تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد... 

پسرک خیس عرق از خواب پرید. ترس تمام وجودش را گرفته بود. احساس می کرد به داخل شومینه گوشه اتاق پرت شده و آتش از بدنش زبانه می کشد.

از تخت بلند شد و به سمت آینه رفت. دانه های درشت عرق، روی پیشانیش خودنمایی می کرد. با احتیاط عرق از پیشانی گرفت و به تخته های کنار اتاق تکیه داد.

آینه تغییری در چهره اش نشان نمی داد اما خودش فکر می کرد چیزی در میان تخته سینه اش تکان می خورد...

[]

تصمیمش را گرفت.

باید آدم می شد...

[]

پینوکیو، عاشق فرشته مهربون شده بود...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 28 اسفند1385 | موضوع: دل نوشته ها