تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
عمر...! 
شب چو در بستم و مست از مي نابش كردم
ماه اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدي آن ترك ختا دشمن جان بود مرا
گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم
آن قدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افكندم و آبش كردم
غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شيرين و به خوابش كردم
دل كه خونابه غم بود و جگر گوشه درد
بر سر آتش جور تو كبابش كردم
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آن چه جان كند تنم عمر خطابش كردم

فرخی یزدی

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در دوشنبه 15 آبان1385 | موضوع: پا در کفش های مکاشفه