تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب (قیصر امین پور) 
راننده تاکسی داشت با آقای بغل دستش درباره روزگار قدیم صحبت می کرد.

آقای بغل دستی راننده مدام داشت از این ور و اون ور تعریف می کرد که آره تو خیابون پهلوی یه مغازه بود که چی شد و اون گاراژه ...

بعد هم با یه حسی گفت که آره اون موقع ها اینطوری نبود که هر کی از هرجایی بیاد تهران.

تهرونی، تهرونی بود... تهرونی بودن حساب و کتاب داشت، معلوم بود، اصلا تهرونیا لهجه خودشونو داشتن...

راننده ازش پرسید واقعا بچه تهرانی؟

گفت نه اما بچه که بودم اومدم تهران...!

راننده گفت حالا چیکار می کنی؟

گفت بیست و پنج - شیش سالی می شه که از تهران رفتم...!

***

نمی دونم  چرا نمی تونم این حس و حال خلق الله رو بفهمم. هیچ دلیلی براشون پیدا نمی کنم.

تو می دونی چرا دروغ می گن...؟

چرا خودشونو یه جور دیگه نشون می دن...؟

چرا بقیه رو بازی می دن...؟

چرا...؟

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 30 بهمن1386 | موضوع: روزمره گی ها