت آیت الله العظمی خامنه ای -حفظه الله تعالی- سلام علیکم اما بعد، غرض از تصدیع اوقات شریفتان عرض تشکر و ادای احترام به حضور شریف حضرتعالی است که در این وانفسای آخرالزمانی حضورتان کمک شایانی برای امثال این کمترین، در راستای شناخت صحیح اسلام و ولایت است. حقیقت این است که نمی توانم شعف و شادی خود را از همراه بودن دوران زندگیم با ایام زندگانی سراسر خیر و برکت حضرتعالی پنهان کنم و خداوند تبارک و تعالی را به واسطه این نعمت بزرگ شاکر و سپاسگذارم. جناب هاشمی رفسنجانی! این کمترین توفیق این را داشته ام که مدتی از عمر بی فایده ام را در مسیر تحصیل علوم و معارف اسلامی و شاگردی در مکتب حضرت امام جعفر صادق علیه السلام بگذرانم. روزی حضرت استاد آیت الله مجتهدی از نزدیکان حضرت آیت الله العظمی اراکی رحمت الله علیهما نقل می کردند که زمانی که آن مرجع عالیقدر برای اولین بار در زمان مرجعیتشان به حج مشرف شدند درخواست راهنما برای توضیح درباره اعمال و مناسک حج کردند که موجب سوال اطرافیان ایشان شده و در جواب فرموده بودند که مسایلی که من در رساله آورده ام نظری و فقهی است ولی اینجا نیاز به راهنمایی عملی دارم. لذا لازم است تا کسی که در این مورد آشنایی دارد مرا کمک کند. غرض از عرض این ماجرا این بود که ما پیروان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم آلاف التهیه و الثناء همیشه از ماوقع صدر اسلام خصوصا دوران مظلومیت امیرالمونین علیه افضل الصلوات المصلین آشنایی مطالعاتی و علمی داریم و بسیاری از بزرگان سعی در بازگویی و بازگشایی ماجراها و اتفاقات آن دوران داشته و دارند. ضمن عرض احترام به بزرگانی که عمر شریفشان را در راستای ترویج علوم آل الله قرار داده اند باید این مختصر تعریض را خدمتشان داشته باشم که: شنیدن کی بود مانند دیدن؟ رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام جمهوری اسلامی ایران! واقعا از این که قبول زحمت فرمودید و با این خستگی مفرط از پشت سرگذاشتن عمری در مسیر انقلاب و امام -رحمت الله علیه- هنوز نقشی مهم و جدی در عرصه دین و انقلاب دارید منت دار شما هستم. حقیقت این است که همیشه برای این کمترین این سوال بود که چگونه با وجود حجتی چون امام معصوم ممکن است افراد دچار انحطاط و گمراهی شوند و البته چگونه ممکن است کسانی که از سرچشمه برکات همنشینی و همراهی با امام معصوم نوشیده اند دل از این زلال برکنند و خود را از این نعمت گوارا محروم کنند؟ اما دیروز عصر با همت بزرگوارانه شما گویی بخش اعظمی از جواب خود را یافتم. نامه حضرتعالی پاسخ مناسبی برای این سوال چند ساله بود و من امروز مانده ام حیران که چگونه قدردان بزرگواری شما باشم؟ رییس مجلس خبرگان رهبری! اقدام تحسین برانگیز دیروز شما برای خروج از ولایت را قدر دانسته و زحمت حضرتعالی برای تبیین جریان خروج از ولایت را محترم می دانم. شما در نامه بدون سلام و احترامتان قدم بزرگی برای آشنایی این کمترین غرقه در فتنه های آخرالزمان از روند نشناختن قدر و قامت و جایگاه ولایت برداشتید. حضرتعالی لطف بزرگی در حق این کمترین کردید که در نامه تان جایگاه عظمای ولایت را در قد و قواره یک مقام رسمی به عنوان "رهبری" پایین آوردید و در ضمن این حرکت یادآور شدید که شما هم دست کمی از این مقام ندارید و همیشه همراه این عنوان بوده اید. شما کسی بودید که در طول تاریخ انقلاب دوشادوش این مقام رسمی در صحنه حاضر بوده و هستید. بابت این نکته که در هیچ جایی از نامه شما نامی از ولایت برده نشده و البته در هیچ جایی از نامه تان هم اشاره ای به ولایت پذیریتان نشده، سپاس فراوان این کمترین را بپذیرید. سپاسگذارم که در نامه تان ولایت را مختص امام راحل -قدس سره الشریف- دانسته اید و مقام معظم رهبری -حفظه الله تعالی من کل الفتن- را هادی و راهنمای دولت ها دانسته اید. جناب هاشمی رفسنجانی! در بخشی از نامه شما کنایه ای ابلغ از تصریح دارید که: "اينجانب و بسياري از بزرگان تأثيرگذار انقلاب و حتي خود جنابعالي" بابت این نکته هم بسیار ممنونم که معنای درستی از کسانی که جلوتر از ولایتند را هم ارایه کردید. در همین راستا در بخش دیگری از نامه تان ضمن فراموشی بیانات گذشته تان مبنی بر خواسته مقام معظم رهبری از جنابعالی برای سکوت در برابر دولت، جایگاه رسمی و عنوانتان را دلیل سکوتتان دانسته اید. جناب ذخیره انقلاب! با توجه به سبقت حضرتعالی از مقام رهبری از این که در بخش های مختلفی از نامه تان برای ولی امر مسلمین هم تعیین تکلیف کرده اید و بدون اشاره به صلاحدید آن جایگاه معظم، خود را بیش از مقام معظم رهبری آگاه به امور و زمان دانسته اید، سپاسگذارم. "بجاست كه به اين حقيقت هم توجه شود كه احتمالاً عوامل دولت از نظر اينجانب مطلعند كه من ادامه وضع موجود را به صلاح نظام و كشور نميدانم و خود جنابعالي هم از اين نظر من مطلعيد و دلايل آن را هم ميدانيد." سردار سازندگی! بسیار ممنمونم که با صراحت تمام فرموده اید "اگر نظام نخواهد یا نتواند" ... "چگونه ميتوانيم خود را از پيروان نظام مقدس اسلامي بدانيم؟" یعنی اگر مقام معظم رهبری به عنوان ولی نظام نخواهد، یا مقام معظم رهبری چنان جایگاه متزلزلی در نظام داشته باشد که نتواند، پیرو نظام مقدس اسلامی نیست. فتأمل! ضمنا از تلاش شما برای تهدید هم تشکر می کنم. جناب هاشمی رفسنجانی! بخش های دیگری هم از نامه شما جای تشکر دارد که باید در مقال و مقام دیگری به آن ها پرداخت. در پایان از بزرگواری حضرتعالی برای موارد زیر خالصانه تشکر می کنم: ۱. آشنایی با ماجراهای صدر اسلام خصوصا افرادی مانند طلحه و زبیر ۲. تفسیر المتقدم لهم مارق ۳. تعریف ماجرای همراهی و یار غار بودن بزرگانی در صدر اسلام با پیامبر و اتفاقات بعد از رحلت آن حضرت -صلوات الله و سلامه علیه- ۴. ارتد الناس بعد النبی الا الثلاث او خمس. چرا؟ ۵. واقعا تعریف ولایت مطلقه فقیه چیست؟ ۶. مجمع تشخیص مصلحت نظام کجاست؟ در پایان با تاسی از حضرتعالی برای اتمام عرایضم یک بیت شعر عرضه می دارم که: ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما یک مو ز سر علی اگر کم گردد |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 20 خرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها مردی از خویش برون آید و کاری بکند
به نظرم دوستان اصلاح طلب این روزا خیلی بیشتر از رفقای اصولگرا دوست دارن که انتخابات دو قطبی باشه. ظاهرا دارن تمام سعیشونم می کنن تا به این هدف برسن.
البته از روز اول معلوم بود که این انتخابات ادامه همون دعوای قدیمیه و بی شک میدون عرض اندام دو قطب مقابل همه. این روزا با شعار "دوم خردادی دیگر" قشنگ صف بندی اصلاح طلبا مشخصه. این وسط می مونه کروبی و محسن رضایی. محسن رضایی که به نظر می رسه اومدن و نیومدنش برای خودشم معلوم نیست. اما کروبی رو واقعن نمی شه فهمید چیکار می کنه. اگه دنبال قدرت باشه که حتمن گیرش نمیاد. اما اگه دنبال احیاء اصلاح طلباست که معلوم نیست جلوی میرحسین چیکار می کنه؟ به نظرم بهتره محسن رضایی و کروبی از این بازی برن کنار تا واقعن خط کشی این وسط معلوم بشه. اون وقت یه دور انتخابات داغ جلوی رومون داریم که دقیقن همون محل دعوای قدیمی خودمونه... دلم می خواد بدونم اون وقت شیوخ اصولگرا چه تصمیمی می گیرن؟ شاید بشه گفت بازنده اصلی این دور از انتخابات شیوخ اصولگرا هستند، هر کی هم رای بیاره فرقی نمی کنه. آقایان حضرات! کم آوردین... بازی رو باختین. اما کاش اینجوری کم نمی آوردین. نمی دونم بعد از انتخابات چی می خواین بگین؟ امروز دیگه دعوای "یون" و "یت" نیست. امروز دعوای اصولگرایی و اصلاح طلبی به سبک دوم خرداد هم نیست. امروز دعوا سر ارزش هائیه که سی سال زیر بیرق انقلاب براشون سینه زدیم... ببینین سینه تونو کجا می زنین، چاییتونو کجا می خورین؟ [] حرف آخر: کاش بیست و دوم خرداد همه چیزای خوبی رو که از جامعه روحانیت مبارز توی دل و ذهن داشتیم دفن نشده باشه...! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 2 خرداد1388 | موضوع: روزمره گی ها مرگت را باور کن تنها و بی تکیه گاه، ای همصدا
امشب بعد از حدود سه هفته که مدام آستان جانان شجریانو گوش می دادم که می گفت:
دلا از دست تنهایی به جونم بالاخره قرعه به نام اصفهانی افتاد تا برای معصومیت از دست رفته بخونه: باور کن باور کن تنها ماندی دلا [] نمی دونم چرا همه باید از تنهایی بنالن؟ الان هرکیو ببینی یه جوری احساس تنهایی می کنه. همه. فرقی هم نمی کنه کی باشه و کجا و چیکاره. همه تنهان. همه تنها شدن. همه مون تنها شدیم. فکر می کنم این یکی از علایم آخرالزمان باشه که خلق الله هیچ جا و پیش هیچ کس آروم نباشن و همش احساس کنن که باید یه اتفاقی بیفته تا از این حالت در بیان. باید یکی بیاد تا بتونه درد همه رو دوا کنه. امروز بشریت تنهاست... امروزه روز، تنهایی بزرگترین درد بشره. بشری که توی دنیای مادی شناوره، از این همه دست و پا زدن و به هیچ جا نرسیدن خسته شده. هر چی بیشتر دست و پا می زنه به هیچ چوب خشکی هم نمی رسه که بخواد آویزونش بشه و لااقل یه ذره خستگی در کنه. قهرمان شنا هم که باشه کم میاره. خوب دور و ورتو نیگاه کن. بی رودرواسی، کم آوردیم. هیچ راهی هم نداریم. داریم غرق می شیم ولی دوست نداریم. هی به خودمون می گیم یه ذره دیگه شنا می کنم. حتمن یه اتفاقی میفته. حتمن به جایی می رسم. حتمن نجات پیدا می کنم. نباید خسته بشم. بعد هم خنده های عصبی و... که به خودمون ثابت کنیم خسته نشدیم. هنوز جون داریم. اما، خدا وکیلی خسته شدیم... دیگه رمقی برامون نمونده. تموم. شاید، شاید به همین خاطره که امام صادق وقتی درباره آخرالزمان توضیح می دن به عبدالله بن سنان می فرمایند که اگه اون روزگارو درک کردی دعای کسی رو بخون که داره غرق می شه... دعای غریق بخون: یا الله و یا رحمان و یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک [] پی نوشت: اصلن افسرده نیستم. اتفاقن حالمم خوب خوبه... همین. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 | موضوع: روزمره گی ها آفرین بر حضرت روح الله الموسوی الخمینی
با احترام فراوان به استادم حاج آقای زائری. بهانه این نوشته مطلبی بود که اخیرا حضرت استاد در وبلاگشون نوشته بودند تحت عنوان آفرین بر اسراییل. با این که با کلیات نوشته حاج آقا موافقم اما به نظرم یه جاهایی خلط بحث شده و استاد بزرگوار کمی بی انصافی کردن. البته دقیقن می دونم که منظور حاج آقا چی بوده و چی می خواسته بگه. اما به نظرم شاید بهتره که بعضی اوقات تامل بیشتری توی گفتار و نوشتارمون داشته باشیم. این همون چیزیه که خود آقای زائری بهم یاد داده. یعنی دارم درس پس می دم. استاد بزرگوار! به نظرم یه مقداری قیاس مع الفارق فرمودین! شما رفتار و گفتار سران اسراییل و رهبرانش رو با عمل و سخن مردم عادی (مثل خودمون) و یا نهایتن با مدیران میانی نظام مقایسه کردین که: "ما هنوز سی سال نگذشته رویمان نمیشود بعضی شعارها را تکرار کنیم، ادبیاتمان از برادر فلان و صدور انقلاب به جناب مهندس و تعامل دیپلماتیک تغییر کرده و ریش و لباسمان کلی بهبود! یافته اما آنها بعد از شصت سال هنوز با همان شور و حال از دولت بزرگ قوم برگزیده حرف میزنند و... حتی در جلسات هیأت وزیران کلاه مخصوص از پس سرشان نمیافتد و از تصریح به باورهایشان شرم ندارند... با آرمانهایشان شوخی نمیکنند و کارشان را واقعا جدی گرفتهاند... به قول مبارک امیرالمومنین (علیهالسلام): عجبا من جد هولاء فی باطلهم!" با ادبیات دیپلماتیکش کار ندارم که سر در نمی آرم. اما انصافن رویکرد کلی نظام و در راس اون مقام عظمای ولایت هنوز دفاع از همه اون ارزش ها نیست؟ واقعن یادمون رفته که انقلاب چی بود؟ ارزش هامون چیه؟ (تاکید می کنم رویکرد کلی نظام و نه مدیران پیاده! میانی) برادر عزیز! احمدی نژاد با کدوم ادبیات و کدوم شعار رای آورد؟ جز این که دم از ارزش های انقلاب زد؟ حتمن توی لبنان هم پی گیر دفاع همه جانبه آقا از شعارهای عدالت محوری و ارزشی احمدی نژاد هستین. برادر بزرگترم! همین لبنان مگه چیزی جز صدور انقلابه؟ همین جنگ سی و سه روزه و بیست و دو روزه مگه از جای دیگه ای جز انقلاب اسلامی سرچشمه گرفته؟ صدور انقلاب یعنی چی؟ یعنی این که توی یه کشور لائیک که تا دو سال پیش سر با حجاب بودن و نبودن دخترای دانشگاهیش دعوا بود -و هست- بالاترین مقام مسولش توی جلسه رسمی بین المللی وایسه تو روی اسراییل و بکنه آن چه کرد. این یعنی صدور انقلاب. صدور انقلاب یعنی این که مردم مصر و عربستان و بحرین و کویت و... وایسن تو روی حکومتشون که چرا از غزه حمایت نمی کنین؟ حتمن شما خیلی بیشتر و بهتر تاریخ این اعراب! و فلسطینو می دونین. مگه دفعه اولیه که اسراییل داره وحشی بودنشو به رخ می کشه؟ چرا قبلن کسی صداش در نمی اومد؟ صدور انقلاب یعنی همین! یعنی این که مردم همه دنیا بفهمن که می شه جلوی اسراییلم وایساد و دری وری گفت. یعنی این که مردم ترکیه بریزن توی فرودگاه و از رجب طیب اردوغان تشکر کنن. اما کلاه مخصوص! جدای از آقا که وجود مبارکش "چفیه" رو متبرک می کنه، ندیدین که مدیران نظام چفیه بندازن؟ چند بار به این حرکت خرده گرفتیم؟ چند بار گفتیم که هر چیزی یه جایی داره؟ چقدر به چفیه انداختن مسولانمون طعنه پوپولاریسمی زدیم؟ (شرمندم که چفیه رو با کلاه مخصوص مقایسه کردم) فرمودین که: "نام تئودور هرتزل را لابد شنیدهاید... پدر دولت اسراییل... اول هر چی دلتان میخواهد لعن و نفرینش کنید تا خیالتان راحت شود! چون میخواهم کمی از او تعریف کنم (او یکی از همان انسانهای بزرگ تحسینبرانگیز است مثل هیتلر و ناپلئون و...). این جوان پرشور و روزنامهنگار ناآرام برای تحقق هدفش فقط مقاله ننوشت و حرف نزد بلکه دور دنیا گشت و حتی با سلطان عبدالحمید عثمانی و ادموند روچیلد هم ملاقات کرد و هنگامی که با تلاش فراوان نخستین کنگره یهودیان جهان را برگزار نمود همان شب در حالیکه هنوز نه به بار بود و نه به دار چیزی در دفتر خاطرات خصوصیاش نوشت که شگفتانگیز است: من دولت یهود را تشکیل دادم!... و اگر امروز این حرف را با صدای بلند بگویم همه دنیا مسخرهام میکنند اما اگر پنج سال بعد نباشد قطعا پنجاه سال بعد همه مردم این دولت را خواهند دید! و این اتفاق بعد از مرگش تنها با یکسال فاصله از پیشبینی او رخ داد!" استادم! به نظرم باید بارها و بارها به کلام نورانی امام راحلمون سر بزنیم. بد نیست پیش بینی های حضرتش رو مرور کنیم. خوبه که یاد دیگران بندازیم که اگه یه روز و روزگاری یه کسی گفت اگه من با صدای بلند بگم دولت یهودو تشکیل دادم همه دنیا مسخرم می کنن، در عوض یه بزرگی بود که برای رهبر کمونیستا پیام فرستاد که صدای خورد شدنتون رو می شنوم. یه پیر داشتیم که می گفت اسراییل از روزگار محو می شه. امامی داشتیم که می فرمود: من با اطمینان می گویم که اسلام ابرقدرت ها را به حاک مذلت می کشاند. رهبر ما بود اون پیر بزرگ که زمانی که دنیا داشت بهمون حمله می کرد گفت: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. [] همه اینا رو گفتم اما اینم می دونم که هرجای دنیا که باشین حتمن دلتون برای امام و شهداش تنگ شده و می تپه... حتمن هر وقت که بیاین ایران یکی از برنامه هاتون رفتن به گلزار شهداست. حتمن چند ساعتیو توی گلزار شهدا می چرخین تا ببینین که هنوز مردممون پای ارزش هاشون وایسادن. هنوز هستن... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 13 بهمن1387 | موضوع: پریشان گویی ها برای ابراهیم حاتمی کیاست...
دیروز نامه ای که حاتمی کیا برای خبرگزاری فارس نوشته بود رو می خوندم.
می خواستم براش بنویسم دل ما هم برای حاتمی کیای دوازده سال پیش تنگ شده... اگه دیدیش سلام ما رو هم بهش برسون. بهش بگو آخه مومن خدا، ما رو بد عادت کردی و رفتی! اینه رسمش؟ درسته؟ اولین شماره همشهری جمعه رو که در آوردیم، یه نامه برات نوشتیم که آقا ابراهیم! بعد از این که توی خاک سرخت خرمشهر غصب شد هنوز کسی پیدا نشده تا بتونه درست و حسابی فتحش کنه. بیا و مردونگی کن و خرمشهرو آزاد کن. آقا ابراهیم! برای این که شیشه گروگانگیریت بشکنه، باید خودتو تو معرض قرار بدی. نه این که توی پستو حبس شی! برادر! اونی که الان سالهاست که منتظر شکستنه بغض ماست، نه شیشه تو! بیا و آستین بالا بزن. جای حاج کاظمت خیلی خالیه... دل دل نکن اخوی! پاشو. یا علی مدد. [] پی نوشت: داشتم دنبال تیتر می گشتم، رفتم سراغ فیلمنامه از کرخه تا راین. این بخششو دیدم: لیلا: دلم نمی خواست بعد از سیزده سال این طوری ببینمت. سعید: اینم خاطره می شه. لیلا: چه خاطره ای! نه ساله که فراموش شدم. سعید: خودت اینو خواستی. ما اگه لیلا رو فراموش کردیم، لیلا چهل میلیونو فراموش کرده. لیلا: زود قضاوت نکن، من به خاطر همون چهل میلیون آواره شدم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 6 بهمن1387 | موضوع: پریشان گویی ها من/ در سوگ خویش مرثیه می خوانم (قیصر امین پور)
حاج آقا جون سلام.
مدتیه که هی می گم بیام یه چیزی بنویسم ولی نمی شه و نمی خوام و نمی تونم و... چند وقت پیش برام نوشتین که تا دستم بهت نمی رسه بنویس. اما ننوشتم. اما الان به احترام مطلبی که نوشتین، می نویسم. امیدوارم که تا چند وقت دیگه دستتون بهم برسه. گفتم با احترام چون واقعن نوشته تون قابل احترامه. [][][] آقا من شاکیم! از خودم. از شما. از همه رفیقا و آشناهایی که دور و ورم می بینم. از همه شاکیم! از نوشته شما هم شاکیم! این حرفا به درد این می خوره که ظهرای ماه مبارک آدم بره توی نمازخونه وزارت ارشاد و برای اونا بگه. درسته که گوش نمی دن و ممکنه از فرداش یکی دیگه رو جای آدم دعوت کنن، اما جاش اونجاست. شاید هم توی همایش بررسی وضعیت فرهنگی ایران در سی امین سال انقلاب شکوهمند اسلامی. شاید هم توی جلسه با اعضای محترم شورای عالی انقلاب فرهنگی. شاید هم هزار جای دیگه که حتمن شما بهتر از من بلدین... خلاصه این که جای این حرفا اینجا نیست. نه به این خاطر که این حرفا نباید گفته شه یا اگرم گفته می شه باید در گوشی باشه. نه! اتفاقن این حرفا رو باید داد زد. باید چماق کرد و کوبید توی سر متولیان فرهنگی این مملکت. باید هوار زد. باید توی برنامه زنده تلویزیونی که مدیران محترم چهار چشمی دارن نیگاش می کنن که الان دوباره کجا سوتی می ده که ممنوع التصویرش کنیم گفته بشه تا لااقل به گوششون خورده باشه... این حرفا رو باید داد زد و گفت. اینجا همونجائیه که باید عصبانی شد! اما این حرفا به چه درد من طلبه می خوره؟ به چه درد من عمله فرهنگی می خوره؟ به چه درد من روزنامه نگار می خوره؟ به چه درد همه ماهایی که از کار فرهنگی فقط خر حمالیشو یاد گرفتیم می خوره؟ فرضن کشیشای مسیحی پونصد ساله دارن روی روش تبلیغ کار می کنن. خوب که چی؟ به قول آقا ناصر ثم ماذا؟ فرض که فضای رقابتی توی لبنان باعث شده که بچه حزب اللهیا مجبور باشن به روز بشن و غیره. چه دخلی داره به منی که صب تا شبمو دارم با متولیان فرهنگی این مرز و بوم سر و کله می زنم؟ به نظر شما من برای به روز شدنم چیکار می تونم بکنم؟ به نظر شما یه روزنامه نگار آس و پاس چه دردی از این آرمان ها می تونه دوا کنه؟ فکر می کنین ماها رو جزو آدم حساب می کنن که بخوایم دم از نو آوری و شکوفایی بزنیم؟ به نظرتون من اگه بخوام به حرف نائب امام زمانم گوش کنم و توی کارام نوآوری داشته باشم می تونم کاری بکنم؟ نه برادر! هنا طهران! توی این ام القراء جهان اسلام! نو آوری یعنی این که بیای و همون کارای قبلی رو با یه ادبیات مسخره عوض کنی و رنگ و لعابشو تغییر بدی و... تموم! بر خلاف خیلیا من معتقدم که صنعت بسته بندی توی این مملکت از همه دنیا جلوتره! ماها خوب بلدیم همون جنسای بنجل قبلیمونو با یه بسته بندی جدید به خورد خلق الله بدیم و آب هم از آب تکون نخوره. اگرم کسی فهمید، دوباره بسته بندی رو عوض می کنیم. کار نداره که! این یعنی نو آوری... [] ببخشین خیلی از موضوع پرت شدم. آقا من شاکیم! از شخص شما شاکیم! من بدبخت داشتم برای خودم یه کاری توی مسجد می کردم و دلمو خوش کرده بودم که به حرف امام نائب الامامم گوش دادم و مسجد رو سنگر می دونم و دارم توی این سنگر پاس می دم. نمی دونم چی شد که سر از دنیای بیخود فرهنگی در آوردم؟ از خودم بیشتر از شما شاکیما! اصلن شما چرا انقدر دم از لبنان می زنی؟ این آقای سید حسن نصر الله مگه توی مکتب امام راحل ما درس نخونده؟ چرا نمیاین داد و بیداد کنین که آی خلق الله برین دوباره و صدباره صحیفه نور رو بخونین ببینین معمار انقلاب چه نقشه ای کشیده؟ چرا همش میاین و حزب الله لبنانو تو سر ما می کوبین؟ [] من هنوز دلم توی مسجد گیره. من هنوزم دوست دارم بتونم دست از همه چی بکشم و برم توی یه مسجد و کار کنم. کار فرهنگی یعنی این! واقعن چند تا آدم حسابی می شه پیدا کرد که دوزار کار بلد باشه و پاشه بره توی یه مسجدی جایی، کار کنه؟ هممون تا دری به تخته ای خورد، احساس تکلیف می کنیم که باید یه مسولیت بزرگتری بگیریم و به امر خطیر فرهنگ جامعه اسلامی برسیم. بابا! جامعه اسلامی توی مسجد شکل گرفته و می گیره. نه هزار جای فرهنگی و غیر فرهنگی و ضد فرهنگی دیگه! این جمله امام رو هنوز دارمو همیشه تکرارش می کنم تا یادم نره. شاید یه روزی خدا زد پس سرم و توفیقش رو ازم نگرفت تا بتونم به این تکلیفم عمل کنم: شما باید هوشیار باشید که مسجداتونو محراباتونو منبراتون را حفظ کنید. و بیشتر از سابق. شمایی که این معجزه را از مسجد دیدید، حالا باید برید دنبال این مرکز معجزه، نه رها کنید او را. من امروز باید بگم که تکلیف است برای مسلمانها. حفظ مساجد امروز جزو اموری است که اسلام به او بسته است. ماه مبارک رمضان، و بعد از ماه مبارک رمضان هم مسجدها را آباد کنید. اگر برید سراغ نماز، احیاء کنید این سنت سیاسی اسلام را. همونطوری که در روز جمعه حالا بحمد الله می رید، روز غیر جمعه هم برید مساجد را پر کنید. اگر این مسجد و مرکز ستاد اسلام قوی باشد، ترس از فانتوم ها نداشته باشید. ترس از امریکا و شوروی و این ها نداشته باشید. اون روز باید ترس داشته باشید که شما پشت بکنید به اسلام، به پشت کردن به مساجد. [] چند وقت پیش حسین بدری بهم گفت هر از گاهی یه یاداشت به ما بده. منم ندادم. یعنی نتونستم. اما خیلی دلم می خواست که یه بار یه یادداشت بهش بدم و بگم کاش می شد بیان و یه بار مثل انقلاب فرهنگی ای که دانشگاه ها رو تعطیل کردن، یه انقلاب فرهنگی راه بندازن و تمام مراکز فرهنگی این مملکتو ببندن. به نظر شما اتفاقی می افته؟ اتفاق که می افته. کلی از بودجه بیت المال حروم نمی شه. اگه یه بار بیان و بگن آی جماعت! لطف کنین و از امروز دیگه احساس تکلیف نکنین، چی می شه؟ یه دوره ای یه سریا احساس تکلیف می کردن و می رفتن روی مین! حالا یه سری دیگه احساس تکلیف می کنن و نماینده مجلس می شن و وزیر و رییس جمهور و... [] الرضی رفعه الی امیر المومنین علیه السلام انه قال: یاتی علی الناس زمان لا یبقی فیهم من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه و مساجدهم یومئذ عامرة من البناء خراب من الهدی... [][][] پی نوشت: این حرفا خیلی وقت بود سر دلم بود. دنبال بهونه می گشتم... ببخشین که طبق معمول پریشان و پراکنده نوشتم. شاید به نوعی حرفای آقای زائری رو تایید کردم و شاید هم نه... هنوزم می گم حرفای حاج آقا واقعن محترمه. و البته درست. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 2 دی1387 | موضوع: پریشان گویی ها ما همه بی غیرتیم آینه در کربلاست...
هباء کوچولو سلام.
خوبی؟ چند وقته که می خوام برات نامه بنویسم ولی وقت نمی شه. می دونی که ما اینجا خیلی کار داریم و گرفتاریم. ولی چیکار می شه کرد. یکی از وبلاگ نویسا گقته بیام اینجا و برات نامه بنویسم... مطمئنن منو نمی شناسی ولی اسم ایرانو که حتمن شنیدی؟ تهرانم لابد می دونی که پایتخت ایرانه و ماها ام القراء جهان اسلام می دونیمش. خوب زندگی کردن توی این ام القراء جهان اسلام الکی نیست که! کلی مسوولیت گردن آدم میندازه... من اینجا توی تهران کار فرهنگی می کنم. یعنی اصل کارم اینه که پروژه های مختلف فرهنگی می گیرم و انجام می دم. از کارای مالتی مدیا گرفته تا پروژه های مطبوعاتی و ایجاد سایت های خبری و غیره. کلن ماها آدمای فرهنگی ای هستیم. کلی دم و دستگاه فرهنگی داریم. سازمان تبلیغات اسلامی داریم. سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی داریم. سازمان فرهنگی و هنری شهرداری داریم. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داریم. سازمان ملی جوانان داریم. خلاصه کلی دم و دستگاه برای کارای فرهنگی داریم که الان اسمشون یادم نمیاد. تازه اینا غیر از معاونتای فرهنگی و مشاوران فرهنگی تمام سازمانا و وزارتخونه ها و نهادهای دیگه مونه. منم با این سازمانا کار می کنم. با بعضیاشون سلام و علیک دارم. با بعضیاشونم کار می کنم. حتی بعضی از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی! رو هم می شناسم و اونا هم منو می شناسن. اینا رو گفتم تا بدونی که کلن وضع ماها اینجا چجوریه. به همین خاطره که نتونستم تا حالا برات نامه بنویسم. فکر نکنی به یادت نبودما! اتفاقا کلی بهت فکر کردم. می دونی یکی از کارای ماها اینه که ببینیم دنیا چه خبره و سریع براش یه کار فرهنگی کنیم. می دونی که کار فرهنگی کردن هم سخته... کلی باید بشینی، فسفر بسوزونی تا بتونی به یه طرح برسی و بعد باید کلی فک بزنی تا یه مدیرو راضی کنی و بتونی ازش یه پروژه بگیری. خداییش سخته... اما باور کن همه ماها به یادت هستیم. به یاد همه شماهایی که دارین توی غزه تیکه پاره می شین. می خوای بهت ثابت کنم؟ محمد الدوره رو که یادته؟ همون پسر بچه که با باباش پشت یه سطل قایم شده بود و با تیر زدنش و تو بغل باباش شهید شد. کلی براش فیلم ساختیم و هر روز و هر شب از تلویزیون و هرجای دیگه ای که می شد نشون دادیم. می دونی چقدر مطلب براش نوشتیم و این کار وحشیانه رو محکوم کردیم؟ حتی خود من کنار چند نفر دیگه، براش کتاب چاپ کردیم. می بینی؟ ما همیشه به یاد شماییم! بعضیامون که فرصت بیشتری دارن و هنوز نمازجمعه می رن تا حالا چند بار به خاطر شماها راهپیمایی کردن. زمان محمد الدوره خیلی وبلاگ نویسی باب نبود. اما الان کلی وبلاگ و سایت هست که برای شماها راه افتاده و توشون با شماها همدردی می کنن... هباء کوچولو! اصلن ما ایرانیا آدمای احساساتی ای هستیم. این یه بخشیش مال خصلت ایرانی بودنمونه. یه بخشیش هم مال اینه که عموم ما ایرانیا شیعه ایم! می دونی که اولین امام ما شیعه ها که دیروز همه جای ایران به خاطر آغاز ولابتش جشن بود، چقدر نسبت به مسلمونا حساس بود و چقدر به ماها سفارش کرده که هوای همه آدما رو داشته باشیم؟ می گن یه بار تو بازار خلخال از پای یه زن یهودی می کشن، خبر به امام علی علیه السلام می رسه. امام ماها می فرماید که اگه مسلمونی به این خاطر از ناراحتی دق کنه و بمیره حق داشته... می بینی هباء؟ امام ما شیعه ها این چیزا رو بهمون یاد داده... غصه نخور هباء! ماها به یادت هستیم. خود من اگه بشه یه سی دی مالتی مدیا از این همه ظلمی که به شماها می شه درست می کنم. سعی می کنم ارزونترم حساب کنم تا بیشتر باهات همدردی کرده باشم... تا همین الان هم حتمن کلی از رفقای دیگه مون توی روزنامه و سایتاشون و بنرای خیابونی و غیر خیابونیشون و خلاصه هر جایی که گیرشون بیاد، باهات همدردی کردن و می کنن و مشتای محکمشونو نثار دشمنامون می کنن... اصلن می دونی هباء؟ فرهنگ ماها فرهنگ عاشوراست... ماها یه امام دیگه داریم که سومین اماممونه. امام حسین علیه السلام. از این اماممون یاد گرفتیم که زیر بار زور نریم و جلوی زورگو وایسیم... خیالت راحت باشه هباء کوچولو! امشب بعد از دعای کمیل حتمن دعات می کنیم. فردا رو هم که سید حسن نصر الله گفته به خاطر شماها راهپیمایی کنیم. حتمن یادمون هست که بعد از نمازجمعه قبل از این که بریم جمعه بازار جلوی دانشگاه و خرید کنیم، به خاطر شما کلی شعار بدیم... [][][] از مولود قدر بزرگوار بابت تاخیر در نوشتن و از همه عزیزایی که با خوندن این پراکنده گویی ها خسته شدن معذرت می خوام. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 28 آذر1387 | موضوع: پریشان گویی ها با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست؟
امروز صبح رسیدم.
بعد از چهار سال و یازده ماه بهم اجازه دادن که برم... کاش می شد بیشتر بمونم. کاش می شد بیشتر برم. خیلی حرفا تو دلم مونده که بگم. الان انقدر گیجم که خودمم نمی فهمم چی شده. اگه پراکنده است ببخشین، اما داغ داغه... بماند که چی کشیدیم تا رد شدیم و رفتیم. مهم اینه که بالاخره رفتیم. فکرشو بکن. عصر جمعه توی مسجد سهله وایسی کنار مقام امام زمانت عجل الله تعالی فرجه الشریف برای فرجش دعا کنی... به همه سختیاش می ارزید... تصور کن. شب ولادت امام رضا علیه السلام بری زیارت پدر و پسر امام رضا توی کاظمین علیهم السلام... به همه کمر دردا و با عصا راه رفتناش می ارزید... یه لحظه خودتو بذار جای من. شام ولادت امام رضا علیه السلام وایساده باشی وسط بین الحرمین و با جماعت عرب کف بزنی... به همه چی می ارزه... یا اونجایی که وایساده بودم کنار خادم حضرت امام حسین علیه السلام و اون بنده خدا داشت برام می گفت که می دونی کجا وایسادی؟ و بعد هم شروع کرد برام از افتخار خدمت به اون حضرت می گفت و این که روزی چهار هزار فرشته میان به زیارت حضرتش و ما خدام امام حسین علیه السلام زیر پر و بال این ملایکیم... می گفت همه انبیا و اولیا خدا میان اینجا و به حضرت سلام می دن. بدن ما خدام حسین علیه السلام هم بهشون مالیده می شه... می گفت در ضریح رو باز می کنن و خدام اون حضرت کنار حضرتش نماز می خونن... می گفت ظهر عاشورا می ریم توی ضریح عزاداری می کنیم... می گفت... می گفت... می گفت... دلتون سوخت؟ منم همین حالو داشتم. می گفت اینجا خود بهشته... راست می گفت. *** شب آخر رفته بودم برای خداحافظی، نصفه شب بود گمونم، یه جماعت جنوبی داشتن توی بین الحرمین سینه می زدن. نمی دونم چرا اما دوست دارم وقتی رفتم اونجا برم قاطی کسایی که اصلا نمی شناسمشون وایسم. با ترکا سینه زدم. با عربا سینه زدم... نمی دونم چی بگم. انقدر بگم که خیلی دلنشینه بری وایسی بین یه مشت آدم که هیچ سنخیتی باهاشون نداری، حتی زبون همو نمی فهمین اما برای دیدن یه نفر دارین دور هم می گردین... *** سعی کردم یاد همه تون باشم. حتی شما دوستای وبلاگی که حتی تا حالا همدیگه رو ندیدیم. شما هم اگه رفتین یاد من باشین. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 23 آبان1387 | موضوع: پریشان گویی ها تنها خود قاب را تماشا کردیم (قیصر امین پور)
ماها دوست داریم که همه چیو اونجوری که دوست داریم ببینیم،
یا این که همون چیزیو ببینیم که دوست داریم ببینیم. حالا اگه اون جوری که ما دوست داریم ببینیم، نبینیم، یا چیزیو که می بینیم با اون چیزی که دوست داریم ببینیم فرق داشته باشه، یعنی اون چیزی که دوست داریم ببینیم همون چیزی نباشه که داریم می بینیم، خیلی راحت رومونو می کنیم اونور و شروع می کنیم به داد و هوار که این چیه که من دارم می بینم، این چیزی نیست که من دوست دارم ببینم، چرا اون چیزیو که دوست دارم نمی بینم، و از اینجور داد و قالا... می دونی این وسط چه اتفاقی می افته؟ شاید همون چیزی که ما رومونو ازش برگردوندیم و می گیم این اون چیزی نیست که من دوست دارم ببینم، یا این اینکه اونجوری که ما می بینیم، اون چیزیو که می بینیم، اون چیزی نیست که می خوایم ببینیم، دقیقا همون چیزی باشه که ما در به در دنبالش بودیم که ببینیم... گرفتی چی می گم؟ خلاصش می شه این که: چشماتو درست باز کن، شاید واقعا داری همون چیزیو می بینی که می خوای... فکر کنم سهراب هم می خواسته یه چیزی مثل این جمله های بالایی بگه که گفته: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 13 شهریور1387 | موضوع: پریشان گویی ها راستی / در میان این همه اگر / تو چقدر بایدی! (قیصر امین پور)
می دونی آقای رییس؟ نمی دونی که! اگه می دونستی تعجب می کردم.
می دونی از اینجایی که من می شینم هر روز چه منظره ایو دارم می بینم؟ باریکلا نمی دونی دیگه... من هر روز دارم یه ساختمونو می بینم که چند ماه پیش چند تا کارگر ریختن سرشو خرابش کردن. الان هم هر روز دارن زحمت می کشن تا همه اون چیزاییو که خراب کردن درست کنن. انصافن هم که خوب کارشونو بلدن. در عرض چند هفته طبقه سومم زدن و دارن پایه های طبقه چهارمو علم می کنن که به امید خدا اونم ببرن بالا. حالا می دونی من دارم به چی فکر می کنم؟ اینو که دیگه اصلا نمی دونی! دارم به این فکر می کنم که من با همه این دک و پزم از این کارگرا کمترم. می دونی چرا؟ اون بنده های خدا از صبح که میان سر کار می دونن قراره چیکار کنن و تا غروب جون می کنن و زیر این آفتاب و توی این گرمایی که احتمالن اونم نمی دونی چیه، عرق می ریزن و کارشونو می کنن. اما من با این همه ادعا هنوز نمی دونم قراره چیکار کنم... می دونی آقای رییس؟ دارم به اینم فکر می کنم که این معمار و بنای ساختمون با این که اندازه تو باسواد و باکمالات نیست اما شرف داره به من و تو! از روز اولی که این ساختمونو سپردن دستش تا حالا با این که یه دور کامل خرابش کرده، اما خوب می دونه که قراره ته کارش چی بشه و هر کدوم از کارگراشو گذاشته سر یه کاریو هر کدوم دارن طبق نظر اوستاشون کار خودشونو می کنن تا تهش بشه یه ساختمون شیک و تر و تمیز که بدنش به امثال من و تو تا توش لم بدیم و ریاست کنیم... اما تو چی آقای رییس؟ بلدی چیزاییو که خراب کردیو درست کنی؟ اصلن اون چیزاییو که خرابشون کردی حالا حالاها درست شدنی هستن یا نه؟ اصلا می دونی ته این کارایی که می کنی قراره چی بشه؟ تهشو بگم: می دونی آقای رییس؟ کار این کارگرا شرف داره به کار من. معمارشونم شرف داره به تو... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 24 مرداد1387 | موضوع: پریشان گویی ها "بادا" مباد گشت و "مبادا" به باد رفت (قیصر امین پور)
این روزا صحبت درباره آزاد شدن حاج احمد متوسلیان و دوستاش زیاد شده و می گن که ممکنه به زودی یه خبری ازشون برسه... داشتم به این فکر می کردم که اگه خدا خواست و این بنده های خدا آزاد شدن و اومدن ایران چه حال و روزی پیدا می کنن؟ از بیست و شیش هفت سال پیش تا حالا خیلی چیزامون عوض شده. خیلیامونم عوضی شدیم! اون وقتا هر کی، کاری برای مردم می کرد، عاشق خدمت بود و هنوز شیفتگان قدرت مدیر نشده بودن. اون وقتا به اونایی که کارشون فاصله انداختن بین مردم و مسئولان بود، به اونایی که اختلاف مینداختن، "منافق" می گفتن -الان بهش می گن کار حرفه ای رسانه ای- اون وقتا ستون پنجم دشمن بودن از فحش ناموس هم بدتر بود -الان ناموس مردم توی خط مقدم دشمن وایساده- اون وقتا هنوز می شد به قلم قسم خورد -الان فقط خود خود خداست که به قلم قسم می خوره- اون وقتا آقا مرتضای آوینیو با روایت فتحش می شناختن نه با دوستای دهه چهلش... اون وقتا سازمان تبلیفات کارش تبلیغ اسلام بود نه ستاد تبلیغات انتخابات اون وقتا هنوز سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران راه نیفتاده بود ولی می شد به تهران گفت "شهر اخلاق" اون وقتا سازمان ملی جوانان نداشتیم اما جوونای ملت، با یه حرف امام سازماندهی می شدن اون وقتا هنوز خیلی چیزامون عوض نشده بود. خیلیامونم عوضی نشده بودیم! حالا اگه به خواست خدا حاج احمد متوسلیان، تقي رستگارمقدم، كاظم اخوان و سيد محسن موسوي برگردن، اولین چیزی که می بینن چیه؟ اولین چیزی که می گن چیه؟ *** این بیت چون طولانی بود و نمی شد جای تیتر بذارمش، اینجا آوردم: این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر (قیصر امین پور) |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 20 تیر1387 | موضوع: پریشان گویی ها خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر (قیصر امین پور)
سر پست قبلی خیلی حال و حوصله نوشتن نداشتم. به همین خاطر یه ذره دیگه درباره اش مینویسم. می نویسم که ماها کلا بی انصافیم و بی معرفت...
ماها دوست داریم همه رو از بالا نگاه کنیم. وقتی هم که می خوایم درباره یه چیزی یا یه کسی انتقاد داریم، اول خودمونو از بقیه جدا می کنیم و بعد هم از بالا حکم صادر می کنیم. هر وقت می خوایم یه چیزیو نقد کنیم یا می ریم سراغ بزرگترین نمونه موجودش که قاعدتا ربطی به ماها پیدا نمی کنه، یا می ریم سراغ کلی گویی و آسمون ریسمون به هم بافتن، یا اونجاهایی یادمون میاد که به ضررمون بوده، یا این که اصلا از بیخ و بن درش میاریم... "انصاف" هم همینطوره. وقتی نوشتم که "کاش بتونیم یه ذره انصاف داشته باشیم"، کامنتایی که برام گذاشتین جالب بود. از اون کامنت خصوصی دوست عزیزی که نوشته بود "شما و حرف از انصاف!" گرفته تا کامنت رضای اسدزاده عزیز که نوشته بود "شاید عصر انصاف با تعاریف سنتی و نوستالوژیک در ذهن ما تمام شده باشد. ما در جهان قراردادهای معین با مدل آزمون و خطا زندگی می کنیم. بیا یاد بگیریم فضای زندگی مان را با جهانی که در آن زندگی میکنیم تطبیق بدهیم. باید تعریف های جدیدی پیدا کنیم . مشکل ما نگاه های گذشته گراست که من و تو و دوستان همه به آن گرفتاریم." واقعا اگه بخوایم درست به این قضیه نگاه کنیم، به اینجا نمی رسیم که خیلی بی انصافیم؟ بی انصافی بدجور یقه مونو گرفته. ما هم با خیال راحت خودمونو سپردیم دستشو عین خیالمونم نیست. کلا تو وادی بی انصافی سیر می کنیم... همون اول گفتم که ماها خوشمون میاد همه چیو از بالا ببینیم. سریع می ریم سراغ بقیه که ببینیم کجاها انصاف دارن و داشتن و کجاها نه! اصلا هم اهل این نیستیم که ببینیم خودمون چند مرده حلاجیم! برامون خیلی راحته که از بقیه حرف بزنیم تا خودمون. اصلا توی همه کارامون همینجوریم. سریع توپمونو میندازیم توی زمین بقیه و بعد شروع می کنیم به داد و هوار... یه حساب سرانگشتی می خواد که ببینیم توی کجای زندگی حد انصافو نگه می داریم توی کجاش نه! توی کار و بارمون که تکلیف معلومه. تا جایی که می تونیم از زیر کار در می ریم و بارمونو می ذاریم روی دوش بقیه و اسمشم می ذاریم زرنگی! اگه یه کسی به جایی رسید و دستش یه دهنش رسید اول از همه اونایی که بیشتر بهش نزدیکن براش حرف در میارن. اگه طرف نتونست کاری کنه و از پس کارش بر بیاد هم یه جور دیگه می کوبیمش به دیوار و می گیم از اولشم معلوم بود این کاره نیست. توی رفاقتامون، توی دوستیامون، توی ابراز محبتمون، توی عشق و عاشقیمونم همینطوریم. کافیه دل ما برای یه کسی بتپه، تنگ بشه، یا اصلا دچارش بشه. دیگه هیچی طرف باید ما رو بذاره رو سرش حلوا حلوا کنه اگرم نکرد یا دل ما دیگه براش تنگ نشد یا هر چیز دیگه ای، طرف کلاش و قالتاق و بی احساس و هزار تا چیز دیگه می شه... توی نگاه سیاسیمون که اوضاع افتضاح تر از این حرفاست. چه اونایی که دستی توی سیاست دارن چه اونایی که خودشونو برای کسایی که دستشون توی آتیش سیاسته، خفه می کنن. اینجا دیگه انصاف کلا تعطیله... یه کاریو اگه خاتمی می کرد بد بود ولی اگه همون کارو احمدی نژاد بکنه خوبه، یا همون کاریو که احمدی نژاد می کنه و بده رو اگه هاشمی می کرد خوب بود. و البته بر عکسش هم صادقه. این بی انصافیو توی کسب و کارمون، توی معلمیمون، توی شاگردیمون، توی مسافر کشیمون، توی مسافر بودنمون، توی اخلاق پیاده و سواره بودنمون، توی رفتار شهروندیمون، توی همه چی می شه دید... [] انصاف یعنی گرفتن و دادن حق. یعنی این که حق دیگرانو به رسمیت بشناسیم. توی روایاتی که می شه درباره انصاف پیدا کرد این نکته خیلی جالبه که اینطوری از انصاف صحبت شده: انصف من نفسک. یعنی از خودت "حق کِشی" کن... حضرت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: ثلاثة لا تطيقها هذه الأمة : المواساة للأخ في ماله ، وإنصاف الناس من نفسه ، وذكر الله على كل حال سه چیز هست که این مردم طاقتشو ندارن: شریک کردن برادرشون توی مالشون، گرفتن حق مردم از خودشون (انصاف) و یاد خدا در همه حال حضرت امیرالمومنین علیه السلام نامه ای به مالک اشتر نوشتن و یه جاش به این نکته اشاره کردن: أنصف الله وأنصف الناس من نفسك ومن خاصة أهلك ومن لك فيه هوى من رعيتك ، فإنك إلا تفعل تظلم توی مسایلی که به خدا و مردم مربوط می شه، انصافو رعایت کن و حقشونو از خودت و خونوادت و نزدیکانت و کسایی که زیر دستتن و دوستشون داری بگیر (جانب حقو بگیر). اینم بدون اگه این کارو نکنی ظلم کردی. [] اینم بگم که خودمم اصلا از این قاعده مجزا نیستم، متاسفانه. پس اگه می خوای کامنت بذاری که "این حرفا رو از شما شنیدن جالب است حاج آقا!!"، یه چیز دیگه بنویس... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 17 تیر1387 | موضوع: پریشان گویی ها هیچ کس به غیر ناسزا تو را / هدیه ای به رایگان نمی دهد (قیصر امین پور)
اوحدي مراغه اي می گه:
مسلمانان، سلامت به، چو بتوانيد، من گفتم دل بيچارگان از خود مرنجانيد، من گفتم به مال و جاه چنديني نبايد غره گرديدن ز گرد اين و آن دامن برافشانيد، من گفتم درين بستان، که دل بستيد، اگرتان دسترس باشد براي خود درخت نيک بنشانيد، من گفتم به گردد حال ازين سامان که ميبينيد و اين آيين شما هم حالها برخود بگردانيد، من گفتم پي نام کسان رفتن به عيب انصاف چون باشد؟ نخستين نامهي خود را فرو خوانيد، من گفتم دل درماندگان خستن، خطا باشد، که هم در پي شما نيز اين چنين يک روز درمانيد، من گفتم حديث اوحدي اين بود و تدبيري که ميداند تمامست اين قدر، باقي شما دانيد، من گفتم کاش بتونیم یه ذره انصاف داشته باشیم. این روزا دور و ورمونو که نگاه کنیم، بی انصافی داره همه جا جولون می ده. همه مونم درگیرش شدیم. توی روابط اجتماعیمون، توی مناسبات سیاسیمون، توی عشق و محبتمون، توی دوستیامون، توی کارمون، توی بی مهریمون، توی همه چی بی انصاف شدیم. اهالی رسانه یه جور بی انصافی می کنن، اهالی سیاست یه جور دیگه. کاسب یه جور، مشتری یه جور دیگه. دوستا یه جور انصافو زیر پا می ذارن، بقیه هم که... بابا یه ذره انصاف بد نیست. یه ذره خودمونو بذاریم جای بقیه، ببینیم اگه ما جای اونا بودیم چیکار می کردیم؟ اگه توی وضعیت اونا بودیم انتظار داشتیم بقیه چه برخوردی داشته باشن؟ روزگار بدی شده... کاش "مردی از خویش برون آید و کاری بکند" |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 11 تیر1387 | موضوع: پریشان گویی ها خشکی درخت / از کدام ریشه آب می خورد! (قیصر امین پور)
روزگاری می رسه که برای مردم، دینداری از نگه داشتن آتیش توی دست سخت تره... دارم به این فکر می کنم که اگه سیاست ما عین دیانت ما باشه، اگه دینمون توی همه زندگیمون جریان داشته باشه، اگه دین دار باشیم، واقعا خیلی سخت می گذره. به نظرم نه تنها سیاستمون عین دیانتمون نیست که هیچیمون دینی نیست. اصلا آدمای دین مداری نیستیم... البته اشتباه نشه منظورم از سیاست اصلا بازیای خنده دار سیاسی و امثالهم نیست همونطور که این بی دینی رو به عموم جامعه نسبت نمی دم و برعکس معتقدم عوام دیندارترن و هرچند که ظاهر دینی ندارن اما باطنشون دین مداره. دارم خودمونو می گم. من آخوند، تو درسخونده، اون یکی که خودشو سکاندار فرهنگ و ... می بینه و امثال ماهایی که دم از دین و سیاست و فرهنگ و غیره و ذالک می زنیم. خلق الله که سفت کلاه دینشونو می چسبن تا از باد فتنه های آخر الزمان در امان باشن. اون کاسبی که بسم الله می گه و کرکره مغازه شو بالا می کشه، توکلش از من که بالای منبرم دم از "و من یتوکل علی الله فهو حسبه" می زنم بیشتره... ولش کن! اینو می خواستم بگم که سیاست ما عین دیانتمونه. یعنی همون اندازه بی سیاست و کیاستیم که بی دین و بی اخلاق! به نظرم باید چندباره احادیث آخرالزمانو مرور کنیم. ببینیم توی چه مصیبتکده ای افتادیم و دست و پا می زنیم. ببینیم اهل آخر الزمان چکار می کنن و چکار باید بکنن؟ |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 20 خرداد1387 | موضوع: پریشان گویی ها اگر دل دلیل است، آورده ایم / اگر داغ شرط است، ما برده ایم (قیصر امین پور)
گفت صورتت سوخته!
می خواستم بگم از روزگاری که دل می سوزونه انتظار بیشتری داری؟ نگفتم. فقط گفتم روزگاره دیگه... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 6 خرداد1387 | موضوع: پریشان گویی ها نان را / از هر طرف بخوانی / نان است! (قیصر امین پور)
خدا برکت بده به بودجه فرهنگی. احمدی نژاد اومد انگشت گذاشت روش داد همه در اومد که وامصیبتا دیگه نمی شه کار کرد... کاری به کار احمدی نژاد ندارم اما خدا وکیلی چقدر کار فرهنگی داره می شه؟ از یه طرف یه بازی فوتبال می خواد برگزار بشه باید هفت هزار نیروی پلیس وظیفه حفظ امنیت بازی رو داشته باشن. لیگ فوتبالمون هم که توی بی اخلاقی مقام گرفته. از یه طرف دیگه خواهر شهیدان باکری نامه می ده که لازم نکرده شما برای برادرای ما کاری کنین. اگه قراره نهایت کارتون چاپ پوستر و برگزاری بزرگداشت باشه. بیاین ببنین اونا چی می گفتن و چی می خواستن. برین به داد مردم برسین، ما خودمون بلدیم براشون مراسم بگیریم... یه جای دیگه قهرمان قهرمانانمون می ره واسه یه کشور دیگه تبلیغ می کنه و تازه جماعت یادشون میفته که بیانیه بدن و ... توی زندگی عادیمون هم کارمون شده این که چجوری می تونیم بقیه رو بپیچونیم و تو این مسابقه دور زدن همدیگه و برداشتن و گذاشتن کلاه از هم جلو بزنیم... بی رو درواسی هممون یه جورایی کلاه بردار شدیم. من توی کار خودم، تو توی کار خودت، بقیه هم هر کدوم به نوعی... فقط اسم شهرام جزایری بد در رفته! هممون دنبال یه لقمه نونیم! یکی دم از فرهنگ می زنه، یکی سیاست، یکی ورزش، یکی دفاع مقدس، یکی دین، یکی خدا و پیغمبر، یکی... هممون هم داریم تو کارمون کم می ذاریم. پریشب با یه سری از رفقا داشتیم درباره عرفانای دروغین حرف می زدیم که یکیشون پرسید چرا اینجوری شده؟ گفتم یکیش به خاطر کم کاری جامعه روحانیته، یکی دیگش هم اینه که خلق الله خوششون اومده همه چیو بپیجونن. یعنی دنبال یکی می گردن که یه راه میانبر نشونشون بده که راحت و بدون دردسر بتونن هر کاری دوست دارن بکنن آخرشم هم خدا رو داشته باشن هم خرما رو... میانبری که اصلا وجود نداره! ماها خوشمون اومده که هرکاری دلمون می خواد بکینم، بعد هم دهنمونو پاک کنیم و دم از پاکی بزنیم. جالبیش اینجاست که هیچ کسی هم به روی خودش نمیاره که داره توی این مملکت حقوق می گیره که برای این اوضاع یه کاری بکنه. فقط کافیه یکی اسمی از بودجه فرهنگی بیاره تا دو هزار تا متولی پیدا کنه! می گم چطوره توی این دوره زمونه که جرم سیاسی تعریف داره، با مفاسد اقتصادی هم که مدام داره مبارزه می شه، امنیت اجتماعی هم داره کم کم برقرار می شه، مجلس هم که راه به راه داره تحقیق و تفحص می کنه و...، یه جریانی هم راه بیفته تا با مفاسد فرهنگی مبارزه کنه، مفسدای فرهنگی رو پیدا کنه و افشاشون کنه، اقلا تحقیق کنه که چرا روز به روز فرهنگمون مثل گوله برفی که دست به دست می چرخه داره آب می شه؟ یکی هم بیاد یه فکری به حال امنیت دینیمون بکنه، به خدا ثواب داره... توی این میونه باید روز و شب برای سلامتی آقا دعا کرد. خداییش سخته رهبری کردن ماها... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در شنبه 28 اردیبهشت1387 | موضوع: پریشان گویی ها فرقی نمی کند / امروز هم / ما هرچه بوده ایم، همانیم (قیصر امین پور)
به نظر من تمام اين بحثها و قضايا به آنجا برميگردد كه ما از شخصيتهاي فرهنگي و سياسيمان كه رخت از دنيا بركشيدهاند ميخواهيم استفاده كنيم و ديدگاه سياسيمان را به اثبات برسانيم؛ مگر نه اين است كه سياست ما عين ديانت ماست و ديانت ما عين سياست ما؟ اصلاً همه شئون زندگي ما شده عين سياستمان و به قول هادي غفاري حتي در غذا خوردن هم طبق ديدگاه سياسي خود عمل ميكنيم، رفتار دينيمان كه جاي خود دارد! بهرهبرداري از درگذشتگان هم در همين مسير (يا به قول علماي صدا و سيمايي در همين راستا) است: حتماً نمونههايي خودت سراغ داري اما شايد جديدترين مثال، نحوه برخورد گروهها و جناحهاي مختلف پس از مرگ زندهياد امينپور (هماو كه بر تارك وبلاگت هنوز عزادارش هستي) باشد؛ اگر نحوه انعكاس خبر درگذشت قيصر امينپور را در جرايد مختلف بررسي كردهباشي به حرف من ميرسي. من اين كار را كردهام؛ آن روز خبر اول همه روزنامههاي صبح، پركشيدن قيصر شعر ايران بود و همه عكس و پرتره او را در صفحه اول گراور كردهبودند. جداي از تيترهاي متفاوت روزنامهها (از كيهان گرفته تا كارگزاران و از جمهوري اسلامي و ايران گرفته تا اعتماد و اعتمادملي) ضمن توصيفات متفاوتي كه از او داشتند، در گزارشها و تحليلهاي خود سعي بر اين داشتنتد كه امينپور را رهروی راهي بدانند كه همان مسير سياسي آنان است. حالا از تو ميپرسم كه در زمان حيات قيصر امينپور، كداميك از اين روزنامهها و ژورنالهاي حزبي به او و ديدگاههايش پرداختند يا با او گفت و گو كرده و مسايل روز، اعم از اجتماعي و سياسي را با وي به بررسي پرداختند؟ همين اتفاق براي سيد مرتضي هم افتاد و هرسال هم در سالگرد عروجش تكرار ميشود. مهم نيست مرتضي باشد يا كامران، مهم اين است كه گذشته يا دوران پس از تحولش، كدام عقيده سياسي ما را تأييد ميكند! در زمان حيات شهيد آويني چند درصد مردم با او از طريق نوشتههايش آشنا بودند؟ و اصلاً چند درصد ميدانستند كه راوي روايت فتح نامش چيست و قبلاً چه نامي داشته و حالا چرا نامش را عوض كرده و...! واقعاً چند درصد از عوامالناس ميدانند كه صاحب نام فلان پارك يا فلان مدرسه يا خيابان و تالار و... كه هر سال بهنامش مجلس ميگيرند و در تلويزيون برنامههاي مختلف پخش ميكنند، دغدغه فكرياش چه بودهاست؟ به نظر تو اگر ميتوانستيم ارتباطي با روح بلند سيد مرتضي برقرار كنيم و از او بپرسيم در سالگرد آسماني شدنش، به كداميك از مجالسي كه برايش برگزار كردهاند رفتهاست؟ چه جوابي ميداد؟ مجلسي كه افخمي و زم و ساير دوستان قديمش گرفتند يا مجلس اعوان ارشادي و كيهاني؟ شايد دغدغه و نگراني شهروندان امروزي و يا امثال ـ دوست قديميام ـ محمد گلزاري، اين باشد كه چطور شده مخالفان ديروزي آويني كه با كشيدن كاريكاتورهاي موهن در روزنامههايشان انديشه و نگرش او را باطل و غربي نشان ميدادند، امروز خود را مدافع و مفسر همان انديشه معرفي ميكنند و دوستان قديم و همفكرانش را مخالف او؟!
اما در هر حال اين كه از شخصي كه دستش از دنيا كوتاه است و اين امكان را ندارد كه نسبت به آنچه به او ميچسبانند دفاع كند، بخواهيم استفاده كنيم و اورا مبين آراي مورد نظر خودمان بشناسانيم، در اين مملكت بسيار رايج و عادي است. بيخود نيست كه ميگويند قيامت تماشايي است! اين نصف شبي چه سؤالهاي عجيبي كه بهسراغم نيامدهاند! كاش كسي بود كه برايم ميگفت اگرـ نهتنها سيد مرتضي كه ـ تمام شهداي دوران پرافتخار جمهوري اسلامي، فيض شهادت نصيبشان نميشد و مردم ما فرصت بهرهمندي بيشتري از وجود آنان داشتند، بهراستي چه اتفاقي ميافتاد؟ اگر مطهري و بهشتي بودند سرنوشت جنگ چه ميشد؟ اگر حالا به دنيا برگردند چه ميكنند؟ اگر رجايي به دنيا برگردد و ببيند چه كساني رجايي زمانه شدهاند چه ميگويد؟ و چه ميكند؟ راستي اگر امام زنده شود چه؟ باآنهايي كه سنگ پيروي او را به سينهشان ميكوبند چه ميكند؟ يك نكته جالبتر؛ اگر هاشمي رفسنجاني به دست گروه فرقان شهيد شده بود يا در حادثه 7تير به شهادت ميرسيد، چه كساني ميشدند هاشميهاي زمانه؟ چه سازمانها و بنيادهايي براي تنوير افكار و انديشههايش تأسيس ميشد؟ آيا كسي جرأت داشت مديري را بهخاطر همفكري با او از كار اخراج كند؟ *** این مطلب ای میل دوست عزیزم محمد باقر تهرانیه. هر چند به قول خودش زمانی برام فرستاده بود که: "ظاهراً حرفها زده شده و در اين ميان حرف ناگفتهاي نمانده تا من گويندهاش باشم"، اما فکر می کنم ارزششو داره که بزارمش توی وبلاگ... همین. یاعلی مدد. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 | موضوع: پریشان گویی ها موجیم و وصل ما از خودبریدن است/ساحل بهانه ای است رفتن رسیدن است(قیصرامین پور)
ظاهر جلوه باطن است و حجاب او، و اهل نظر می دانند که اگر روزی حتی اگر قرار شود که تاریخ حقیقی حیات ظاهری بشر را بنویسند باید آن را بر اساس تحولات باطنی انسان در طول تاریخ یعنی تاریخ دین و یا تاریخ انبیاء معنا کنند. باید تاریخ جهان را از نو نگاشت تا انسان بداند که حقیقتا بر او چه گذشته است. سید شهیدان اهل قلم - سید مرتضی آوینی می خواستم زودتر از اینا یه چیزی بنویسم ولی مخصوصا صبر کردم تا چند روز بگذره و نظر بقیه رو هم ببینم و بدونم. قبل از هر چیز از محمد گلزاری و رضا اسد زاده تشکر می کنم. و هم به خاطر نگرانی هاشون، دغدغه هاشون، دلسوزیاشون، توجهشون و بچه حزب اللهی بودن و بچه مذهبی بودنشون دستشونو می بوسم و واقعا دعا می کنم که توفیقاتشون روز به روز بیشتر بشه. بعد هم از همه بزرگانی که "کوچه پشتی" رو با کامنتاشون چراغونی کردن ممنونم. مخصوصا حاج آقای زائری... اما بعد... جوابیه محمد گلزاری رو چند بار خوندم. دوباره سراغ سپیده دانایی هم رفتم. مطلبم نه تنها شتابزده بود که پراکنده و پریشون هم بود. اما ناراحتیم از شهروند امروز رو سر سپیده دانایی خالی نکردم. که اتفاقا برعکس، از سپیده دانایی ناراحت می شم چون داعیه اصلاح و تربیت داره، چون دکتر گلزاری مدیریتشو رو به دوش می کشه، چون محمد گلزاری برای من می نویسه که مخاطبم بچه مذهبی ها هستن، چون... با همه این اوصاف، باز هم پراکنده و پریشون چند تا نکته رو که به ذهنم می رسه تکرار می کنم: ۱- من نمی گم که بیایم گذشته آقا مرتضی رو پاک کنیم و بگیم همچین چیزی نبوده و اصلا این بنده خدا از روز اول همین بوده که بوده... اتفاقا توی مطلب قبلی هم همینو گفته بودم. من می گم این مرور گذشته باید یه فایده ای داشته باشه و الا به درد نمی خوره... این که ما بیایم بگیم آقا مرتضی اون موقع چجوری بود و چیکار می کرد و چی می پوشید، چه دردی از این فرهنگی که به قول رفقا دیگش ته گرفته و سوخته دوا می کنه؟ خواهش می کنم یه بار دیگه اون بخش از نوشته آقا مرتضی رو که درباره گذشته و حال خودش نوشته رو بخونین. مخصوصا بعد از اونجایی که می گه من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم... ۲- از حر مثال زدین و دیگر بزرگانی که راهشونو پیدا کردن. می شه مثالی هم بزنین که توی کدوم مورد بوده که خلق الله رفته باشن آمار گذشته طرف رو پیدا کرده باشن و... توی بخش نهم مطلب قبلی همینو گفته بودم... ۳- باز هم می گم که مهمتر تر از گذشته آقا مرتضی، تحولشه که باید بهش توجه بشه. نگاه به اون گذشته بدون دیدن تحول، همون چیزیه که دشمنای انقلاب آوینی می خوان و دوست دارن. یعنی رفتن تو راه کسایی که ایران رو بدون انقلاب می خوان، مردم رو بدون امام، دنیا رو بدون دین و... ۴- شکی نیست که برای گفتن از تحول، باید سراغ گذشته رفت. اینو قبول دارم که باید بگیم یه نفر از کجا به کجا هجرت کرده و تا نگیم کجا بوده نمی تونیم بگیم که حرکت کرده و کجا رسیده. ولی این نگاه به گذشته باید هدفمند باشه. اگه یه صفحه از اون گذشته نوشتیم، باید یه صفحه هم از حرکته بنویسیم. اگه از حال و هوای قدیم آقا مرتضی گفتیم، حال و هواشو از زمانی که راه افتاد و تا زمانی که به هدفش -شهادت- رسید رو هم بگیم... خدا وکیلی چقدر این انصاف مراعات می شه؟ چقدر ظاهر مطالبمون نشون می ده که این حرکته برامون مهمه؟ ۵- حضرت امام (ره) تو این میونه کجاست؟ فقط همین که بیایم بگیم چهره مورد علاقه آقا مرتضی امام بوده و یا کتاب های امام رو می خونده و به دیگران سفارششونو می کرده و غیره کافیه؟ انقلاب حضرتش کو؟ بی معرفتی نیست؟ * حضرت امام (ره) بت های ظاهر و باطن را شکست و با انقلاب اسلامی، خانه حقیقتی را بنیان نهاد که کعبه دل های ناس است. ام القراء است، بیت عتیق است و اسوه قیام ناس که نه شرقی و نه غربی است. *شناخت امام خمینی از ما بر نمی آید که حضرت روح الله را به دیگران بشناسانیم، او خود دلیل خویشتن است و هر که چنین است دیگران را باید به او شناخت. * انقلاب اسلامی اصولا بیرون از عالم فرهنگی دنیای جدید وقوع یافته است. * در جهان امروز کسی جز ما حرفی برای گفتن ندارد و این شجره نورسته مبارک انقلاب تنها نهال سبزی است که در این برهوت خشک و تشنه روییده است. اینا جمله های شهید آوینیه. ۶- چرا فکر می کنیم گذشته آقا مرتضی داره سانسور می شه. چون مدام توی بوق و کرنا نمی شه؟ چون هی کسی نمیاد داد بزنه آی جماعت چه نشستین که آقا مرتضاتون کامران بوده؟ گذشته آقا مرتضی رو که خودش لو داده و از همون اول هم همه جا ذکر خیرش بوده و هست. کی سانسورش کرده؟ چرا؟ اگه بخوایم اینجوری نگاه کنیم که خیلیای دیگه هم بوده و هستن که گذشته دیگری داشتن و با نفس حضرت روح الله (ره) منقلب شدن و... حالا هم حرفی از گذشته شون نیست. اونا هم دارن سانسور می شن؟ ۷- نهایتا این که آقا مرتضی هم آدمه. مثل همه آدما... عاشق می شه، اشتباه می کنه، بی راه می ره، راهشو پیدا می کنه، تغییر می کنه، منقلب می شه و... خوب! مگه اتفاقی افتاده؟ مگه دیگران نبودن؟ نمونه اش شهید همت! مگه شهید همت عاشق نشده بود؟ خاطرات همسرشو دوباره بخونیم تا یادمون بیاد آدمای آسمانی هم روی زمین زندگی می کنن. اصلا زمینین... اگه اینطور نباشه که پروازشون لطفی نداره...! ۸ - این هم که دیگران قدر آقا مرتضی رو دونستن یا ندونستن، این که دوستاشو تحویل گرفتن یا نگرفتن، این که جاذبه داشت یا دافعه، این که اوضاع حوزه هنری و دیگران قبل و بعد از آقا مرتضی چی بود و چی شد، و خیلی چیزای دیگه چه ربطی به گذشته آقا مرتضی داره؟ یه نگاه دور و اطراف خودمون بندازیم بد نیست! از فوت قیصر امین پور هنوز یک سال نمی گذره! خیلیای دیگه هم همینطور... چطوره یه سری هم به گذشته اونا بزنیم. شاید سوژه های خوبی بودن...! *** باز هم از دوستای خوبم که همت می کنن و سعی می کنن با نیت خالصشون کاری کنن و توی این برهوت سکوت و سکون، حرکتی داشته باشن ممنونم و از صمیم دل بهشون خسته نباشین می گم و عاجزانه ازشون می خوام که دعام کنن که برکت خدا حتما همراهشونه چون اهل حرکتند... و ... الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا... همین. یاعلی مدد. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 | موضوع: پریشان گویی ها سال و ماه و روز تو چرا چنان / روز و ماه و سال من، چرا چنین (قیصر امین پور)
نوشته ای که این پایین می بینین، ای میلیه که محمد گلزاری سردبیر سپیده دانایی در جواب نوشته قبلیم فرستاده. من فعلا هیچی نمی گم تا بعد... اگه دلتون خواست، خوشحال می شم که شما هم توی این صحبتا شریک باشین... ضمنا به این خاطر تو گروه "پریشان گویی ها" قرارش دادم که مطلب قبلی خودم رو تو همون گروه نوشتم. خدای نکرده فکر نکنین قصد دیگه ای بوده. همین. یاعلی مدد. *** برادر مهدي سلام مطلب قابل تامل و نقادانه شما را درباره پرونده شهيد آويني در ماهنامه سپيده دانايي خواندم. نكاتي به ذهنم رسيد كه خدمتتان عرض ميكنم. به نظرم از پرونده شهيد آويني در هفته نامه شهروند كمي دلخوريد و بعد تصميم گرفتيد درباره مطالب مندرج در دو نشريه سپيده دانايي و شهروند يك قضاوت داشته باشيد. فارغ از قضاوت درباره مطالب شهروند تنها به ذكر دلايل پرداختن ماهنامه سپيده دانايي به پرونده آويني ميپردازم: 1- مهمترين رويكرد مطالب مندرج، طرح يك دوره سانسور شده از زندگي شهيد آويني است كه به شناخت سير تحول شخصيت او كمك ميكند. آيا شهيد آويني يك انسان قدسي و غيرقابل دسترسي است كه هيچكس حق ندارد به حريم او وارد شود؟ آيا شما و ديگر برادران بزرگوار روحاني و متدين براي ما مردم عادي داستان "حر" را بارها تعريف نكردهايد؟ اين داستان را شنيدهايم كه فقط اشكي ريخته باشيم يا درسي نيز بگيريم؟ 2- آويني چگونه متحول شد؟ ببخشيد اصلا قرار نيست آويني را بررسي كنيم كه خداي نكرده به كسي بربخورد. فضيل عياض چگونه متحول شد؟ حربن يزيد رياحي چطور؟ خيلي در تاريخ نگرديم. روژه گارودي چگونه متحول شد؟ لگن هاوسن چگونه؟ احمد حنيف؟ خولو سزار مارتينز؟ و ... من چرا متحول نميشوم، دوستانم؟ اينهمه بچه مذهبي مسجدرو چرا تحول خاصي پيدا نميكنند؟ چرا مردم معمولي اينهمه زيادند و تحول يافتگان اينهمه اندك؟ و... حالا اجازه ميدهيد كه بپرسيم كامران آويني چگونه سيد شهيدان اهل قلم شد؟ 3- بياييم سادهانگاري را كمي كنار بگذاريم. آيا شخصيت تحوليافتگان با افراد معمولي هيچ تفاوتي ندارد؟ در اينكه هر تحولي يك نقطه عطف دارد ترديدي نيست. امام حسين(ع) بدون شك علت العلل تحول حر است همانگونه كه امام خميني براي شهيد آويني. ولي آيا امام حسين(ع) با ديگر افراد حاضر در حادثه عاشورا سخن نگفت؟ نعوذبالله آيا امام تاثير كلام نداشت؟ چرا يك نفر حر شد و هزاران نفر ديگر بر حضرت شمشير كشيدند؟ آيا نبايد اين تفاوتها را بررسي كرد؟ داستان خطبه متقين را هم كه ميدانيم. چرا يكي با شنيدن كلام امام از دست ميرود و من و امثال من بارها اين خطبه را ميخوانيم و راه خودمان را ميرويم؟ انقلاب اسلامي و امام خميني(ره) قطعا دليل اصلي تغيير شهيد آويني است ولي آيا اين بزرگوار حرف خصوصي در گوش آويني گفت و او را متحول كرد و اين حرف را به هزاران مدعي ديگر نگفت كه امروز بر سر سفره آن بزرگوار نشستهاند و نمكدان ميشكنند و ميگويند ايهاالناس انقلاب اين است و اسلام اين است و .... ما نخواستيم با آويني كار سياسي بكنيم كه براي خوشايند عدهاي از اختلاف او با وزير ارشاد وقت حرف بزنيم و براي خوشايند عدهاي ديگر، از فلان روزنامه مدعي دفاع از آويني و شهيدان بگوئيم كه چگونه در زمان حيات آويني با او برخورد ميكرد. 4- پرونده ما براي روشنفكران و سياسيون نبود. براي بچه مذهبيهاست. براي ما كه مملو از هنجارها و رفتارهاي متنقاضيم. براي من كه فكر ميكنم هر گناهي ميتوان كرد و با يك اشك براي امام حسين(ع) همه گناهانم پاك ميشود و از در هيات كه بيرون ميآيم روز از نو، روزي از نو. پرونده براي امثال من است كه مدام به دنبال فلان مداح ميگردم تا بگويم عاشورا هيات فلاني بودم و از فرداي عاشورا امام حسين(ع) را فراموش ميكنيم. اين پرونده براي آن دسته از بچه مذهبيهاست كه كلاس اخلاق فلان بزرگوار سالها ميروند و هر روز بر حجم عجب و غرورشان افزوده ميشود و هيچ تحولي نميكنند. نوشته بودي كه " هرچي بوده كه بوده" درست ولي آويني در وجودش چه داشته كه هرچه بودهي او به شهادت منتهي ميشود و هرچي بودهي ما به روزمرگي و .... اين پرونده در واقع تلنگري است براي ما كه سرنوشتمان معلوم است." خسر الدنيا و الاخره". 5- مطلبت كمي شتابزده بود، خداي نكرده تو دوست بزرگوار را به بيانصافي متهم نميكنم، معتقدم ما را و ديگران را با يك چشم نگريستي. سرمقاله را خوانده بودي؟ از مصاحبه دكتر اميدوار و شهرزاد بهشتي فقط نقاشي و شعر و روي چمن نشستنش را ديدي؟ آيا دوستان قديمي آويني از انقلاب و امام به عنوان نقطه تحول اين شهيد مظلوم ياد نكرده بودند؟ دوباره بازگرد و گفتوگوها را مطالعه كن. 6- نوشته بودي آش اينقدرها هم شور نيست. باور كن آش شورتر از اين حرفاست. شور كه سهل است اين ديگ فرهنگ آشش ته گرفته، سوخته؛ به شورش راضي هستيم، يكي به خورد نسل بعد از انقلاب، آش شور بدهد، آش بينمك بدهد، يك غذايي بدهد كه نميرد از گرسنگي، باور كن خسته شديم از اينهمه فولكسي كه با ما دادند و از صداي ابوعطايش فهميديم قورباغهاست كه آن را رنگ كردهاند. در كدام كارخانه؟ در كارخانهاي به نام دين، به نام ايران، به نام آزادي به نام شهدا به نام مليگرايي و .... 7- اصلا به ما نسل جوان چه ربطي دارد كه چرا ميرفتاح و افخمي و فراستي و .... بعد از شهادت آويني از روايت فتح فراري شدند؟ به ما نسل جوان چه ربطي دارد كه چه نيروي جاذبهاي تا زمان حيات آويني بر موسسه حكم فرما بود و چه نيروي دافعهاي بعد از شهادتش آنجا سايه افكند. باشد ساكت ميشويم دهانمان را ميبنديم ولي اجازه بدهيد اين سوال را بپرسيم كه با اين شيوه تبليغ شهيد آويني چند جوان مثل او شدند و راهش را ادامه دادند؟ چند آويني ديگر تحويل جامعه شده است؟ 15 سال تبليغ يكسويه آويني چه كسي را متحول كرد؟ درِ تحول بسته شده است؟ بهتر نيست كمي ترس و توهم توطئه سوءاستفاده نامحرمان و بيگانگان را كنار بگذاريم و اجازه بدهيم دلسوزاني بيايند و با نگاهي نو آويني را براي جوانان تحليل كنند. از اينكه شهامت از "حاتميكيا"ها گرفته شده كه بگويد قلمم جسارت پرداختن به گذشته آويني را ندارد بايد افسوس خورد يا شاد بود؟ 8- باور دارم كه "نظام نميترسه كه كامران، آويني بشه". اين كه خوب است حتي نميترسد كه آويني كامران بشود ، نظام خيلي سرش شلوغ است، خيلي دغدغههايش بزرگتر از اين حرفهاست. كارهاي نظام را بهتر است در وبلاگ حاج آقاي زائري دنبال كنيم! 9- راستي از حاج آقاي زائري حرف آمد و تقبل الله گفتنش به بند 18 مطلبت. آيا قرار است باز از انفجار نور بودن انقلاب حرف بزنيم. اينهمه كلي حرف زدن كافي نيست. من به عنوان يك معلم تاريخ معاصر وقتي به درس انقلاب اسلامي ميرسم نميدانيد چقدر عذاب ميكشم كه از انقلاب و امام دفاع كنم. چرا؟ چون فقط براي نسل جوان و نوجوان كليگويي كردهايم و نخواستيم مصداق بياوريم كه تاثير اين انقلاب اين بود. برادر مهدي اگر پرونده ما را درست مطالعه كنيد خواهيد ديد كه گفتهايم آويني در شخصيتش عناصري دارد كه او را متحول ميكند و سرمنشا اين تحول امام و انقلاب است كه با شخصيت سالم اما متفاوت او در قبل از انقلاب پيوند ميخورد و ميشود سيد شهيدان اهل قلم. البته نگاه شما تقبل الله دارد و نگاه حاج آقا زائري به امام كه در خانه منتشر شد و همه ميدانيم تبارك الله. اميدوارم هم شما يكبار ديگر پرونده ما را كامل بخوانيد و هم حاج آقا زائري فرصت كنند نگاهي به مجله بيندازند و بعد... 10- بخش پاياني سرمقاله ماهنامه سپيده دانايي را با عنوان " امتياز بيقراران" ميآورم تا با نگاه ما بيشتر آشنا شويد. اميدوارم شما و دوستاني كه نظر ميگذارند اين فرصت را داشته باشند كه تمام سرمقاله را بخوانند. "... نيمه پنهان شهيد آويني نه نيمه پر از انحرافي است كه گروهي كينهتوز بخواهند با افشاي آن از سرمايههاي انقلاب انتقام بگيرند، نه نيمه سياهي است كه عدهاي موجسوار منفعتجو بخواهند آن را پنهان كنند و نه نشاني از شهامت او در بيراهه رفتن و تجربه كردن خطاهاي فكري و اخلاقي است كه دوستانش اصرار داشته باشند براي ستيز با مقدسمآبي آن را آشكار كنند، بلكه نقطه تحولي است در مسير صيرورت انساني جستجوگر كه اصيل بود نه ساختگي و به خاطر همان اصالت صادقانه با خود و مردم روبرو ميشد و بيقراري و آزادگي را بر ايستايي و آرامش كاذب ترجيح ميداد. اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز آزاده من كه از همه عالم بريدهام" يا علي مدد محمد گلزاري سردبير ماهنامه سپيده دانايي |+| نوشته شده توسط میم. غریب در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 | موضوع: پریشان گویی ها ای مسافر غریب، در دیار خویشتن / با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر! (قیصر امین پور)
قلی خان، خان نبود. راهزن بود.
جوون که بود به خودش گفت: ببینم میتونی تنهایی هزار تا قافله رو لخت کنی؟ پای حرف خودش وایساد، تنهایی هزار تا قافله رو لخت کرد. آخر عمر دستشو داغ کرد و گفت: هزار قافله تموم شد. ببینم میتونی یه قافله رو سالم به منزل برسونی؟ نتونست... تقاص بدتر از این؟ روزی روزگاری رو اگه یادتون باشه این جمله هاشو حتما یادتونه. اگه این جمله ها هم یادتون باشه، لابد حس خودتونم بعد از شنیدنشون یادتون مونده که چه حال بدی بوده و چقدر دلتون به حال قلی خان سوخته و احساس ترحمتون فوران کرده... من که اینطور بودم. واقعا دلم سوخت برای کسی که یه عمر هرکاری دلش خواسته کرده، بعد که فهمیده اوضاع از چه قراره و خواسته درستش کنه، نتونسته... اینارو به عنوان مقدمه گفتم تا برسم به اصل حرفم. اون هفته شهروند امروز یه سری مطلب در مورد آقا مرتضی نوشته بود، این هفته هم سپیده دانایی یه پرونده مفصل به مناسبت پونزدهمین سالگرد شهادتش نوشته. این دوستان کلی حال کردن که این "سید شهیدان اهل قلم"، سال ها پیش اصلا این تیپیا نبوده که! کامرانی بوده برای خودش... کامران رو هم چه به انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و روایت فتح و از این حرفا...؟ کلی هم مانور دادن روی این مسئله که بله آقا کامران، اهل شعر بود و نقاشی. اهل نشستن روی چمن جلوی دانشکده هنرهای زیبا بود و شعر خوندن برای دوستاش. فلسفه دوست داشت یا نداشت. آخر موسیقی روز دنیا بود. تیپ چجوری داشت و ریش و سبیل یه جور دیگه و از این حرفا... پاتوقش کافه فلان بود و اصلا و اصولا روشنفکر غربی بود. بعد هم رفقاش میان می گن که آره نمی دونیم چی شد یهو عوض شد. انقلاب که شد یهو "کامران" شد "سید مرتضی"... *** اینایی که نوشتمو شاید بشه گفت خلاصه اون حرفاست. اما چیزی که باعث شده اینا رو بگم اینه که فکر می کنم به نظرم باید به چند تا نکته حتما توجه کرد. ۱- خوب گذشته آقا مرتضی هرچی که بوده، بوده... مهم اینه که یه جایی به یه دلیلی عوض شده. اتفاقا این عوض شدنه مهمه. این که چی شد که عوض شد. اون چه طوفانی بوده که گذشته آقا مرتضی رو اینطور به هم ریخته؟ ۲ـ اصلا انقلاب یعنی همین. این که یه آدمی خودشو از راه غلط بندازه تو مسیر درست. آیت الکرسی رو که همه مون بلدیم: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور...! ۳- به نظرم توجه نکردن به دلیل انقلاب روحی آقا مرتضی -یا حداقل کم توجهی بهش- بیشتر از این که یه عده بیان و بگن آقا مرتضی از روز اول همین بود... -درست مثل کسایی که از شهدای دفاع مقدس آدمایی می سازن که محاله یه جوون امروزی بتونه به مقامشون برسه- ظلم در حق شهید آوینیه. ۴- فکر نمی کنم آش به این شوری هم باشه که یه جماعتی دارن از کیسه آقا مرتضی می خورن و حال می کنن که خلق الله نفهمن این آقا مرتضی همون کامران دهه چهل بوده... این جماعت چند نفر می تونن باشن؟ چقدر می تونن تاثیر گذار باشن؟ نهایتش اینه که چهار تا کتاب و سی دی و فیلم می خوان به این بهونه به مردم بفروشن دیگه. آخرش اینه که یه عده رو دور خودشون جمع می کنن و موسسه ای، چیزی راه میندازن... بیشتر از این حرفاست؟ ۵- یه جوری توی این مطالب درباره کسایی که نمی خوان آوینی اونجوری که بوده، نشون داده می شه که آدم فکر می کنه اصلا نظام می ترسه کامران آوینی معرفی بشه...! ۶- چرا هیچ جا به این نکته اشاره نشده که چرا آقا فقط برای شهید آوینی از چنین اصطلاحی (سید شهیدان اهل قلم) استفاده کرده؟ چرا مشابهشو درباره کس دیگه ای نگفته؟ ۷- اگر آقا کامران همون که بود می موند، الان نائب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بهش چنین لقبی می داد؟ ۸- پس مهم نیست که گذشته اش چی بوده. مهم اینه که تونسته عوض بشه. اگه نمی شد که... (روزی روزگاری رو یادتونه؟) میرزا جهانگیر خان قشقایی، یکی از بزرگترین عرفای ماست. این بنده خدا، خان بوده. همه کس و کارش هم خان و خان زاده بودن تو ایل قشقایی. می گن یه روز می ره اصفهان، یه ساز شکسته هم داشته که می خواسته بده تعمیرش کنن. یه درویشی رو می بینه و آدرس ازش می پرسه. درویش بهش می گه برو ساز دلت رو درست کن... خان قشقایی همه چیشو ول می کنه و یه راست می ره تو مدرسه علمیه ای که اونجا بوده و بعدها می شه یکی از بزرگترین اساتید حوزه... اگه این اتفاق نمی افتاد، کسی الان اسمی از جهانگیر خان قشقایی می برد؟ اصلا برای کسی مهم بود؟ ۹- مهم نیست که گذشته اش چی بوده. که اگه اینطور نباشه تکلیف رسول ترک و مصطفی دیوونه معلومه. یعنی هر موقع این بنده های خدا میومدن تو دم و دستگاه امام حسین( علیه السلام) خلق الله باید برای سلامتی لات و اوباش محل و عرق خور هیئت صلوات می فرستادن...! ۱۰- وجدانا انقدر که به دوران گذشته آقا مرتضی پرداخته شده، به دوران تحولش هم نگاه شده؟ ۱۱- به نظر نمی رسه که این واقعا هنر حضرت امام(ره) بوده؟ -از حرفای اون بنده خدا که شاید انقلابی هم نبود ولی صادقانه می گفت شهید آوینی یکی از معجزات انقلابه خیلی حال کردم- ۱۲- فکر نمی کنین شاید چند برابر این پرونده ها لازم باشه که به این نکته پرداخته بشه که چی شد کامران شد سید مرتضی؟ واقعا برای این پرونده هم کسی آستین بالا می زنه؟ ۱۳- رو کردن گذشته کسی که خودش هم بهش اعتراف کرده و هم می گه گذاشتمش تو گونی، سوزوندمش خیلی هنر مندانه است؟ کاش می شد فهمید اون لحظه که آقا مرتضی کنار آتیش وایساده بوده چه حالی داشته... ۱۴- فکر نمی کنین با این نوع پرداختن یک طرفه به این تحول و بدون توجه کافی به دلایلش، یه ناظر بیرونی اینجور برداشت کنه که: بله! آقا کامران تا دید اوضاع داره عوض می شه، یهو شد آقا سید مرتضی... یاد اخراجی های ده نمکی افتادم که تو قهوه خونه ارژنگ امیر فضلی می گفت: "حاج داش مجید سوزوکی"...! ۱۵- این دوستان محترم که اینقدر دقیق اوضاع و احوال دهه چهل آقا کامران رو مرور کردن چرا آدرس دقیق نمی دن که کجای انقلاب و چجوری و سر چی آقا سید مرتضی به وجود اومد؟ انقلاب از سال چهل و دو شروع شده بود... یعنی تقریبا همون موقع که آقا مرتضی تو عوالم روشنفکرانه خودش بوده... ۱۶- چند درصد از عمر شهید آوینی توی عوالم روشنفکری گذشته؟ ۱۷- یادمون نره که آقا مرتضی اون عوالم رو پشت سر گذاشته. این یعنی تکامل. یعنی حرکت. یعنی رشد. به نظر نمیاد این تعاریف با رجوع به گذشته همخونی داشته باشن! مگه اینکه از این رجوع بخوایم به اینجا برسیم که راه تکامل رو پیدا کنیم. یعنی یه رجعت کارگاهی و کارآموزی برای به دست آوردن نسخه و مدل... یعنی همون چیزی که توی بخش ۱۱ گفتم... ۱۸- بی انصافی نیست که از انقلابی که حضرت امام (ره) توی ظاهر و باطن مردم انداخت، اینجوری یاد کنیم که نمی دونیم چی شد؟ یهو عوض شد! آوینی، دیگه اون آوینی قبلی نبود! اصلا اهل خطر بود و تغییر و ... *** این چیزایی که نوشتم اصلا به این معنا نیست که چرا گذشته یه کسی رو شخم زدن. اتفاقا خیلی هم خوبه که کاملا موشکافانه بیایم ببینیم واقعا چه اتفاقی ممکنه بیفته که یه کسی با همچین گذشته ای، بشه "سید شهیدان اهل قلم" مردم... بیایم ببینیم حالا چه چیزیمونو از دست داریم می دیم که قضیه داره عکس می شه؟ بیایم ببینیم این جمله آقا یعنی چی که: "پرورش جوانان و نوجوانان خداجوی بسیجی فتح الفتوح امام راحل است"...؟ آخر هم بگم که عذر می خوام اگه یه ذره طولانی شد یا پراکنده گویی بود. از ذهن آشفته و پراکنده من بیشتر از این هم بر نمی اومد... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 | موضوع: پریشان گویی ها ای دریغ و حسرت همیشگی! (قیصر امین پور)
با امید و سید شهرام شکیبا نشسته بودیم تو دفتر حاجی باشی و گپ می زدیم. از زمین و زمان می گفتیم و...
حاجی باشی هم انگار سرحال بود، سه تارشو در آورد و... رو کرد به من و معذرت خواهی کرد. گفتم: چه راه می زند این مطرب مقام شناس که شیخ گوشه نشین هم به سیم آخر زد *** از صبح تا حالا این بیت رو مخمه... از اون آدمایی بود که تو جلسه اول احساس می کردی چند ساله می شناسیش... *** به همین سادگی... بود...! یعنی تموم شد. یعنی دیگه نیست. یعنی بود...! خدا بیامرزدش. برای شادیش یه صلوات بفرستیم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 26 فروردین1387 | موضوع: پریشان گویی ها هرچه می پنداشت درمان است، عین درد شد (قیصر امین پور)
یه مثلی هست که می گه اگه حرف نزنی کسی نمی گه لالی...
به نظرم باید اینجوری گفت که عزیز رسانه ای! اگه کار مذهبی نکنی کسی نمی گه بی دینی! مخصوصا بزرگواران رسانه ملی! باور کنین بعضی وقتا کار نکردنتون ثوابش بیشتره... برادر من کار دینی نکن. تو رو به همون مقدساتی که می خوای ترویجشون کنی قسم، کار نکن برادر. برو همون کاری رو که بلدی بکن. اصلا کی گفته همه باید مبلغ دینی باشن؟ نکن برادر... باور کن داری خراب می کنی؟ آخه این خزعبلاتی که داری به خورد خلق الله می دی رو از کجا آوردی؟ هنوز بعد سی سال باید هزینه خود شیرینی شما رو اسلام و انقلاب و دفاع مقدس و ... بده؟ *** من عمل علی غیر علم کان ما یفسد اکثر مما یصلح |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 25 فروردین1387 | موضوع: پریشان گویی ها ای خوشا دل های دور از دسترس! (قیصر امین پور)
من تو رو با هیچ کس و هیچ چیز تو دنیا عوض نمی کنم!
تو عوض شدی... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 8 بهمن1386 | موضوع: پریشان گویی ها چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
جدیدا دارم سعی می کنم کمتر حرف بزنم. حتی تعداد پستای وبلاگو کم کردم، کمتر کامنت می ذارم و...
اما مثل این که نمی شه. توی این دنیا و برای آدماش باید وایساد و داد زد! باید یقه گرفت... انگار بعضی وقتا بد نیست آدما روی دیگه سکه رو هم ببینن... یا نیمه خالی لیوانو...! *** ۱) این پست برای رفقای دور و نزدیکمه که جدیدا رگ رفاقتشون بدجور بالا زده و دارن از احساس رفاقت می میرن... (پس اگه بقیه نفهمیدن چی می گم، ناراحت نشن و به دل نگیرن) ۲) برای اطمینان خاطر هر کسی که این خزعبلاتو می خونه: "من همونی هستم که بودم، با همون مشخصات و همون زندگی..." ۳) حرف آخر: خدا کنه یه جایی همین جاها و توی همین روزا، این بازی رو تموم کنین... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 14 اردیبهشت1386 | موضوع: پریشان گویی ها هنوز در پی یکرنگی رفیقانم / دلم به ساده دلی های خویش می سوزد
یا ویلتی لیتنی لم اتخذ فلانا خلیلا...
فرقان:۲۸ اینو برای کسایی نوشتم که فکر می کنن هنوز... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 | موضوع: پریشان گویی ها ببخشید؟... شما نقابتونو چند خریدین؟
هیچ فرقی نمی کنه که کی باشیم و کجا.
هیچ فرقی هم نمی کنه که چیکاره باشیم و چی حالیمون باشه. همه مون عین همیم. من همونی هستم که صبح پیچیدم جلوی ماشین شما و اعصابتونو خورد کردم. شما هم همون آدم محترمی هستین که دیروز درباره اخلاق و انسانیت و این چیزا حرف می زدین، و امروز داشتین خاندان یه بدبختی رو جلوی چشماش می آوردین. اون یکی هم که آشغالای خونه شو نصف شب پرت کرد تو جوب!، هم یکی از ماهاست. حالا ممکنه وزیر باشه، وکیل باشه، تاجر باشه، دانشجو باشه... یا هر کس دیگه ای. آقای دکتر هم، جناب مهندس هم، حاج آقا هم، یا هر چیز دیگه ای که دوست دارین به جای این سه نقطه ها بذارین "..." هم، که پدر همه رو درآورده. خلاصه هیچ فرقی نمی کنه که کی باشیم و چیکاره...! همه مون عین همیم. ... دنیای قشنگی! برای خودمون درست کردیم، گور اموات دیگران... صلوات! ... این بالماسکه لعنتی، کی می خواد تموم شه؟ ... من می خوام زندگی کنم! دنیا وایسا... |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 22 اسفند1385 | موضوع: پریشان گویی ها واعظ شهر که مردم ملکش می دانند...
چند روزه که می خوام بنویسم. حتی تیترشو هم تو فکرم زدم: حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند... اون روزایی که درباره همشهری محله و آقای زائری نوشتم، برخوردای جالبی رو دیدم و بعضا خوندم. وقتی گفتم قراره درباره موسوی خصال و علیرضای معزی و ناصر جزایری بنویسم که به قول طرف گفتنی دیگه "هِچ"...! اما ننوشتم، چون حال و هوای وبلاگ خراب می شد. ننوشتم، چون اگه می نوشتم باید چیزای دیگه ای هم می نوشتم درمورد بعضیا، که شان وبلاگم واقعا بالاتر از این حرفاس (اقلا برای خودم که اینجوریه، هر چی باشه اینجا کوچه پشتی مجازیه برای خودش.................یادته؟) ننوشتم، چون باید ... (هر چند اگه بخوای می نویسم) ... چند روزه که می خوام بنویسم. حتی تیترشو هم تو فکرم زدم: حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند... اما یکی تو این هیر و ویر نوشتن و ننوشتن، به همم ریخت. امروز که می خواستم بنویسم، نذاشت. به همم ریخت... خلاصه اینکه نمی نویسم. چون می خوام از خودم بگم. می خوام بگم تو این هیاهوی روزگار، تو این وانفسا، دارم خفه می شم. دارم یخ می زنم، دارم می سوزم. دارم ... ولش کن. اونوقت یکی میاد می گه: ... ولش کن. حال ندارم حرف بزنم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 27 دی1385 | موضوع: پریشان گویی ها پریشان خاطران رفتند در خاک / مرا از خاک ایشان آفریدند
دو روزه محمد صباغیان گیر داده براش پوستر یادواره شهدا بزنم. تو کتش هم نمی ره که من اون موقع هم که کار گرافیک می کردم، چیزی بلد نبودم چه برسه به حالا...
*** دو روزه همه دارن تو مخم رژه می رن. الانم هم که نشستم سر دستگاه، موسیقی آژانس شیشه ای داره با اعصابم بازی می کنه. یه چیزایی نوشته بودم که همش پاک شد. یه چیزای دیگه می خوام بنویسم، شاید بی ربط باشه، شاید بی معنی. مهم نیست. خودم که می فهمم چی دارم می گم. تو هم حتما می فهمی... *** به نام خون به نام پاکی به نام شهید به نام درد به نام عشق ... به نام تو... به نام همه خوبی ها به نام آرامشی که برات آرزو می کردم، و دعا می کنم. به نام صبر به نام اون کسی که آلاینده های هوای نفْسمونو با نفَس های سوختش فیلتر می کنه. ... به نام ... به نام ... به نام قطعه سرداران بی پلاک به نام شهدای گمنام به نام محمد، حسن، داود، عبدالله، محمد زمان، رمضون، محمد زمانی، محمد جواد ... به نام همه اسم های خدا تموم شد. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 25 دی1385 | موضوع: پریشان گویی ها قل اعوذ برب الناس...
حالت تهوع دارم.
از دیدن آدما، برخورداشون، ارتباطاشون، ... از همه چیشون که مسخره شده، دارم بالا میارم. واقعا مزخرف شده، همه چی. یکیمون داره از زور بدبختی می میره، خودشو خوار زاده بیل گیتس معرفی می کنه. یکیمون دلش می خواد با همه کثافت کاریاش، کسی فکر نکنه بالای چشمش ابرو داره. یکیمون بدش میاد کسی فکر کنه آدم حسابیه، خودشو شبیه هر جونوری می کنه. یکیمون ذوق می کنه بهش بگن، آدم حسابی. یکیمون می گه گور پدر همه، اما محتاج نگاه آدماس. یکیمون ......... ولش کن. یکیمون هم مثل من، دارم بالا میارم از اینهمه بی ربطی و بی حساب و کتابی خودم و دیگران. راستی یاد یه آدم عوضی -مثل خودم- افتادم. خجالت نمی کشید. بوی تعفنش همه جا رو برداشته بود، تو رو نصیحت می کرد به پاکی.......... مردک بی آبرو! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 17 دی1385 | موضوع: پریشان گویی ها لطفا کسی نخواند. این نامه کاملا خصوصی است!
سلام. نمیدونم هنوز از نوشتههام آشفته میشین، یا نه؟ نمیدونم هنوز هم باخودتون درگیرین که جوابمو بدین یا نه؟ نمیدونم چه فکری میکنین؟ نمیدونم براتون مهمه که من چه فکری در موردتون میکنم؟ خیلی چیزا هست که نمیدونم. کاش من هم میتونستم بگم کجاها، چقدر آشفته شدم. کاش میشد بگم که خودمو محق میدونم تا ازتون ناراحت بشم. اقلا پونزده سال زیر پرچمتون سینه زدم و پای روضههاتون گریه کردم. کاش قبل از رفتن میدیدمتون. کاش برای یه بار دیگه ترک موتورم مینشستین و با هم دوری میزدیم و و چاهار تا کلمه بدون رودرواسی بهتون میگفتم. کاش... ... مهم نیست! ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 12 آبان1385 | موضوع: پریشان گویی ها چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود!
این فیلم! بخشی از زندگی منه. نمی دونم به کسی بر می خوره؟ توهینه؟ دری وریه؟ ...چیه؟ نمی دونم. به هرحال اگه زندگی خودمم نتونم توی وبلاگ شخصیم بنویسم که دیگه خیلی بدبختم. نه؟ اپیزود اول بچه تر از این حرفا بودم که جر و بحثام شروع شد. اون موقعها با بر و بچههای کلاس بحث میکردم… یه سریا معتقد بودن که دارم الکی از حاجی دفاع میکنم. خدا بیامرزه سید هادی موسوی فرد رو. با حسین معزی و محی الدین شیخ الاسلامی و چندتا دیگه از بچهها "چشمه خورشید" رو راه انداختن. اونجا یه موقعهایی شده بود جای کل کل کردنم با علی درختی و جماعت مشابه که ساز مخالفت با حاجی رو میزدن. اپیزود دوم خانه که راه افتاد، خیلیا بودن که از کارای خانه و حاجی شاکی بودن. اون زمان فکر میکنم همسن و سالای الان صدرا امانی بودم و توی حال و هوای الان این بنده خدا! کارم شده بود جر و بحث با دار و دسته محسن نیری و احمد شریعتمدار –و در کل، دار و دسته مسجد شیخ عبدالنبی نوری– که سیاستا و کارای حاجی رو قبول نداشتن. اپیزود سوم حاجی رو گرفته بودن. خانه تعطیل بود. حاجی پیغام داده بود که سیلی دوستان برام از دلسوزی دشمنان عزیزتره. بر و بچههای خانه رو جلوی نماز جمعه دیدم. داشتن با جماعت مسعود دهنمکی و حسین الله کرم صحبت میکردن، بلکه بتونن جلوی جماعتی رو که راهپیمایی راه انداخته بودن و داد و بیداد می کردن که حاجی باید ال و بل بشه رو بگیرن. اون موقع هم داشتم با یه سری از رفقا سر جریانات خانه و حاجی و ... بحث میکردم. اپیزود چهارم همون شبایی که حاجی اوین بود، عروسی سعید ری شهری هم بود. من زودتر از بقیه از سالن زدم بیرون. جلوی در سالن منتظر تاکسی بودم که یه پیکان سفید جلوی پام وایساد و گفت حاج آقا بفرمایید تا یه جایی در خدمتتون باشیم. منم از خدا خواسته سوار شدم. بعد از اینکه طرف کلی از زیر زبونم حرف کشید، فهمیدم آقا، از دور و وریای حاج آقای ری شهریه! و ظاهرا از این آدمایی که همه جا باهاش اینور اونور میرن و کارشون رو با ایشون تنظیم می کنن! البته یکیش هم دادگاه ویژه اش بود. بنده خدا خیلی آدم خوبی بود! قرار بود منو تا یه جایی برسونه، ولی تا دم خونه باهام اومد. مدتی هم که با هم بودیم، به بحث درباره حاجی و اتفاقایی که ممکنه براش بیفته گذشت. اپیزود پنجم تو مغازه بابک برهانی نشسته بودم که مسعود دهنمکی اومد اونجا و کار برام تراشید. بحث...! اپیزود ششم تا مدتها کارم شده بود سر و کله زدن با رفقای مسعود دهنمکی. از عباس منطقه گرفته که هر از گاهی جلوی مسجد ارک یا تو پاساژ مهستان میدیدمش تا مهدی رضوانی که هر روز تو مدرسه آقا مجتهدی همدیگه رو میدیدیم. و البته بابک برهانی. بعضیاشون فقط فحشم ندادن. نمیدونم. شاید فکر میکردن دارم ازهم آخور میخورم هم از توبره. از این طرف با جماعتی میپریدم که تند روهاش میخواستن سایه حاجی رو با تیر بزنن، از اونطرف افتخار میکردم که شاگرد حاجیم. اپیزود هفتم مدتها گذشت و من هر وقت مسعود دهنمکی رو –معمولا تو مغازه بابک برهانی– میدیدم، انگارداغشو تازه میکردم. همه حرفامون میرسید به حاجی. همیشه هم میگفت قبول دارم که بچه حزب اللهیه. منتهی خط قرمز خط قرمزه، نباید ازش رد شد. اگر غیر این چیزایی که میگی بود که ...! اپیزود هشتم مدتها گذشت و من سر از همشهری جمعه درآوردم. یه بار جلوی نماز جمعه مسعود دهنمکی رو دیدم. سلام و علیکی کردم و ماجرای همشهری جمعه رو براش تعریف کردم که قراره در بیاد و غیره. گفت هنوز با زائری کار میکنی؟ گفتم آره. طبق معمول مختصر بحثی کرد و اونروز گذشت. شمارهاش رو گرفتم و چند روز بعد بهش زنگ زدم و دعوتش کردم دفتر حاجی. جلسه جالبی بود... چند وقت بعد هم صبح دوکوهه هم با حاجی مصاحبه کرد...! اپیزود نهم هنوز هم دارم بحث میکنم و هنوز هم خیلی از بحثام درباره حاجیه...! فرقش اینه که این دفعه با رفقای حاجی بحث میکنم... تو این میون هم یه سریا مثل موسوی خصال هستن که معتقدن به حاجی توهین می کنم، چون به جای حاج آقای زائری براش نوشتم آقا رضا... اپیزود دهم این هم بگذرد...! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 9 آبان1385 | موضوع: پریشان گویی ها زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد
با عرض پوزش از همه عزیزانی که ممکنه از این جمله ناراحت بشن:
« اوصیکم عباد الله و نفسی بتقوی الله» می دونم، خیلی حرف بدی زدم. اول اینکه من کی باشم که خلق الله رو نصیحت و سفارش کنم. دوم اینکه از کی تا حالا آدم شدم و خودمو با از ما بهترون جمع می بندم؟ سوم مثل اینکه دارم یه چیزاییو عوض می کنم. اول باید خودمو می نوشتم بعد بندگان خدا رو. البته بعدها معلوم می شه که درستش چیه. چهارم اندازه خودمو ندونستم و بزرگانو نصیحت به تقوای خدا کردم. پنجم حرمت بزرگترا رو حفظ نکردم و با ضمیر مخاطب مفعولی باهاشون حرف زدم. ششم مگه عزیزان تقوی نداشتن که من توصیه کردم تقوی داشته باشن؟ هفتم هر چی که باشه شان و جایگاه دیگران با من یکی نیست. نباید قیاس به نفس کنم. هشتم اگه خدای نکرده کسی هم تقوا نداشت که نباید اسرار هویدا کنم و خبرها رو بیرون ببرم. نهم ... ولش کن. باید یاد بگیرم و دیگه حرفای گنده تر از دهنم نزنم. |+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 7 آبان1385 | موضوع: پریشان گویی ها فالوده می خورم، پس هستم
چند وقت پیش یه اس ام اس برام اومد با این مضمون که پاییز، بهونه است، برگ از درخت خسته شده... العاقل یکفی به الاشارة! یادش به خیر اون زمانی که می رفتیم مدرسه آقای مجتهدی، بعضی وقتا سر از بازارچه نائب السلطنه در می آوردیم و بعد هم خیابون ری و بستنی اکبر مشدی... این یه خاطره معمولی نبود. جریان زندگی ای بود، به سبک ایرانی. خواهشا کسی نره تو مایه های نوستالژیک و این بازیا که اصلا قصدم این چیزا نبود. می خوام بگم که فالوده و بستنی توی زندگی ما ایرانیا نقش مهمی داره که توی زمینه های مختلف هم می شه اثرشو دید. توی اقتصاد، سیاست، روابط اجتماعی، و البته دنیای بی سر و صاحب فرهنگ...! کافیه یه نگاه کوتاه به دور و برمون بندازیم تا اثر فالوده و بستنی و البته جریانات مرتبط با اونا رو ببینیم. گفتم که همه جا هم می شه دیدش. کاری به عوالم سیاسی ندارم و ماجرای دعواهای زرگری و فالوده خوری های بعدش... اقتصاد هم که کلاس کاریش به ما نمی خوره! فقط یادمه که می گفتن شهرام جزایری اول بستنی فروش بوده... معلومه که خوب بلد بوده که کجا باید فالوده هه رو بزنه که زده! روابط اجتماعی هم که دیگه از ما گذشته تا با کسی بریم کافی شاپ و اینجور جاها...! می خوام گیر بدم به فرهنگ. یه بهونه هم بیشتر ندارم. اونم آخرین مطلب آقای زائریه. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 14 مهر1385 | موضوع: پریشان گویی ها هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
گفته بودم: «خیلی چیزا هست که می خوام درباره شون بنویسم. آقای زائری، ناصر جزایری، رضا اسدزاده، جواد فرجی، مهندس اینانلو، حتی موسوی خصال... و البته مدرسه مطهری و جماعتش... البته علیرضای معزی هم! اما معلوم نیست بنویسم. حیف!» اما می نویسم. به هزار و یک دلیل. اما نه همه شو! اما نه همه شونو... اینم بگم که اون مطلبی رو که برای آقای زائری نوشتم، نامه بود. نه اون چیزی که می خواستم در موردش بنویسم. منتظر می مونم .... اما بعد. چند شب پیش مهندس اینانلو رو دیدم. بدش نمیومد بدونه که چی می خوام درباره اش بنویسم. پس با آقای مهندس شروع می کنم. امیدوارم که ناراحت نشه. بسم الله الرحمن الرحیم. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 3 مهر1385 | موضوع: پریشان گویی ها نرو! نرو! (به سبک و آهنگ رضا صادقی)
المومن یحتاج الی ثلاث خصال، توفیق من الله و واعظ من نفسه و قبول ممن ینصحه. آقا رضا سلام. خیلی وقته که دلم می خواد باهاتون حرف بزنم، ولی نشد که نشد. منم خیلی گیر ندادم و منتظر موندم تا روزش. تا امروز که می بینم خیلی دیر شده. ناچار حرفهای شخصی و دردها و درد دل ها رو بی خیال می شم. - این زمان بگذار تا وقت دگر - چون به نظرم فعلا حرفای مهمتری هم می شه زد. اگه توی این دنیای مجازی هم نتونم یه سری حرفامو بزنم که دیگه هیچی! پس به دل نگیرین و بزنین به حساب عوالم مجازی! یادمه یه بار بهتون گفتم یه نامه براتون نوشتم ولی الان بهتون نمی دم. اون زمان قرار بود چند روز برین یزد و برگردین. گفتم وقتی برگشتین نامه رو بهتون می دم. قبول کردین و رفتین. و من هنوز نامه رو دارم. اما این بار نمی خوام اینطور باشه. می خوام حرفامو بزنم. هر چند می دونم ممکنه بهتون بر بخوره. اینم بذارین به حسابای قبلی. شنیدم دیگه دارین می رین. امیدوار بودم که اینکار رو نکنین و بمونین. کاش می شد لااقل به عنوان کسی که یه دوستی ۱۶-۱۵ ساله باهاتون داره، بهتون می گفتم که بمونین. منم مثل خیلیا می تونم بیام محضر مبارک و هدیه ای تقدیم کنم و بگم که خوب به سلامتی راهی شدین؟ التماس دعا و به یاد ما هم باشین و یکسری حرفای متداول دیگه! می دونین که خیلی پابند چاپلوسی و این حرفا نیستم. خاطرتون باشه، خیلی وقتا از اینکه راحت حرفامو بهتون زدم، دلگیر شدین. اینبار هم می گم که: آقا رضا! مطمئنی که باید بری؟ نکنه اشتباه کنی؟ عزیز جان! از قم تا تهران یه ساعت راهه. هر وقت دلت می خواست میومدی و میرفتی. اما الان چی؟ شنیدم دارین می رین درستونو تموم کنین. شنیدم برای به روز بودن، می خواین به سلاح روز مجهز بشین. شنیدم بالاخره هر چی باشه چاهار سال دیگه با یه مدرک معتبر بر می گردین. شنیدم برای بعضیا مدرک بی سوادها بیشتر از تجربه و دانش غیر آکادمیک شما، ارزش داره. همه اینا و حرفای مشابه ممکنه درست باشه. ولی نه برای کسی که گردش روزگارش رو بر پایه علوم امام جعفر صادق علیه السلام تنظیم کرده. نه برای کسی که معتقده لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین. نه برای کسی که می گه العلم نور یقضفه الله فی قلب من یشاء. نه برای شما. به نظرم شما توی یه بازی افتادین که شاید بدتون هم نیاد همینطور ادامه اش بدین، برای اینکه ثابت کنین بازیگرین! نمی دونم مدرک چه دردی رو دوا می کنه؟ فرض کنیم شما PHD فلان دانشگاه رو هم گرفتین. مشکلی حل می شه؟ اونایی که نمی تونن ببینن چیکار می کنین، دهنشون بسته می شه؟ سدی از جلوی شما برداشته می شه؟ استاد! مگه عزت و احترام وتجربه و دانش و هزار چیز دیگه ای رو که الان دارین خودتون و از طریق دانشگاه فلان و بهمان و برنامه تلویزیونی و بازی های دیگه به دست آوردین؟ پس تعز من تشاء و تذل من تشاء کجاست؟ یادمه یه روز و روزگاری تو جمع خودمونی دوستایی که می شناسین، می گفتم که این آقا رضای ما یه دوره انزوای دیگه هم داره. اون موقع در اوج بودین. البته نه اینکه خوشحال شم، اما درست بود. فقط اینبار انزوای شما خودساخته بود و احتمالا، نه خودخواسته! اخوی! می ترسم! می ترسم برین و توی تنهاییاتون به نتایج خوبی نرسین. می ترسم برین و فرصتی برای مرور گذشته پیدا کنین. می ترسم گذشته رو که بدبینانه ببینین، نامردیا، قدرنشناسیا، دورزدنا، خراب کردنا و هزار چیز دیگه بیشتر داغونتون کنه. می ترسم! شنیدم از رفقا دلخورین. خسته این. دارین می رین که مدتی بدون هیچ آشنای قدیمی و جدید زندگی خودتونو بکنین. شنیدم دلتون از نارفیقی ما - دوستاتون - گرفته. شنیدم فکر می کنین ارزشتون پایین میاد. شنیدم شاگرداتون خیلی چیزا یادشون رفته. راست می گن؟ شاید! دلخورین؟ قبول. شاکی هستین؟ قبول. فقط چرا از دیگران؟ فکر کنم خوب بلدین بعضی وقتا از بالای منبر پایین بیاین و از اون پایین دور و ورتونو نگاه کنین، که چه خبره؟ یه بار دیگه امتحان کنین! ضرر نداره! فقط چند تا پله است! دیر نشه! یادتونه بارها گفته بودین که به خاطر "این کار" خیلی از رفاقتا رو از دست دادین. و بهش افتخار می کردین. چون معتقد بودین کار ارزششو داره. فکر نمی کنین که خودتون معادلات رفاقتو به هم زدین؟ جریان عوض و گله است دیگه! شاید باید اینو بگم که افتخار می کنم که مرام و معرفت و رفاقت و دوستی و این تیپ مسایلو از اون مدرسه کذایی یاد نگرفتم. افتخار می کنم که این چیزارو از آدمای کوچه و خیابون و امثال مصطفی عرب ها یاد گرفتم. و نشدم مثل خیلیا که همه مون می شناسیمشون. و البته شاید شما - خوشبینانه - نخواستین اینطوری بشناسیشون. عزیز برادر! نامردی و نامرادی، اساس این زندگی و روزگاره. هر جاش که باشیم. نکنه دارین از یه سری چیزا فرار می کنین؟ - البته اینو هم شنیدم! - به هرحال می دونم که بی گدار به آب نمی زنین. همه حساب و کتابا رو هم کردین که دارین می رین. فقط می خواستم اینا رو بگم که گفتم! حالا هم مثل همیشه براتون دعا می کنم. کار دیگه ای هم که از دستم بر نمیاد! فقط امیدوارم این حرکت رو یه نوع هجرت بدونین، که مقدسه و مبارک. انشاءالله. حرف آخر: اگر یادتون باشه، آخرین باری که اومدم بالا، پیشتون، خیلی چیزامو پشت در دفترتون جا گذاشتم! دلم می سوزه که حتی یکبار خبری ازتون نشد که "فلانی! بیا و این بند و بساطت رو جمع کن و برو!" حیف! گفتگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتم والامر الیکم کمترین. مهدی خداجویان تکمله: این نامه رو اینجا گذاشتم تا زحمت نشه! اگر خواستین دیگران بخونن، لازم نیست خط بد منو تحمل کنن! آدرس بدین... و تمام! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 21 شهریور1385 | موضوع: پریشان گویی ها نمی خوام بنویسم!
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم چند وقته که مخصوصا کمتر می نویسم. شاید دلیلش قبضی باشه که توش گیر کردم! بدجور یقه ام رو گرفته و ول نمی کنه. باز هم به قول مسعود میر: «بلا روزگاریه دنیا...» خیلی چیزا هست که می خوام درباره شون بنویسم. آقای زائری، ناصر جزایری، رضا اسدزاده، جواد فرجی، مهندس اینانلو، حتی موسوی خصال... و البته مدرسه مطهری و جماعتش... البته علیرضای معزی هم! اما معلوم نیست بنویسم. حیف! خارج از دستور: هر چی منتظر موندم تا احمد علیزاده قالب جدید رو طراحی کنه فایده نداشت. به همین خاطر نقدا این قالب رو گذاشتم، تا بعد ببینم چی می شه.
|+| نوشته شده توسط میم. غریب در یکشنبه 19 شهریور1385 | موضوع: پریشان گویی ها |
|
منوی اصلی
غريبانه
![]() سلام.
کوچه پشتی برای هر کس معنای خاصی دارد. برای بعضی جای قرار و ملاقات و برای بعضی دیگر محل دعواست. بعضی ها از کوچه پشتی خاطرات شیرین دارند و عده ای دیگر خاطرات تلخ... بعضی هم کوچه پشتی را راه فرار می دانند. به هر حال، اینجا هم برای من کوچه پشتی است، جایی که بنا دارم در آن یکسری حرفهایم را بنویسم. ... و من و تو خوب می دانیم کوچه پشتی کجاست... ...........همین. یاعلی مدد. ......کمترین. مهدی خداجویان |
|
|