تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
دوش مي‌سوختم از اين آتش / آه اگر امشبم بود چون دوش 
جانا دلم ببردي و جانم بسوختي

گفتم بنالم از تو، زبانم بسوختي

اول به وصل خويش بسي وعده داديم

وآخر چو شمع، در غم آنم بسوختي

چون شمع نيم کشته و آورده جان به لب

در انتظار وصل چنانم بسوختي

کس نيست کز خروش منش نيست آگهي

آگاه نيستي که چه سانم بسوختي

جانم بسوخت، بر من مسکين دلت نسوخت

آخر دلت نسوخت که جانم بسوختي

تا پادشا گشتي بر ديده و دلم

اينم به باد دادي و آنم بسوختي

گفتم که از غمان تو آهي برآورم

آن آه در درون دهانم بسوختي

گفتي که با تو سازم و پيدا شوم تو را

پيدا نيامدي و نهانم بسوختي

يکدم بساز با دل عطار و بيش ازين

آتش مزن که عقل و روانم بسوختي

عطار

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 8 اسفند1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه