كوچه پشتی |
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
|
|
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
پیوند
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: Powered By BLOGFA.COM |
نمی دانم چه می خواهم بگویم / زبانم در دهان باز بسته است...
سلام! حال همه ما خوب است ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند. با این همه... عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان! [] امشب مجبور شدم بعد از مدت ها دوباره بشنوم که خسرو شکیبایی دم از "ری را"ی سید علی صالحی می زنه... می خواستم یه بخشیش - مخصوصا اون جایی که می گه: "راستی! هیچ می دانی من در غیبت پر سوال تو، چقدر ترانه سرودم؟ چقدر ستاره نشاندم؟ چقدر نامه نوشتم که حتی یک خط ساده هم، به مقصد نرسید؟ - رو به عنوان "پا در کفش های مکاشفه" بنویسم، اما ننوشتم... [] امروز محی الدین بدجور به همم ریخت. اومده بود دفتر ولی من نبودم. وقتی رسیدم، پشت میزم نشسته بود و کتاب های کنار میزم رو به هم ریخته بود. فکر می کنی داشت چه کتابی می خوند؟ "آینه های ناگهان" شاکی شدم و گفتم بذاردش سر جاش، که نگذاشت و یه شعرش رو بلند خوند... یه سال و نیمی می شه که نرفتم سراغ "قیصر"... می خواستم یه بخشیش رو که حفظم به عنوان "پا در کفش های مکاشفه" بنویسم، اما ننوشتم... [] دیشب توی "وبگردی"هام سر از یه وبلاگ در آوردم که مجید اخشابی توش سر و صدا راه انداخته بود... می خواستم اون شعر "علی معلم" رو که می گه: "یکی بود یکی نبود، کور بشه چشم حسود، دو تا خورشید سیاه، دو تا چشم سرمه سود، رشک باغ و کشتمه، باغ نگو بهشتمه، عمر مژگونش دراز، رنگ سرنوشتمه" رو به عنوان "پا در کفش های مکاشفه" بنویسم، اما ننوشتم... [] امروز داشتم با خودم دعوا می کردم. شاکی بودم که نه می تونم با کسی حرف بزنم، نه کسی حرفمو می فهمه... می خواستم اون شعر حافظ رو که می گه: "رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس، گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت" رو به عنوان "پا در کفش های مکاشفه" بنویسم، اما ننوشتم... [] امروز هر کاری کردم برم پیش حسن، نشد که نشد... می خواستم برم پیشش و باهاش یه کم حرف بزنم... می دونی چیه؟ چند وقته که می خوام بهت بگم بیا و کمکم کن که بدجور تو این کار و بار جدید... ولش کن... وقتی رفتم پیش حسن، از همون جا بهت می گم... [] نه... ری را جان! نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و احتمال از نو برایت می نویسم حال همه ما خوب است اما تو باور مکن! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 21 فروردین1386 | موضوع: روزمره گی ها |
|
منوی اصلی
غريبانه
![]() سلام.
کوچه پشتی برای هر کس معنای خاصی دارد. برای بعضی جای قرار و ملاقات و برای بعضی دیگر محل دعواست. بعضی ها از کوچه پشتی خاطرات شیرین دارند و عده ای دیگر خاطرات تلخ... بعضی هم کوچه پشتی را راه فرار می دانند. به هر حال، اینجا هم برای من کوچه پشتی است، جایی که بنا دارم در آن یکسری حرفهایم را بنویسم. ... و من و تو خوب می دانیم کوچه پشتی کجاست... ...........همین. یاعلی مدد. ......کمترین. مهدی خداجویان |
|
|