تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم/ به اندازه غم تو را دوست دارم (قیصر) 
آواز عاشقانه‌ي ما در گلو شكست

حق با سكوت بود، صدا در گلو شكست

ديگر دلم هواي سرودن نمي‌كند

تنها بهانه‌ دل ما در گلو شكست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه‌هاي عقده‌گشا در گلو شكست

اي داد، كس به داغ دل، باغ دل نداد

اي واي، هاي‌هاي عزا در گلو شكست

آن روزهاي خوب كه ديديم، خواب بود

خوابم پريد و خاطره‌ها در گلو شكست

"بادا" مباد گشت و "مبادا" ‌به باد رفت

"آيا" ز ياد رفت و "چرا" در گلو شكست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرين و آفرين و دعا در گلو شكست

تا آمدم كه با تو خداحافظي كنم

بغضم امان نداد و خدا.... در گلو شكست

قیصر امین پور...

***

حتی فکرشم اذیتم می کنه. یعنی تموم شد؟ دیگه نباید برم انقلاب و بپرسم که کتاب جدیدی از قیصر اومده یا نه؟ هر چند با خودم دعوا کرده بودم و توی این حدود دو سال شعراشو نمی خوندم، اما کتاباشو می خریدم.

حالا چی؟ جدی جدی تموم شد؟

امروز از صبح حالم گرفته بود. هنوزم به هم ریختم. واقعا قیصر امین پور برام یه شاعر نبود. خیلی فرق داشت.

حدود دو سال هر موقع کتاباشو تو قفسه کتابخونم می دیدم، دلم می لرزید. خیلی وقتا هم کتابشو ور می داشتم و بدون اینکه بخونم، ورق می زدم.

تو کل این مدت "آینه های ناگهان"ش نرفت تو قفسه و همیشه بغل دستم بود.

حالا چی؟

مدام دارم به خودم دری وری می گم که آخه یعنی چی؟ این چه جور دعوا کردنه؟ می خوای حال خودتو بگیری، خوب یه بلای دیگه سر خودت بیار. آخه با قیصر چیکار داشتی؟

حالا هم که دیگه همه چی تموم شد.

امروز هزار بار خواستم توی تشییع جنازه اش شرکت کنم، اما نتونستم.

یعنی واقعا باید با کسی که هزار بار باهاش گریه کردم و هر بار که یه شعرشو خوندم، انگار دفعه اولم بوده، خداحافظی کنم؟

نمی تونم...

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست...

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 9 آبان1386 | موضوع: روزمره گی ها