تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
فالوده می خورم، پس هستم 

چند وقت پیش یه اس ام اس برام اومد با این مضمون که پاییز بهونه است، برگ از درخت خسته شده...

العاقل یکفی به الاشارة!

یادش به خیر اون زمانی که می رفتیم مدرسه آقای مجتهدی، بعضی وقتا سر از بازارچه نائب السلطنه در می آوردیم و بعد هم خیابون ری و بستنی اکبر مشدی...

این یه خاطره معمولی نبود. جریان زندگی ای بود، به سبک ایرانی. خواهشا کسی نره تو مایه های نوستالژیک و این بازیا که اصلا قصدم این چیزا نبود.

می خوام بگم که فالوده و بستنی توی زندگی ما ایرانیا نقش مهمی داره که توی زمینه های مختلف هم می شه اثرشو دید. توی اقتصاد، سیاست، روابط اجتماعی، و البته دنیای بی سر و صاحب فرهنگ...! کافیه یه نگاه کوتاه به دور و برمون بندازیم تا اثر فالوده و بستنی و البته جریانات مرتبط با اونا رو ببینیم. گفتم که همه جا هم می شه دیدش. کاری به عوالم سیاسی ندارم و ماجرای دعواهای زرگری و فالوده خوری های بعدش... اقتصاد هم که کلاس کاریش به ما نمی خوره! فقط یادمه که می گفتن شهرام جزایری اول بستنی فروش بوده... معلومه که خوب بلد بوده که کجا باید فالوده هه رو بزنه که زده! روابط اجتماعی هم که دیگه از ما گذشته تا با کسی بریم کافی شاپ و اینجور جاها...!

می خوام گیر بدم به فرهنگ.

یه بهونه هم بیشتر ندارم. اونم آخرین مطلب آقای زائریه.

اون موقع که نامه برای حضرتش نوشتم و داد زدم نرو، از یه چیز می ترسیدم. حالا می بینم که ترسم به جا بوده. می ترسیدم دلیل رفتن حاجی ادامه تحصیل و غیره و ذالک نباشه. می ترسیدم که حاجی از آدمای دور و نزدیکش فرار کنه. می ترسیدم... و این ترسم رو داد کشیدم. البته می دونم که بهش و بهشون(خیلیا) برخورد، ایرادی نداره. کاری رو که باید بکنم می کنم.

اینم بگم که: کی مخالف ادامه تحصیله که من باشم؟ -غالبا اینقدرم عقل و کفایت باشد-

من می گم آقا رضا فرار نکن. دیگران دو زار ارزش ندارن که به خاطر اونا بخوای بری یا بمونی. فرار نکن!

« بله من از خیلی چیز ها هم فرار کردم و انکار نمیکنم . من دروغهای بزرگ شنیدم از آدم های بزرگ من نفاق های عجیب دیدم از آدم های مدعی من نامردی های تلخ دیدم از آدم های خیلی ناز و مهربان و دوست داشتنی !»

 امان از این دیگران!

مشکلی که برای آقای زائری پیش اومد این بود که یا از فالوده بدش می اومد یا فالوده خوری بلد نبود. و در عین حال سر از جایی درآورد که پاتوق بستنی و فالوده خوردن بود. نفر قبلیش معاون وزیر امور خارجه شد و نفر بعدیش هم سخنگوی شورای عالی امنیت ملی بود.

تو این هیر و ویر و توی این مراسم فالوده خوران و البته در کنار حضرات خیلیا شرکت کردن و البته بد هم نشد. لا اقل برای اونا. کسایی که نظریه فلسفیشون اینه که "فالوده می خورم، پس هستم"

این جماعت بودنشون وابسته به این روابطه. و با همین بازیا سر کارن!

اما حاج آقای زائری نه! این کاره نبود. -یعنی خونوادگی اینکاره نیستن!- قرار هم نبود که باشه. چون نه کاسب بود. نه ...! و البته حاجی خودشه و خودش. کارش، جایگاهش، شانیتش و همه چیش مال خودشه، نه مال کاری که بهش پیشنهاد می دن و .... "شرف المکان بالمکین" که می گن یعنی همین. پس به نظرم نباید وارد مجلسی می شد که همیشه بساط بستنی و فالوده اش به راهه. همشهری رو می گم. حاجی از اولش هم با اون خیلیا فرق داشت. منتها الان توی لبنان داره به این تفاوت فکر می کنه و اعتراف! و گرنه اون خیلیا که ناراحت نمی شن که امروز مجیز یکی رو بگن و فردا سر از دفتر یکی دیگه در بیارن و... اصلا فالوده خوری یعنی همین.

«اما نکته اینجاست که اگر خودم را خلاص نکرده بودم الان یا باید در همشهری برای انتخابات شوراها فدایی آقای فلان می شدم یا در ایران برای تثبیت موقعیت آقای بهمان جان میکندم...»

 به نظرم حاجی یه جاهایی خوب عمل نکرد. و البته معتقدم که دیگران شاید هم خیلیا، نذاشتن کار خودشو بکنه. مطمئنم حاجی همشهری محله رو راه ننداخت تا به اهداف شخصیش برسه. که اگر اینطور بود از همون اول آقای جزایری رو به عنوان مدیر پروژه و طرف قرارداد معرفی نمی کرد. هر چند بعد تر قرار شد مدیریت پروژه با خود حاجی باشه.

آقای زائری برای مردمی که می شناختن و نمی شناختنش حاج آقای جشن رمضان بود. یادش به خیر چقدر این جمله رو وقتی حاجی ترک موتورم مینشست از خلق الله می شنیدم. حاجی یه روحانی امروزی بود. نه یه سردبیر سیاسی و ... و البته روحانی. از نوع اولش خیلی کم داریم ولی از قسم دوم نه!

یه بار جلوی در روزنامه ابرار حدود سالهای ۷۸ - ۷۹ مدتی رو با حاجی درباره کارم و اینکه چرا دارم می رم دنبال گرافیک و تبلیغات و این بازیا حرف زدیم. بهش گفتم هر کاریش که بکنیم وظیفه من تبلیغه. منتهی می خوام این تبلیغ رو به زبان روز داشته باشم. نه از طریق منبر و محراب. -هر چند تا قبل از همشهری محله اونم داشتم. امان از این همشهری محله!- حاجی هم همین طوریه. دنبال این نیـست که بقیه چی می گن. آخوندیشـو می کنه. -خدا حفظ کنه آقای مجتهدی رو. همیشه می گه فقط آخوندی کنید-

با این حساب از اولش هم علی بود و حوضش...!

باز هم کلی حرف دارم و می ذارم به وقتش. البته، اگر!

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در جمعه 14 مهر1385 | موضوع: پریشان گویی ها