كوچه پشتی |
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
|
|
آرشیو موضوعی
آرشیو مطالب
پیوند
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: Powered By BLOGFA.COM |
نرو! نرو! (به سبک و آهنگ رضا صادقی)
المومن یحتاج الی ثلاث خصال، توفیق من الله و واعظ من نفسه و قبول ممن ینصحه. آقا رضا سلام. خیلی وقته که دلم می خواد باهاتون حرف بزنم، ولی نشد که نشد. منم خیلی گیر ندادم و منتظر موندم تا روزش. تا امروز که می بینم خیلی دیر شده. ناچار حرفهای شخصی و دردها و درد دل ها رو بی خیال می شم. - این زمان بگذار تا وقت دگر - چون به نظرم فعلا حرفای مهمتری هم می شه زد. اگه توی این دنیای مجازی هم نتونم یه سری حرفامو بزنم که دیگه هیچی! پس به دل نگیرین و بزنین به حساب عوالم مجازی! یادمه یه بار بهتون گفتم یه نامه براتون نوشتم ولی الان بهتون نمی دم. اون زمان قرار بود چند روز برین یزد و برگردین. گفتم وقتی برگشتین نامه رو بهتون می دم. قبول کردین و رفتین. و من هنوز نامه رو دارم. اما این بار نمی خوام اینطور باشه. می خوام حرفامو بزنم. هر چند می دونم ممکنه بهتون بر بخوره. اینم بذارین به حسابای قبلی. شنیدم دیگه دارین می رین. امیدوار بودم که اینکار رو نکنین و بمونین. کاش می شد لااقل به عنوان کسی که یه دوستی ۱۶-۱۵ ساله باهاتون داره، بهتون می گفتم که بمونین. منم مثل خیلیا می تونم بیام محضر مبارک و هدیه ای تقدیم کنم و بگم که خوب به سلامتی راهی شدین؟ التماس دعا و به یاد ما هم باشین و یکسری حرفای متداول دیگه! می دونین که خیلی پابند چاپلوسی و این حرفا نیستم. خاطرتون باشه، خیلی وقتا از اینکه راحت حرفامو بهتون زدم، دلگیر شدین. اینبار هم می گم که: آقا رضا! مطمئنی که باید بری؟ نکنه اشتباه کنی؟ عزیز جان! از قم تا تهران یه ساعت راهه. هر وقت دلت می خواست میومدی و میرفتی. اما الان چی؟ شنیدم دارین می رین درستونو تموم کنین. شنیدم برای به روز بودن، می خواین به سلاح روز مجهز بشین. شنیدم بالاخره هر چی باشه چاهار سال دیگه با یه مدرک معتبر بر می گردین. شنیدم برای بعضیا مدرک بی سوادها بیشتر از تجربه و دانش غیر آکادمیک شما، ارزش داره. همه اینا و حرفای مشابه ممکنه درست باشه. ولی نه برای کسی که گردش روزگارش رو بر پایه علوم امام جعفر صادق علیه السلام تنظیم کرده. نه برای کسی که معتقده لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین. نه برای کسی که می گه العلم نور یقضفه الله فی قلب من یشاء. نه برای شما. به نظرم شما توی یه بازی افتادین که شاید بدتون هم نیاد همینطور ادامه اش بدین، برای اینکه ثابت کنین بازیگرین! نمی دونم مدرک چه دردی رو دوا می کنه؟ فرض کنیم شما PHD فلان دانشگاه رو هم گرفتین. مشکلی حل می شه؟ اونایی که نمی تونن ببینن چیکار می کنین، دهنشون بسته می شه؟ سدی از جلوی شما برداشته می شه؟ استاد! مگه عزت و احترام وتجربه و دانش و هزار چیز دیگه ای رو که الان دارین خودتون و از طریق دانشگاه فلان و بهمان و برنامه تلویزیونی و بازی های دیگه به دست آوردین؟ پس تعز من تشاء و تذل من تشاء کجاست؟ یادمه یه روز و روزگاری تو جمع خودمونی دوستایی که می شناسین، می گفتم که این آقا رضای ما یه دوره انزوای دیگه هم داره. اون موقع در اوج بودین. البته نه اینکه خوشحال شم، اما درست بود. فقط اینبار انزوای شما خودساخته بود و احتمالا، نه خودخواسته! اخوی! می ترسم! می ترسم برین و توی تنهاییاتون به نتایج خوبی نرسین. می ترسم برین و فرصتی برای مرور گذشته پیدا کنین. می ترسم گذشته رو که بدبینانه ببینین، نامردیا، قدرنشناسیا، دورزدنا، خراب کردنا و هزار چیز دیگه بیشتر داغونتون کنه. می ترسم! شنیدم از رفقا دلخورین. خسته این. دارین می رین که مدتی بدون هیچ آشنای قدیمی و جدید زندگی خودتونو بکنین. شنیدم دلتون از نارفیقی ما - دوستاتون - گرفته. شنیدم فکر می کنین ارزشتون پایین میاد. شنیدم شاگرداتون خیلی چیزا یادشون رفته. راست می گن؟ شاید! دلخورین؟ قبول. شاکی هستین؟ قبول. فقط چرا از دیگران؟ فکر کنم خوب بلدین بعضی وقتا از بالای منبر پایین بیاین و از اون پایین دور و ورتونو نگاه کنین، که چه خبره؟ یه بار دیگه امتحان کنین! ضرر نداره! فقط چند تا پله است! دیر نشه! یادتونه بارها گفته بودین که به خاطر "این کار" خیلی از رفاقتا رو از دست دادین. و بهش افتخار می کردین. چون معتقد بودین کار ارزششو داره. فکر نمی کنین که خودتون معادلات رفاقتو به هم زدین؟ جریان عوض و گله است دیگه! شاید باید اینو بگم که افتخار می کنم که مرام و معرفت و رفاقت و دوستی و این تیپ مسایلو از اون مدرسه کذایی یاد نگرفتم. افتخار می کنم که این چیزارو از آدمای کوچه و خیابون و امثال مصطفی عرب ها یاد گرفتم. و نشدم مثل خیلیا که همه مون می شناسیمشون. و البته شاید شما - خوشبینانه - نخواستین اینطوری بشناسیشون. عزیز برادر! نامردی و نامرادی، اساس این زندگی و روزگاره. هر جاش که باشیم. نکنه دارین از یه سری چیزا فرار می کنین؟ - البته اینو هم شنیدم! - به هرحال می دونم که بی گدار به آب نمی زنین. همه حساب و کتابا رو هم کردین که دارین می رین. فقط می خواستم اینا رو بگم که گفتم! حالا هم مثل همیشه براتون دعا می کنم. کار دیگه ای هم که از دستم بر نمیاد! فقط امیدوارم این حرکت رو یه نوع هجرت بدونین، که مقدسه و مبارک. انشاءالله. حرف آخر: اگر یادتون باشه، آخرین باری که اومدم بالا، پیشتون، خیلی چیزامو پشت در دفترتون جا گذاشتم! دلم می سوزه که حتی یکبار خبری ازتون نشد که "فلانی! بیا و این بند و بساطت رو جمع کن و برو!" حیف! گفتگو آیین درویشی نبود ورنه با تو ماجراها داشتم والامر الیکم کمترین. مهدی خداجویان تکمله: این نامه رو اینجا گذاشتم تا زحمت نشه! اگر خواستین دیگران بخونن، لازم نیست خط بد منو تحمل کنن! آدرس بدین... و تمام! |+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 21 شهریور1385 | موضوع: پریشان گویی ها |
|
منوی اصلی
غريبانه
![]() سلام.
کوچه پشتی برای هر کس معنای خاصی دارد. برای بعضی جای قرار و ملاقات و برای بعضی دیگر محل دعواست. بعضی ها از کوچه پشتی خاطرات شیرین دارند و عده ای دیگر خاطرات تلخ... بعضی هم کوچه پشتی را راه فرار می دانند. به هر حال، اینجا هم برای من کوچه پشتی است، جایی که بنا دارم در آن یکسری حرفهایم را بنویسم. ... و من و تو خوب می دانیم کوچه پشتی کجاست... ...........همین. یاعلی مدد. ......کمترین. مهدی خداجویان |
|
|