تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود! 

این فیلم! بخشی از زندگی منه. نمی دونم به کسی بر می خوره؟ توهینه؟ دری وریه؟ ...چیه؟ نمی دونم. به هرحال اگه زندگی خودمم نتونم توی وبلاگ شخصیم بنویسم که دیگه خیلی بدبختم. نه؟

اپیزود اول

بچه تر از این حرفا بودم که جر و بحثام شروع شد.

اون موقع‌ها با بر و بچه‌های کلاس بحث می‌کردم… یه سریا معتقد بودن که دارم الکی از حاجی دفاع می‌کنم.

خدا بیامرزه سید هادی موسوی فرد رو. با حسین معزی و محی الدین شیخ الاسلامی و چندتا دیگه از بچه‌ها "چشمه خورشید" رو راه انداختن. اونجا یه موقع‌هایی شده بود جای کل کل کردنم با علی درختی و جماعت مشابه که ساز مخالفت با حاجی رو می‌زدن.

اپیزود دوم

خانه که راه افتاد، خیلیا بودن که از کارای خانه و حاجی شاکی بودن. اون زمان فکر می‌کنم همسن و سالای الان صدرا امانی بودم و توی حال و هوای الان این بنده خدا! کارم شده بود جر و بحث با دار و دسته محسن نیری و احمد شریعتمدار –و در کل، دار و دسته مسجد شیخ عبدالنبی نوری– که سیاستا و کارای حاجی رو قبول نداشتن.

اپیزود سوم

حاجی رو گرفته بودن. خانه تعطیل  بود. حاجی پیغام داده بود که سیلی دوستان برام از دلسوزی دشمنان عزیزتره. بر و بچه‌های خانه رو جلوی نماز جمعه دیدم. داشتن با جماعت مسعود دهنمکی و حسین الله کرم صحبت می‌کردن، بلکه بتونن جلوی جماعتی رو که راهپیمایی راه انداخته بودن و داد و بیداد می کردن که حاجی باید ال و بل بشه رو بگیرن. اون موقع هم داشتم با یه سری از رفقا سر جریانات خانه و حاجی و ... بحث می‌کردم.

اپیزود چهارم

همون شبایی که حاجی اوین بود، عروسی سعید ری شهری هم بود. من زودتر از بقیه از سالن زدم بیرون. جلوی در سالن منتظر تاکسی بودم که یه پیکان سفید جلوی پام وایساد و گفت حاج آقا بفرمایید تا یه جایی در خدمتتون باشیم. منم از خدا خواسته سوار شدم. بعد از اینکه طرف کلی از زیر زبونم حرف کشید، فهمیدم آقا، از دور و وریای حاج آقای ری شهریه! و ظاهرا از این آدمایی که همه جا باهاش اینور اونور می‌رن و کارشون رو با ایشون تنظیم می کنن! البته یکیش هم دادگاه ویژه اش بود. بنده خدا خیلی آدم خوبی بود! قرار بود منو تا یه جایی برسونه،‌ ولی تا دم خونه باهام اومد. مدتی هم که با هم بودیم، به بحث درباره حاجی و اتفاقایی که ممکنه براش بیفته گذشت.

اپیزود پنجم

تو مغازه بابک برهانی نشسته بودم که مسعود دهنمکی اومد اونجا و کار برام تراشید. بحث...!

اپیزود ششم

تا مدتها کارم شده بود سر و کله زدن با رفقای مسعود دهنمکی. از عباس منطقه گرفته که هر از گاهی جلوی مسجد ارک یا تو پاساژ مهستان می‌دیدمش تا مهدی رضوانی که هر روز تو مدرسه آقا مجتهدی همدیگه رو می‌دیدیم. و البته بابک برهانی.

بعضیاشون فقط فحشم ندادن. نمی‌دونم. شاید فکر می‌کردن دارم ازهم  آخور می‌خورم هم از توبره. از این طرف با جماعتی می‌پریدم که تند روهاش می‌خواستن سایه حاجی رو با تیر بزنن، از اونطرف افتخار می‌کردم که شاگرد حاجیم.

اپیزود هفتم

مدتها گذشت و من هر وقت مسعود دهنمکی رو –معمولا تو مغازه بابک برهانی– می‌دیدم، انگارداغشو تازه می‌کردم. همه حرفامون می‌رسید به حاجی. همیشه هم می‌گفت قبول دارم که بچه حزب اللهیه. منتهی خط قرمز خط قرمزه، نباید ازش رد شد. اگر غیر این چیزایی که می‌گی بود که ...!

اپیزود هشتم

مدتها گذشت و من سر از همشهری جمعه درآوردم. یه بار جلوی نماز جمعه مسعود دهنمکی رو دیدم. سلام و علیکی کردم و ماجرای همشهری جمعه رو براش تعریف کردم که قراره در بیاد و غیره. گفت هنوز با زائری کار می‌کنی؟ گفتم آره. طبق معمول مختصر بحثی کرد و اونروز گذشت. شماره‌اش رو گرفتم و چند روز بعد بهش زنگ زدم و دعوتش کردم دفتر حاجی. جلسه جالبی بود...

چند وقت بعد هم صبح دوکوهه هم با حاجی مصاحبه کرد...!

اپیزود نهم

هنوز هم دارم بحث می‌کنم و هنوز هم خیلی از بحثام درباره حاجیه...!

فرقش اینه که این دفعه با رفقای حاجی بحث می‌کنم...

تو این میون هم یه سریا مثل موسوی خصال هستن که معتقدن به حاجی توهین می کنم، چون به جای حاج آقای زائری براش نوشتم آقا رضا...

اپیزود دهم

این هم بگذرد...!

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در سه شنبه 9 آبان1385 | موضوع: پریشان گویی ها