تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
مرا/به جشن تولد/فرا خوانده بودند/ چرا/ سر از مجلس ختم/ در آورده ام؟ (قیصر امین پور) 
امشب با زور رفتم مجلس ختم یه بنده خدایی

یه سالن بود که همه مثل چلوکبابی روبروی هم نشسته بودن و در حین خوردن میوه به صحبتای واعظ خوش تیپ و کت شلواری مراسم که پشت سرشون روی سن داشت حرف می زد گوش می دادن...

بعد هم که آقای مداح خوش تیپ رفت روی سن و مدام از کرامات و بزرگواری های مرحوم خوند و هی از همه -مخصوصا پسر بزرگ مرحوم- تشکر کرد و یه شعر هم به قول خودش از مرحوم حافظ خوند و ... تموم.

جالبش اینجا بود که آخر خوندش به جای ذکر مصیبت و روضه دهه دوم محرم از امیرالمونین علیه السلام خوند (اون هم شعری که معمولا باید تو مولودی خوند).

دست آخر هم پسر جناب مرحوم رفت بالای سن و شعری رو که در رثای پدر سروده بود خوند و از حضار مخصوصا آقای فلانی به خاطر دسته گلش که از همه قشنگ تر بود تشکر کرد. یه کم بعد هم خلق الله عزادار رو دعوت کرد که هجوم ببرن برای صرف شام...

راستی یادم رفت بگم که موقع ورود به چلوکبابی- ببخشید، سالن ختم!- یه عده آدم عزادار عین مادر مرده ها، وایساده بودن جلوی راه پله...

اون دوستی که ما رو کشونده بود اونجا می گفت به اینا تسلیت نگی! اینا کارگرای اینجان...

***

خدا همه مونو رحمت کنه...

 

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 9 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها