تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم... 

مـهتـاب هم بود. هر روز هـم را می دیدیم. هر روز به بهانه ای. مهـتـاب خیلی از حیاط پشـتی بیــرون نمی آمد. خلقش تنگ بود. می دانستم که صبح ها مـویـش را شانه می زند. دقیقا بعد از اینکه ننه سفره ی صبحانه ی ما را جمع می کرد و میرزا در می زد تا از باب جون برای آن روز کوره کسب تکلیف کند و اسکندر می رفت بیرون تا... من بهـانـه ای جور کرده بودم. هــر روز - دور از چشـم مامانی - کمـک ننه می کردم تا ظرف ها را لب حوض حیاط پشـتـی ببرد. در حین همان کمک کردن ها بود که آن آب شـار قهوه ای را توی حوض دیدم، توی حوض حیاط پشـتـی. مهـتـاب پشت پنجره اتاقش موهـایش را شانه می کرد، اما انعکاسش توی حـوض می افتاد. حکما برای همین اسم مـوهـایش را گذاشتم، آب شـار قهوه ای. شاید اگر موهایش را در حیاط می دیدم، می گفتم بید مجنون قهوه ای... خیال بد نکنی ها! عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه، حکما عاشقه، نفسش هم تبرکه... یا علی مددی!

من او

رضا امیرخانی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 15 فروردین1386 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه