تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
ما در این دنیا همه بازیگریم! 

عباس:    حاجی من از این کارتون راضی نیستم. من از اسلحه کشیدن رو این جماعت راضی نیستم. چرا آخر قصه رو می‌خوای اینجا خرابش کنی؟

کاظم:     من همچین برنامه‌ای  نداشتم. به خدا اومده بودم مثل یه همشهری حرف بزنم. این حداقل سهمیه که اونا باید بدن.

عباس:    من این سهم رو نمی‌خوام. من با خدا معامله کردم نه با اینا. ولشون کن برن. تو رو به جان حاجی بذار برن!

کاظم:     تو بارها به من گفتی حاجی. تو که خوب می‌دونی من مکه نرفتم.

عباس جا می‌خورد. لحظه‌ای می‌ماند و ناگهان می‌گوید.

عباس:    بچه خیبری‌ها همه حاجی‌ان!

کاظم:     خب دلاور. هنوزم قبول داری که بچه خیبری‌ام.

 

«»«»«»

 

جوان به سمت بقیه برمی‌گردد. دو نفر وارد می‌شوند کاظم رو به روی آنها با حالت آماده موضع دارد. مرد 1 به محض دیدن کاظم جا می‌خورد.

                        مرد1:    (رو به مرد2) حاجی. این حاجیه. حاج کاظم.

مرد2 اعتنایی نمی‌کند. سخت و عبوس و خیره است. کاظم مرد1 را می‌شناسد. لبخندی محو بر صورتش می‌دود. مرد1 با اشتیاق به سمت کاظم می‌آید. کاظم عقب می‌کشد.

کاظم:     صبر کن احمد! (احمد می‌ایستد) باید بگردمت.

احمد رو ترش می‌کند.

                        احمد:     دست شما درد نکنه.

کاظم:     من شرمنده‌ام. (پیش می‌آید) دست بالا باشه. احمد جان باید بگم، اگه یه حرکت ناقص بکنی، انگشتم رو ماشه می‌لرزه.

احمد:     حتما تیر مشقیه نه؟

کاظم:     نه دیگه. اینا همه‌اش جنگیه. می‌دونی که ژ-3 چقدر نامرده.

احمد رو به مرد2 می‌گوید.

احمد:     این حاجی مربی ما بود. حاج کاظم.

 

«»«»«»

 

کاظم بر می‌خیزد و به سمت در نزدیک می‌شود. با احتیاط گوشه‌ای  می‌ایستد که در دید نباشد. نرگس او را می‌بیند.

کاظم:     سلام نرگس خانم.

نرگس:    اینطوری برادری می‌کنید؟

عباس:    نرگس درست حرف بزن!

نرگس:    اینطوری تو جنگ نیروهاتو حفظ می‌کردی؟

عباس:    تو گفتی می‌خوای پیغام زنشو بدی.

نرگس:    آقا کاظم، راستشو بگید این سفر مقصدی هم داره؟

کاظم:     انشاءالله.

نرگس:    آخه من چطوری باور کنم، اینهمه پلیس و مسلسل و...

کاظم:     شما توکل کنید.

نرگس:    منم می‌خوام اینجا باشم، اگه برگردم خونه می‌میرم.

عباس:    اینجا جای تو نیست.

نرگس ناگهان عصبانی می‌شود.

نرگس:    من با حاجی صحبت می‌کنم مگه نه اینکه افسار تو دست حاجیه؟

عباس:    نرگس!

کاظم:     به خدای لاشریک قسم، عباس مختاره همین الان بره. من هیچ غمی به دل نمی‌گیرم. من وظیفه‌ام اینه که از عباس دفاع کنم.

نرگس:    وظیفه، تکلیف. (اشاره به بیرون) اونام که دارن همینو می‌گن. پس کی داره درست می‌گه؟ تو این معرکه عباس گوشت قربونیه.

عباس:    نرگس به خدا نمی‌بخشمت اگه یکبار دیگه اینطوری با حاجی حرف بزنی.

نرگس:    آخه منم سهمی دارم یا نه؟ منم همسرتم!

عباس:    تو حاجی رو نمی‌شناسی.

 

«»«»«»

 

بسم رب الشهداء

بنده، کاظم روحی شهادت می‌دهم به حقانیت شیعه. شهادت می‌دهم به خون‌های ریخته در جنگ. شهادت می‌دهم به چشمان گریان خانواده‌های اسیر. شهادت می‌دهم به حقانیت انقلاب و شهادت می‌دهم به حقانیت جمهوری اسلامی. هر کس در این نظام وظیفه و تکلیفی بر گردن دارد و من نیز تکلیفی به گردن داشتم. من هیچ اعتراض و شکایتی نسبت به اشخاصی که ممکن است چند لحظه دیگر و شاید ساعتی دیگر مرا مورد هدف قرار دهند، ندارم. آنها به وظیفه خود عمل می‌کنند و من نیز چنین کردم.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 3 آبان1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه