تبليغاتX
كوچه پشتی
زاهدبودم ترانه گویم کردی/سرحلقه بزم و باده جویم کردی/سجاده نشین باوقاری بودم/بازیچه کودکان کویم کردی
واعظ شهر که مردم ملکش می دانند... 

چند روزه که می خوام بنویسم.

حتی تیترشو هم تو فکرم زدم:

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند...

اون روزایی که درباره همشهری محله و آقای زائری نوشتم، برخوردای جالبی رو دیدم و بعضا خوندم. وقتی گفتم قراره درباره موسوی خصال و علیرضای معزی و ناصر جزایری بنویسم که به قول طرف گفتنی دیگه "هِچ"...!

اما ننوشتم، چون حال و هوای وبلاگ خراب می شد.

ننوشتم، چون اگه می نوشتم باید چیزای دیگه ای هم می نوشتم درمورد بعضیا، که شان وبلاگم واقعا بالاتر از این حرفاس (اقلا برای خودم که اینجوریه، هر چی باشه اینجا کوچه پشتی مجازیه برای خودش.................یادته؟)

ننوشتم، چون باید ...

(هر چند اگه بخوای می نویسم)

...

چند روزه که می خوام بنویسم.

حتی تیترشو هم تو فکرم زدم:

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند...

اما یکی تو این هیر و ویر نوشتن و ننوشتن، به همم ریخت.

امروز که می خواستم بنویسم، نذاشت.

به همم ریخت...

خلاصه اینکه نمی نویسم. چون می خوام از خودم بگم.

می خوام بگم تو این هیاهوی روزگار، تو این وانفسا، دارم خفه می شم. دارم یخ می زنم، دارم می سوزم. دارم ... ولش کن.

اونوقت یکی میاد می گه:

... ولش کن.

حال ندارم حرف بزنم.

|+| نوشته شده توسط میم. غریب در چهارشنبه 27 دی1385 | موضوع: پریشان گویی ها