تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
اي مجلسيان سوز دل حافظ مسکين / از شمع بپرسيد که در سوز و گداز است 
می خواستم شعر آتش در نیستان مجذوب علیشاه رو بنویسم، که ننوشتم...

***

جانا، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت

آخر چه شد، که هيچ دلت بر دلم نسوخت؟

نزد تو نامه‌اي ننوشتم، که سوز دل

صد بار نامه در کف من با قلم نسوخت

بر من گذر نکرد شبي، کاشتياق تو

جان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت

در روزگار حسن تو يک دل نشان که داد؟

کو لحظه لحظه خون نشد و دم بدم نسوخت؟

يک دم به نور روي تو چشمم نگه نکرد

کندر ميان آن همه باران و نم نسوخت

شمع رخ تو از نظر من نشد نهان

تا رخت عقل و خرمن صبرم به هم نسوخت

گفتي : در آتش غم خود سوختم ترا

خود آتش غم تو کرا، اي صنم، نسوخت؟

کو در جهان دلي، که نگشت از غم تو زار؟

يا سينه‌اي، کزان سر زلف به خم نسوخت؟

صد پي بر آتش ستمت سوخت اوحدي

ويدون گمان بري تو که او را ستم نسوخت

اوحدی مراغه ای

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 11 اسفند1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه